Saturday, December 28, 2013


حالم خوب نیست ؛
وقتی نمینویسم , وقتی نوشتنم نمی آید حالم بد میشود ؛
 حالا نه اینکه خیال بَرَم داشته باشد که خوب مینویسم یا اصولا بلدم بنویسم , نه !؛
ولی همان چهار کلمه ی درهم وبررهمی که مینویسم , همان دو جمله ی بدحال, حالم را خوش میکند؛
اصلا این نوشتن اعتیاد دارد؛
شروعش که میکنی , نمیفهمی ؛
کم کم به خودت می آیی , میبینی حالت خوب است ,
یک حسِ سرخوشیِ داری ؛
بعد میبینی از نوشتن است , هر وقت مینویسی خوبی , سبکی , جریان داری...
اما امان از وقتی که نمینویسی؛
کلمه ها درست مثلِ جوجه ای که میخواهد از تخم بیرون بیاید خودشان را به درو دیوارِ ذهنم میکوبند؛
ناله میکنند ؛
خودشان را به صَف میکنند ؛
چهار تا چهار تایی ,
گاهی هم پنج تایی,
گاهی همدیگر را هُل میدهند ,
حتی گاهی , چندتایی از آنها نزدیک بود بیرون بیایند , نوشته شوند ؛
اما نمیشود؛
نرسیده است ؛
زمانِ زایمانِ این ذهنِ آشفته ام نرسیده است ؛
نمیشود...
وَ وای که این زایمان های دیررس چقدر دردناکند؛

Friday, November 15, 2013


بودن که فقط به لمس ِتنت ,
گرمای ِ خودت میدانی چقدر دوست داشتنیِ آغوشت ,
حسِ خوبِ بوسه هایت روی پیشانیم
و
حتی شنیدنِ صدایِ خَش دارت نیست!
تو آنقدر هستی در گوشه کنارِ هر خاطره ای , هر عکسی ,
آنقدر میخوانی با صدایِ هر خواننده ای ,
آنقدر عطرت هست زیرِ بالشتم
و
آنقدر زندگی میکنی با من لابلای همین نوشته ها ,
که انگار هیچ وقت نرفته ای !
.
.
تو هستی....

جمعه ی آبانی 92

Thursday, November 14, 2013


لازم نيست كادويَش كنى ، تقديمم كنى ؛
تزئينش كنى به روبان هاى رنگى و قرمز ،
گُمَش كنى لا به لاى عاشقانه هاى شاعرانه ى شعار مانند ،
تحويلم دهى !
قرار نيست بزرگَش كنى ،
نقاشيَش كنى ،
يا حتى قابش كنى به ديوارِ اتاقم !!
من عشق را همانطور كه هست ميخواهم .....
آبانِ خاكسترى ٩٢

یادبود


ميگويى مانده تنها ازم يادبود !
من نه مُرده ام نه در هيچ حالتى نابود ،،،
زنده ام ، زنده و شاد و بى كمبود .
تو هم آن يادبود را بگير، قابش كن،
بنشين و هر لحظه تماشايش كن !
تا ببينى چه كردى با آن چه داشتيم ،
كه مجبور شديم فقط يادبودى ازش باشيم ....


جمعه ى خوب جمعه ايست پُر از رفاقت و شات و باربيكيو و تئاتر و پالت و باران ،
امروز جمعه ى خوبيست !
البته از گز گزِ نمورِ دلتنگىِ غروبش نميشود گذشت...

يك رابطه ى دو نفره ، در حقيقت هيچ وقت دو نفره نيست !
هميشه نفرِ سومى وجود دارد كه نفرِ دوم شما را به وسيله ى او ناراحت كند ، آزار دهد و در طولِ رابطه مدام فكرِ شما را درگير كند و در نهايت هم به خاطرِ اين نفرِ سوم رابطه ى به اصطلاح دو نفره خراب شود !
و تازه ماجرا به همينجا هم ختم نشود و نفرِ دوم بعد از خراب كردنِ رابطه ، سعى كند ، ( تاكيد ميكنم "سعى كند" ) باز فكرِ شما را درگير كند !
تكليفِ اين نفرِ سوم ها كه مشخص است و هيچ...
اين نفرِ دوم ها هستند كه بايد شناسايى شوند ، اطلاع رسانى شوند و به شدت از آنها دورى شود !
 


دل جان ، ميدانى چند وقت است همديگر را درست حسابى نديده ايم ؟
ميدانى چند وقت است يك دردِ دلِ آنچنانى نكرده ايم ؟
تو بگويى ، من بگويم ، گِله كنيم از هم ، قهر كنيم ، گريه كنيم ، در آغوش بگيريم ، آشتى كنيم؟
ميدانى چند وقت است يك گردشِ اساسى نرفته ايم ؟
ميدانى؟
دل جان ، ميدانى چند وقت است هوايت را دارم؟
.
.
اصلا ، قرارِ ما همين دوشنبه كه مى آيد ،شهرِ كتاب!
برويم دست در دستِ هم لابلاى كتاب ها بگرديم ، عطرِ خاطره ها را پيدا كنيم ؛
پُر از بوى مداد رنگى هاى نو شويم؛
كودكى را زندگى كنيم ؛
قهقه هايمان را جا بگذاريم و برگرديم...

آبان ٩٢