با دمپایی های 2 سایز بزرگتر و روپوشِ کهنه و شالِ قرمزِ نویی که خیلی برایش بزرگ بود , یه تضاد کامل بود؛
واردِ ایستگاه شد و صاف اومد روبروی من نشست ؛
5 سالی بیشتر نداشت , ولی انقدر ریزه بود که 3 ساله میخورد ؛
تا نشست یه نگاه به من و یه نگاه به زمین کرد " خاله , خاله ,گلِ سرت افتاده "
پایین و نگاه کردم , گل ِ سر رو برداشتم , سرمو که آوردم بالا نگام تو چشمهای مهربونش گره خورد ؛
"دفتر نقاشی های دخترونه و پسرونه , کسی میخواد بیارم ببینه "
زود از جاش بلند شد و همینجور که روپوشش و میگرفت تا زیرِ پاش گیر نکنه , اومد سراغِ دفتر ها ؛
"خاله از اینا دخترونشو داری ؟ "
"چند هس؟ "
تا اومدم دستمو بکنم تو کیفم , از تو کیفِ گنده ای که رو دوشش بود یه هزاری در آورد , یه نگاه به من کرد و با لذتِ زیادی پول و داد و دفتر وگرفت ؛
صاف نشست بغل دستم " خاله , برا آبجیم خریدم , آخه اون میره مدرسه "
"تو کی میری مدرسه , خاله؟"
"منم ,..... منم ؟!؟! حتما سالِ دیگه , ...................این سفید برفیه خاله؟ "
"نه سیندرلاست "
محوِ کتاب نقاشی میشه و منو یادش میره ؛
11 اردی بهشت 92
مترو