Monday, May 6, 2013

"سنگینی این ماه اندازه ی 2 سال است "


نگاه کن چه عاشقانه رقصاندند ما را به موسیقیِ رنگ ها ؛
و چه ظالمانه به بازی گرفتن زندگی و مرگ را ؛
و چه عاشقانه ما نفهمیدیم....
.
.
فصل ها را میگویم ؛
تو که میدانی ...
بهار در نیمه , تمامِ سبزی اش را به جانمان ریخت ؛
تابستان با گرمایش داغمان کرد ؛
و امان از زمستان که با دل سردی به همه چیز یخ زد!
و دوباره , تابستان , یخمای وجودمان را آب کرد ؛
و ندیدیم که زمستان بخیل است , چشمِ دیدنِ خوشبختی را ندارد ؛
.
.
کاش "اردیبهشتی " شوند فصل ها هم!

15 اردی بهشت 92 

Friday, May 3, 2013

ماجراهای من و مترو


با دمپایی های 2 سایز بزرگتر و روپوشِ کهنه و شالِ قرمزِ نویی که خیلی برایش بزرگ بود , یه تضاد کامل بود؛
واردِ ایستگاه شد و صاف اومد روبروی من نشست ؛
5 سالی بیشتر نداشت , ولی انقدر ریزه بود که 3 ساله میخورد ؛
تا نشست یه نگاه به من و یه نگاه به زمین کرد " خاله , خاله ,گلِ سرت افتاده "
پایین و نگاه کردم , گل ِ سر رو برداشتم , سرمو که آوردم بالا نگام تو چشمهای مهربونش گره خورد ؛
"دفتر نقاشی های دخترونه و پسرونه , کسی میخواد بیارم ببینه "
زود از جاش بلند شد و همینجور که روپوشش و میگرفت تا زیرِ پاش گیر نکنه , اومد سراغِ دفتر ها ؛
"خاله از اینا دخترونشو داری ؟ "
"چند هس؟ "
تا اومدم دستمو بکنم تو کیفم , از تو کیفِ گنده ای که رو دوشش بود یه هزاری در آورد , یه نگاه به من کرد و با لذتِ زیادی پول و داد و دفتر وگرفت ؛
صاف نشست بغل دستم " خاله , برا آبجیم خریدم , آخه اون میره مدرسه "
"تو کی میری مدرسه , خاله؟"
"منم ,..... منم ؟!؟! حتما سالِ دیگه , ...................این سفید برفیه خاله؟ "
"نه سیندرلاست "
محوِ کتاب نقاشی میشه و منو یادش میره ؛

11 اردی بهشت 92
مترو

جوابیه


میگویی " آنجا شهرِ عاشقیست"
"شهرِ دوتایی ها "
"شهرِ بام های بلند و پیاده روی های بلندتر "
میگویی آنجا مردمانش , "دوستت دارم " را فریاد میزنند ؛
میگویی جایم را به کسی نمیدهی ؛
میگویی هنوز هم جشن میگیری ....
و چه شاعرانه دروغ میگویی !
تو شهردار خوبی نیستی ؛
شَهرت را شاید ,ولی مردمانت را نمیشناسی ؛
گوشِ آنها را بلندی " دوستت دارم " ها کر نکرده بود ؛
گویا آنجا بلندگو ها هم خرابند!!
راستی آدرسِ آن کوچه ها را نگفته بودی؟؟
.
.
اشتباه میکنی!
آنجا گاهی دست ها هم سرد میشوند ؛
آنجا هم بالاخره پاها خسته میشوند ؛
نه , تو نمیدانی که آنجا کسی عاشق نیست ؛
آنجا همه ادای عاشق ها را در می آورند ؛
آنجا هم کوچه های دو دو تا ,چهار تا دارد ؛
آنجا هم بت پرست دارد ؛
و آنجا هم بالاخره مردمانش عادت میکنند ؛
نه! تو شهردار ِ خوبی نیستی....
ولی ایراد از تو نیست , راست میگویی در شهر پستچی نداشته ای!!
راستی ! تا یادم نرفته !
نامه را خواندی!
ولی نفهمیدی که :
روزها , ماهها , سالها هم که بگذرد ؛
گرمای دستانت را نمیابم
نمیابم
نمیابم ؛
دوباره بخوان !
مخاطبِ خاص...


جمعه 6 اردی بهشت 92

اینجا , دقیقا همین جا



اینجا،آدمهایش با هم قهر هستند؛
اینجا،آدمهایش هیچ وقت همدیگر را ندیده اند؛
اینجا،جای هر آدمی صدا هست؛
اینجا،صداها زندگی میکنند؛
اینجا،خانه نیست،ضبط است،رادیوست؛
اینجا،خودِ خودِ دنیای مجازیست؛
اینجا،من "او" را از صدای آب و ناله ی ظرفهای یک شب مانده و قدم های تند و ریزش بر روی پله ها میشناسم؛
اینجا،من "اوی دیگر" را از صدای بسته شدن خفه ی درِ خانه اش در یک طبقه پایین تر و باز شدن بلافاصله دری دیگر میشناسم؛
اینجا،من "اوی بزرگتر" را از صدای آرامِ در ، در نیمه های شب و قدم های سست و کشدارش بر روی پله ها میشناسم؛
و "او " ها من را از صدای دکمه های کیبورد و سریال های شبانه و گاه پچ پچی بچه گانه میشناسند؛
اینجا،من او را هرگز ندیده ام؛
در آلبومم جای عکس ، ففط صدا میگذارم؛
چون
اینجا، من او را هرگز ندیده ام؛
ولی میدانم که چقدر دلم برای این صداهای بی تصویر تنگ خواهد شد ، اگر روزی.....
.
.
.
صدااا؟
هست
تصویررررر؟
رفت
به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از "من" است!
2 اردیبهشت 92

هیچ وقت


ile
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را ٱنچنان که باید فراموش نخواهم کرد؛
تو جاری خواهی بود،
همیشه،
همیشه،
همیشه،
در عمقِ لحظه های گاه تاریکِ این خانه؛
روزها،
ماهها،
سالها،
هم که بگذرد،
باز هم حضور تو را در گرماگرمِ آغوشش حس خواهم کرد!
باز هم لبخندهایت را بر لبانِ او خواهم دید!
وحرفهایت را از زبانِ او ،
و گرمیِ دستهایت را از.....
.
.
.
و اِی کاش گرمیِ دستانت را!
.
.
.
وای بر من!
چه بی پروا خیانت میکنم،
چه بی پروا در عمقِ نگاهش، نگاهی مالامال از عشق را میخواهم،
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
و باز با هر بوی آشنایی،
با هر صدای پایی،
با هر نوازشِ چشمِ بی گناهی،
بر خواهم گشت؛
تو را خواهم جویید؛
و باز هم
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم؛
وای بر من چه بی پروا خیانت میکنم؛
شعرها،
شعرها،
شعرها،
میگذرد
و تو بر نخواهی گشت؛
و من هنوز در لابه لای طلایی های خرمنِ گندمم،
در سیاهی های سهرابِ شاهنامه ام،
و در سفیدیِ موهای روی شانه ام؛
تو را جستجو میکنم؛
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
.
.
.
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را آنچنان که باید فراموش نخواهم کرد!

اول اردیبهشت 92

من مرده ام ..


من مُرده ام ولی خونسردیِ خود را حفظ میکنم؛ 

من مُرده ام ولی هنوز هم تو را حس میکنم ؛ 
بوی تو را ...
همین نزدیکی ها...
کنار پارچه ای سفید خوابیده بر زمین ...
کنار پارچه های سیاه آویخته بر دیوار ...
کنار چراغ های رنگارنگ،
کنار عکس بزرگ یک آ دم...
بوی تو را حس میکنم ؛
.
.
اینجا کسی مُرده است ؛
اینجا کسی دلتنگ است؛
اینجا چشمها خیس و دلها بی تاب است؛
اینجادخترکی گریان است؛
اینجا بوی تو را حس میکنم؛
بوی مهربانی های ناب؛
بوی تن های بی قرار؛
بوی موهای آشفته؛
بوی عطرهای آمیخته؛
بوی سیگارهای نصفه نیمه؛
بوی تو !
.
.
اینجا کسی مُرده است؛
خاکی سرد شده است؛
گلدانی خالی مانده است؛
و روحی کنار سنگی تنها نشسته است؛
.
.
اینجا هیچکس نیست ؛
و من مُرده ام ولی هنوز هم بوی تو را حس میکنم!