Wednesday, December 26, 2012

شیرِ درون من ...

شیری درون ِ من , چنگ میکشد ؛
میغُرد و همه چیز را به هم میزند ؛
شیر است و طبعیتش درگیری ست ؛
آنقدر زدنش که قانونش ،قانون خونریزیست؛
 اینجا جنگلی بیش نیست ؛
 شیر نباشی ، حکم روبَهان قطعیست ؛
شیر ِ درون من , البته شیر نبود از اول ؛
بچه گربه ای بود زیبا  ؛
به دنبال رشته ای کاموا  ؛
بزرگ و بزرگتر شد....؛
 تا این دنیا ؛
شیرش کرد ؛
درنده ای بی همتا!










Tuesday, December 11, 2012

لبخند ژکوند


میخندم ! به هر جان کندنی هست ,
که این یک لبخند را من از دنیا طلبکارم !
که این لبخند , هر چند کوچک , اما ,
تمام سهم من از این آشفته بازار است !
میخندم به این ساده دلان ِ نا جوانمرد ,
که بهر من چه نقشه ها کشیدن !
برای آزادی من , هزار قفل و غل و زنجیر چیدن!
که دستانم را از لمس تن تو منع ,  ولی درفکرم دو صد تصویر ریختن  !
لبانم را به وقت از تو گفتن , به هم چون پارچه ای زرکوب , دوختن!
که چون باز هم مرا خندان دیدند ,
به نادانی به من دیوانه گفتن!





Thursday, November 29, 2012

بهترین تولد , بهترین آدمها ....

وقتی بهترین برادرِ دنیا رو داشته باشی , زمانی که فکرشو نمیکنی جوری غافلگیر میشی  که تا 2 روز بعدش هم وقتی به اون لحظه فکر میکنی تنت مور مور میشه , از گرمای محبتش قرمز میشی و از خوشحالیِ این که فهمیدی اون هم مثه خودت این روز براش مهمه  و دوست داشته که تو واردِ دنیاش شدی و حتی  با اومدنت یه سری چیز ها رو ازش گرفتی ! -  البته خیلی کم , ;) -  تو پوستت نمیگنجی!
میفهمی همه ی محبت ها گفتنی نیست,
میفهمی  حتی با اینکه فکرشو نمیکنی واقعا دوسِت داره,
میفهمی  توی این مثلِ بقیه نبودنش , یه چیزِ خوبی هست که با هیچی عوضش نمیکنی ,
از اون به بعد اخمش هم برات دوست داشتنی میشه ,
بی محلی هاش رو تاب میاری ,
بد اخلافی هاش رو به دل نمیگیری ,
و خلاصه میفهمی جنسِ بعضی از دوست داشتن ها خاصه ,
مثلِ همه نیست ,
و اونجاست که حالت خوب میشه ,
و از صورتت فقط یه لبخند باقی میمونه
و سعی میکنی تمامِ محبت و تشکرت رو بریزی تو چشمات  تا ببینه , چون انقدر بزرگه که زبونت به تنهایی از پسش بر نمیاد!
.
.
.
امروز ,  روزِ  تولدمه.....تولدِ  27 سالگی!
و برادرم , بهترین خاطره رو از این روز برام ساخت .
.
.
یه دنیا تشکر از عشق ترین برادر  ,  که به فکرم بود , به فکرِ خوشحال کردنم !
و بی نهایت تشکر از بهترین دوست ها که اون لحظه اونجا بودن و من با دیدنِ صورت ِ تک تکشون لحظه به لحظه لبخندم بیشتر میشد ,
ویه تشکرِ ویژه برای ِ بهترین دوستم که همراهِ همیشگیه منه  و  کیکِ تولدِ خوشمزه ام رو مدیونِ دستهای مهربونشم ,
و یه تشکرِ عاشقانه  برای  تو که وجودت , لحظه های زندگیم رو رنگی تر میکنه  و  دیدنِ چشمهایِ خندونت به محض ورودم خوشحالی ِمنو صد برابر کرد  و  کادوی هیجان انگیزت , غافلگیریِ دیگری بود که شبم رو تکمیل کرد!!






Friday, November 23, 2012

بزرگ مردِ دنیای من

از خاطراتش میگوید...
از دنیای پشت دیوار , از اتاق ِ کوچکش و ترسهای بزرگش , از امید های بزرگترش...از دلتنگی ها ..
از بدنِ نازنینش که زیر ضربات کوفته میشد و روحِ زیبایش که زیر فشارها خسته میشد ولی صبوری را آموخته بود ...و روحیه اش , مهمترین ابزار سرِ پا ماندنش بود  ...
هر از گاهی , خصوصا وقتِ صحبت از عزیزانِ همراهش ,  اشکی  مژه هایش را تر میکند ولی  به گونه ها نمیرسد ...
و من که سرا پا گوشم , خاطراتش را میبلعم , جوری که حس میکنم تمام ِ لحظاتش  آنجا بوده ام , که ای کاش میبودم و گاهی وقتِ  دلتنگی جوری سفت بغلش میکردم تا تمامِ دلتنگیش برود توی قلبِ من!
 یا وقتی "بویِ موی دختری که دوست میدارد" را کم میاورد , کمکش کنم تا یادش بیاید !
یا وقتی خسته از فشارها , نا امید میشود , در گوشش زمزمه ی فردای ِ روشن تر سر بدهم!
 تا ببوسم جایِ زخم های روحش را ....
.
.
.
الان هم دلتنگ هست ؛
الان هم ترسهای بزرگ و عزیزانِ دور دارد ؛
 الان هم روحش بار ها و بار ها زخم میخورد , اما ؛
به راستی صبوری درسی ست که خوب تمرینش کرده ؛
و روحیه اش......
.
.
و من سعی میکنم بغلش کنم ,
یادش بیاورم ,
در گوشش زمزمه کنم ,
و ببوسم روحش را .....

Sunday, November 18, 2012

یاد باد آن روزگاران یاد باد

پارسال همین موقع ها , توی شمال , ساعتمو گم کردم ,
 چرا و چه جوریشو نمیدونم, فقط  میدونم کلِ ویلا رو زیرو رو کردم....ولی نبود که نبود
هنوز که هنوزِ برام جایِ سواله که ساعتم چی شد!
بگذریم...امروز عینشو دستِ یه دختری تو تاکسی دیدم...
یاد تمامِ خاطراتمون افتادم...
از روزِ اولی که با الناز رفتیم   پاساژ آرین و خریدمش  ,
تمامِ مهمونی ها و مسافرت هایی که با هم رفتیم ,
تا روزِ آخری که تو شمال گمش کردم :(
خیلی دلم تنگ شد براش....
.
.
حالا فکر کن اگه یه روز تو رو تو خیابون دست تو دستِ یه دختری ببینم چه اتفاقی میوفته!
چه قدر خاطره رو باید مرور کنم؟
چه قدر لبخند رو باید نزنم؟
چه قدر درد دل رو باید نگم؟
چه قدر "دوست دارم " رو باید فریاد نزنم؟
 چه قدر غم و قصه رو باید هضم کنم ؟
چه قدر
چه قدر ..
چه قدر...
و نتونم و همش رو بالا بیارم!


آخرِ آبان 91

اتاقِ فکر....

امروز تو صفِ تاکسی , آقای پالتو پوش ِ مو سفید ِ عینک به چشم و کیفِ خوشگل به دستی از اوضاعِ مملکت و صفِ تاکسی و قیمتِ مرغ و گوشت و بقیه چیزهای عجیب و غریب که کم هم نیستن شکایت میکرد , همه با تاسف سر تکون میدادن , میدادیم!
خانمی که به خوشگلیِ آقای مذکور هم نبود گفت : " آقا آخرش مرگه دیگه! "
و من با خودم فکر کردم :" واقعا مرگ بهترِ یا این زندگی؟ بعد دیدم نه اینجوری زندگی کردن بدتر از مرگه , مرگ قسمتِ خوبه ماجراست ! اینجا تهِ خطه نه مرگ..."
بعد خانمِ نسبتا خوش پوشِِ دستکش قشنگی گفت : " حقمونه...بس که بی عرضه ایم !"
و من باز با خودم فکر کردم :راست میگه؟ بی عرضه ایم؟؟......بعد دیدم بی عرضه , نه اصلا.....بی انگیزه , شاید! "
امروز تو صفِ تاکسی , خیلی فکر کردم...

Friday, November 16, 2012

قولِ جمعه

سلام ای جمعه ی خوب ,
سلام ای جمعه ی مهربون ,
ای جمعه ی نه دلگیر,
سلام.....خوبی؟
منم خوبم ,اگه تو قول بدی که امروز جُمعه بازی در نیاری  و ....
ببین اصلا اگه قول بدی هِی جمعه بازی در نیاری و حالمون رو جمعگی نکنی ...منم قول میدم هِی استتوس های "آه ,ای جمعه ی فلان و آه ..." و اینا نذارم...
ها؟ چطوره؟ قبوله؟
پس برو ببینم امروز چی کار میکنیا...

Thursday, November 15, 2012

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه....

چه بی خبر دور شدیم
عینِ نزدیکی دور شدیم
کاش کسی گفته بود, یک روز بی خبر دلم را میبری و بی خبرتر فردایش, خودت را  
کاش کسی گفته بود" بهمنی" دفن میکُنَدم زیرِ انبوهی خاطره , تا یک اردیبهشت  بازجان بگیرم,  زیرِ باران , "بالایِ تهران"
یک عمر عاشقیمان ,  به یک روز میمانَد و یک روز نبودنت ,یک عمر....
 کی دوباره بخندیم بی بهونه؟
برقصیم به مستی و ببوسیم جلوی چشمِ" محرمِ" دوربین؟
بچه شویم و قهر کنیم  , طاقت نیاریم و .....
.
.
.
.بی خیالِ بد بیاری , زنده باد این "عاشقانه"





نرمال باشیم

خوشم نمیاد....یعنی نه , بدم میاد..بدم میاد!
از این دخترایی که خیلی خوبن , خیلی مهربونن.......از اینا که هیچی عصبی و ناراحتشون نمیکنه , همیشه منطقین!!
از اینا که حسودی تو خونِشون نیست..
از اینا که با دشمنشونم خوبن...
از اینا که هر چی هم بدی کنی بهشون , بازم خوبن , مهربونن...
از اینا که با خوبی ِ زیادشون حرصتو در میارن!
.
.
.
آدما باید عصبانی بشن
باید از هم ناراحت بشن
باید حسود باشن و حسودی کنن
باید با دشمناشون بد باشن و حقشونو بگیرن
.
.
آدما نباید زیادی خوب باشن!!!
.
اونوقت میشن نرمال :)



Monday, November 12, 2012

جوون های قدیم

دوشنبه صبح
پیاده زیرِ نم نمِ بارون
جلیقه ی بارونی ِ کلاه دار به تن
.
.
.
از اون ور ِ خیابون
خانمی با قدم های ِ تند به سمت من میاد و دست هاشو تند تند تو هوا تکون میده و خطاب به من  : " بسه دیگه , زوده ....بنداز اونو...جوونی بابا " !!!!!
من با تعجب نگاهم اول به سمتِ دستم رفت تا از نبودِ سیگار لایِ انگشتانم مطمئن شوم و بعد که یادم افتاد من اصولا سیگار نمیکشم , چه برسد به صبحِ زود , آن هم در خیابان...نگاهِ پر سوالم را به زن انداختم که نگاهم کرد و زیر لب گفت : "جوون هم جوونای قدیم"!!!!!
 و من نگاهِ متعجب و طعنه آمیزش را به کلاهم دیدم!.
.
.
از سرمایی که تو تنم بود بدم اومد
از خودم خجالت کشیدم که جوونِ قدیم نبودم
.
.
کلاهم رو برداشتم و بهش لبخند زدم و گذاشتم نمِ بارون, موها و صورتمو نوازش کنه , شاید حسِ جوونای قدیم تو تنم , تو رگهام , جاری شه و دلم بلرزه .....شاید دوباره لبریز شم از شورِ جوونی....شاید...


برای سالارترین

دوس داشتنی...
جات هر لحظه خالیست ؛ 
خزر حال و هوای تو رو نداره..
.حسین بن بسته , منو به تو نمیرسونه...
زنگ خونتون خرابه گویا ,تو جواب نمیدیش دیگه
 :(      دلتنگ

Thursday, November 8, 2012

stop right there, don't come closer!

به تلنگری میشکند , هر آنچه ساختم در خیالم
عجیب بی رحم است؛
دستِ کلماتش بشکند  , که کاخِ خیالم را هم بی نصیب نمیگذارد
سه قفله میکنم دَرَش را،
مثلِ سیندرلا ، که مادرو خواهرانِ ناتنیش را راه نمیداد , راهت نمیدهم.
جایت نیست اینجا ،
خیالم را میگویم..
 اینجا جایِ امنِ رویاهای ِ من است.



Wednesday, November 7, 2012

این آدمِ روانی که من هستم 2

انقد دلم میخواد یکی از اون شب هایی که دعوامون شده و من زنگ میزنم و تو جواب نمیدی ,
 تیغ و بر دارم وآروم آروم رگمو بزنم !!
بعد که پیدام میکنی ..یه نامه بغل دستمه که نوشتم " زنگ زده بودم برای آخرین بار صداتو بشنوم,  بگم ببخش اذیتت کردم و بگم خیلی دوست دارم.....ولی تو جواب ندادی...! "
اونوقت تو داغون بشی از این که جوابِ منو ندادی....عذاب وجدان ولت نکنه ...آرزو کنی کاش من بودم و تو دیگه همیشه جوابِ تلفن هامو میدادی!!!
بعله..یه همچین سایکویی هستم من...

Saturday, November 3, 2012

once-in-a-lifetime opportunity or what?

اونجایی که رفته بودم تست داده بودم...خُب؟؟؟
زنگ زدن گفتن بیا. :) همین.
.
.
همینِ همین هم که نه!!! یه کم بیشتر از همین ....
مثلا گفت برات کلاس میذارم خودم همه ی اینارو یادت میدم , هیچ پولی هم نمیخواد بدی  (شهریه ی کلاسی که باید میرفتم 1 تومنه!! .....بله میلیون دیگه... )
بعد هم گفت همه ی کارهای استودیو رو هم یادت میدم..از نزدیک با کار آشنا میشی...از نقش های کوچیک هم شروع میکنیم کم کم (نگفته بودم برای دوبله رفتم تست دادم ؟؟؟ )
حالا نه که عاشقِ چشم و ابروی من شده باشه ها نه...چون اولا که خانومه! (نه که نشه ها...ولی اون متاهلِ ...منم اهلش نیستم...البته بازم نه اینکه نشه ....ولی خُب...)
دوما گفت میخوام فقط برایِ خودم کار کنی...جایِ دیگه نری!!
بعلههههه ...من همچین آدمی بودم و نمیدونستم !!
.
.
حالا از شوخی بگذریم نه اون عاشقِ منه ...نه من آدمِ خفنیم...فقط اون میخواد یه نیرو خودش تربیت کنه برای خودش که باهاش بمونه...و این وسط قرعه به نامِ من افتاده..و معلومه که من سعی میکنم نهایتِ استفاده رو ببرم از این موقعیتِ اکازیون..
.
.
خلاصه من فردا 10:30 آفیشم
لیدیز اند جنتلمن ویش می لاک :) 
 

Wednesday, October 31, 2012

اولین کاپ کیک های عمرم


من دیروز یهو به صرافت افتادم که کدبانو بشم و کاپ کیک درست کنم
پیشِ خودم گفتم نکنه یهو زبونم لال دوس پسرم بره و نفهمه من چه کدبانویی بودم!! نکنه یهو فک کنه من از این کارا بلد نیستم!!
نه ...خدا اون روز و نیاره که توانایی های من دیده نشه...
البته لازمه بگم که در این 1 سال و اندی ما چه برنامه ها که نکردیم و چه مسافرت ها که نرفتیم...ولی دریغ از یه املت که من درست کنم...یعنی نه که بلد نباشما نه...نمیخواستم لو بدم که بلدم :))
تا اون به این خوبی آشپزی میکنه ..من چرا ؟؟
اصن به قولِ دوستان " چرا عاقل کند کاری؟؟" ...
خلاصه که من به صرافتِ کیک پزی افتادم...فُر دِ رکورد هم بگم که تا حالا دست به این کارا نزده بودم!! ولی عزمم و جزم کردم و شروع کردم...
و این شد که من کاپ کیک درست کردم و دوست پسر هم خورد و کلی تعریف کرد و فک نکرد که من از اوناشم !! :)))
این هم سندش :)

Sunday, October 28, 2012

برای ستودنی ترین

کلمه ها گم میکنند خود را مقابلِ عظمتِ تو...که تو خود شعرِ مسلمی..که تو اسطوره ی ایران زمینی...تو ستودنی ترینی
.
.
.
نباید بخواهیم بشکنی اعتصابت را.... ولی خودت چی؟ طاقتِ شکستنت را نداریم...ما به تو محتاجیم
تو شیر زنِ ایرانی هستی...که اگر غیرت و مردانگی هست , باید از تو آموخته شه...
که اگر صبر و بردباری هست همه نزدِ توِ
که عشق , ایثار , وجودشون رو به تو مدیونن
که بهشتی اگر هست فقط و فقط برای توِ
به حق ستودنی هستی
 
  
 
 


Saturday, October 27, 2012

عقبی ها!

درسته که من از خیلیا عقبترم تو خیلی چیزا...ولی همین که الان به این نتیجه رسیدم , به نظرم امیروار کنندست که مثلا ممکنه چند سال دیگه حداقل تو یه سری چیزا جلوتر از این باشم که الان هستم!
چون من آدمایی رو میشناسم که حتی از منِ الان هم عقبترن و اصن نمیدونن و نفهمیدن که چقد عقبن!!!
خُب اونوقت به این آدما امیدی هست که تا چند سال دیگه جلو بیوفتن؟؟
پر واضحِ که جوابش  "نه " است!
خُب پس من الان حداقل میتونم خودمو گول بزنم و خوشحال باشم که 5 سال دیگه میتونم نسبتا آدم ِ جلویی باشم!!
.
.
.
*و حالا این که این جلو یا عقبی چه مفهومی رو در بر میگیره و اشاره به چی داره هم خودش یه بحثیه که در حوصله ی این جمع یا بهتر بگم من نمیگنجه که بخوام الان توضیح بدم !!
*و هدفِ من از طرحِ این قضیه واقعا اذیت و آزارِ شما خواننده ی گرامی نبود ...چیزی بود که فکرمو مشغول کرده بود و احساس کردم باید رویِ کاغذ بیارمش..
* و حالا ممکنه شما بگین :" خب , روی کاغذ هم آوردیش , شِر کردنش با ما چه صیغه ای بود ؟"
که این هم سوالِ به جایی بود و جوابش برمیگرده به مریضیِ نا شناخته ی این روزهای ِ من!!

Thursday, October 25, 2012

باران

باز باران میبارد
باز باران میبارد و تو نیستی
باز باران میبارد و میشوید تو را از من , پاک نمیشوم اما
آلوده ام به وجودت آنچنان که , هیچ بارانی نتواند پاک کُنَدَت از من
.
.
.
گناهکارم به عشقت و پاکدامنی نیست سرلوحه ی کارم
نبار باران , من توبه نمیخواهم
من توبه نمیخواهم
 .
.
.


 

بیا

دلم برات.تنگ شده .چرا در عینِ نزدیکی انقد دوری؟؟
 امشب و الان ,با اینکه تلخم خیلی , ولی از همیشه محتاجترم بهت
محتاجِ گرمای لب هات روی پوستِ برهنه ی تنم ,
نوازش ِ دستهات روی فرهای گره خورده ی موهام,
و پچ پچ ِ های عاشقانت زیرِ گوشم.
 که گرمم کنی به لبخندی و عاشقترم کنی به نگاهی...
بیا...بیا که این تنهایی کارِ من  نیست
بیا که وقتی هستی , زندگی رو از چشمِ تو میبینم , و چقدر زیباتر است زندگی از نگاهِ تو
بیا......

Monday, October 22, 2012

یادت هست؟

پاییز؛
نذرم را یادم نرفته,
فردا وقتش است؛
نشانم دهی,
جادوی رنگارنگ حضورت را.
که سبز شَوَم به آرامش,
زرد شَوَم به معجزه,
وسرخ شَوَم به پیروزی.

فردا

فردا یه تست دارم....یه تستِ شاید سرنوشت ساز
یعنی یا میتونه هیچ تاثیری تو زندگیم نداشته باشه ...یا میتونه زندگیمو زیر و رو کنه
خوبیش هم همینه دیگه ,
یعنی اگه اینطوری بود که دو حالت داشت: یا چیزی رو از دست میدادم, یا درحالتِ دیگه چیزی رو بدست میاوردم , خب این خیلی استرس زا بود...چون یا میبردی که خوب بود , یا میباختی که خیلی بد بود....
ولی اینجوری اون حالتِ باخت وجود نداره
یا میبرم یا اینکه نه , همینجایی هستم که الان هستم! پس خوبه...پس استرس نداره
.
.
.

اینهمه مبهم به هم بافتم که به خودم بقبولونم که استرس نباید داشته باشم و همه چی آرومه و اینا...ولی کو گوشَ شنوا؟؟
.
.
 فعلا بیشتر از این راجع بهش حرف نمیزنم...ولی اگه منو خوندین برام دعا کنین...دعا کنین که قبول شم
خودم هیچ تصوری ندارم از اینکه چی میشه و چی نمیشه....فقط میدونم که میخوام قبول شم
پس تا فردا
به امیدِ فردایی هیجانی و موفقیت آمیز
 به امیدِ آبانی روشن و سرنوشت ساز


Sunday, October 21, 2012

خلاص

بعضی روزها هم بی آنکه جمعه باشد ,از صب که پا میشی دلت جمعه ایست..همه چی خرابه...به زمین و زمیان گیر میدهی...دقیقا همین روزها دوستهات همه نیستن , دقیقا همین روزها خبر میشنوی که دوستی در بیمارستان است...دوستی در گرفتاری.
این روزها حوصله ی خودتو نداری, انگار که زیادی میکنی به تنت...باید بردت گوشه ای انداختت و خلاص...
این روزها همه چی یه جوریه که نباید باشه....کارهات , کارهاش ...حتی کاور ِ پیجش!
این روزها هیچیش به هیچیش نمیاد .. مثه من به اون...
امروز از همین این روزهاست!
منو بنداز یه گوشه و خلاص....

Friday, October 19, 2012

جمعه

روزِ جمعتو با اون پایه ترین آدم ِ دنیا با گشت و گذار تو طبقاتِ جمعه بازار شروع میکنی و کلی دستبند و سبیل میخری , چشم میدوزی به فروشنده های گوگولی ِ مسنی که معلوم نیست چقد فروش دارن  ولی بازم هر هفته میان و کلی هم خوش اخلاق و لبخند به لبند ...
آدمارو میبینی که رنگ و وارنگ از کنارت رد میشن , گاهی تنه ای حوالت میکنن ولی چشم از لباسها و جیگیلی های دست ساز بر نمیدارن...
گاهی میونِ این همه شلوغی یهو بی هوا دستشو میگیری و فشارمیدی و تو چشماش میخندی و بعد میدویی سمتِ میزهای پر از جیگیلی های رنگی....
.بهم میاد؟ آره...
این خوشگله؟ آره....
بخرم اینو؟ آره...
این دو تا بهم میان؟ آره ...
ویارِ عدسی میکنین و طبقات رو میدویین دنبالِ داغش...بعدِ کلی بالا پایین رفتن و از گشنگی مردن , میرسین بهش و یهو میگی نه عدسی نه... بریم کباب بخوریم
اونم با لبخندِ نگاش میگه کُشتی منو...بریم
با اینکه گشنشه و کلافه ..میگرده, میچرخه...میره راست , میره چپ و بالاخره واردِ یه باغ میشه...
اینجا کجاست؟
چرا تابلو نداره؟
مطمئنی همینجاست؟.
.
وااااااای چقد اینجا خوشگله...
.
.

و رضایتِ چشمای اون , که تو رو غافلگیر کرده
.
.
.
و اینجوری میشه که یکی از دلپذیرترین و فراموش نشدنی ترین جمعه ها رو به سادگیِ هر چه تمام تر برات میسازه و تو سر مست میشی از داشتنش و هراسون از رفتنش....
.
.
..
یکی از همین جمعه های آخرِ مهر
میم




Wednesday, October 17, 2012

کاش...

دلم تنگ شده بود...
برای اینجا , برای نوشته های بی سر و ته ِ خودم و برای خوندن  ِ شماهایی که هر روز میام به امیدِ اینکه چیزی نوشته باشین و من ساعتی غرق بشم تو زندگی هاتون و یادم بره مردگیِ خودمو!!
 چهارشنبه شبِ هفته ی پیش بار و بندیلمو جمع کردم برم سفرِ 2 روزه ای که واقعیتش خیلی دلم هم نمیخواست برم ولی از اونجایی که اون دوست داشت و منم خر, رفتیم...
قرارمون 2 روزه بود , ما بعدِ یه هفته دیروز برگشتیم!!
نه به اون که نمیخواستیم بریم نه به این که بر نمیگشتیم دیگه....
و حالام که برگشتیم دلم  مونده اونجا
کنارِ آلاچیقِ لب دریا , پیشِ صبحونه های خوشمزه ی دست پختش , پیشِ نهار های  هوس انگیز تو آلاچیق و سیگارِ بعدش ,
کنارِ مزه چینی های  عصرونه و مستی های بعدش, شب زنده داری ها و بیدار شدن تو آغوشش......
دلم مونده پیشِ همه ی این چیزا و همه ی اون آدما...
کاش همیشه زندگی اینجوری بود.....

Tuesday, October 9, 2012

روانی که من هستم!!

گفته بهش : برو تو هم با اون دوست دخترِ عصبیت!!!!!!!!!
همین و من دقیقا وقتی داشت تعریف میکرد برام, گردنم شروع کرد به قرمز شدن و اومد ,اومد بالا اااا تا رسید به سَرَم و الان داره از گوشام دود میاد بیرون .....
یه همچین آدمِ روانی هستم من...
قُرص مُرص چی تجویز میکنین؟؟؟؟

Monday, October 8, 2012

ترس

بعضی وقت ها دوست نداری بری تو عمقِ ماجرا
دوست نداری خیلی واردِ جزئیاتش بشی ,خیلی کنجکاوی کنی 
دوست داری همونجایی که هستی بمونی و فک کنی همه چی همونجوریه که تو فک میکنی
دوست داری چشماتو ببندی و فک کنی همینجا ,  همینجوری خوبه و تو خوشبختی.
چون میترسی اگه خیلی کنجکاوی کنی , سر از یه چیزایی در بیاری که به مذاقت خوش نیاد.
یا اگه واردِ جزئیاتش بشی, دستگیرت بشه اون چیزایی که نباید.
یا تو عمقش که بری , بفهمی که اونجوریام نیست که فک میکردی.
چون میترسی ببینی چیزایی رو که آلردی میدونیشون.
میترسی بفهمی که اینجا دیگه جات نیست , باید بری....
با بفهمی با اینکه دوسش داری, دوست داره...ولی آدمِ هم نیستین.
ترس داره روبرو شدن با حقیقت هایی که ازش فرار میکردی
ترس داره بفهمی اون بتی که میپرستیدی , ساختگیه , چوبیه
ترس داره ببینی مجبوری با اینکه عاشقشی بزاری بری.
همه ی اینا ترس داره  , درد داره ......
ولی این ترسِ همیشه باعثِ بدبختیه ماست
چون نمیذاره بری تا تهش و ببینی هر آنچه هست ونیست , لمسش کنی , تجربش کنی
و بعد تصمیم بگیری
مطمئن باش با اینکه درد داره و سخته, ولی بعدش اتفاق های بهتری میوفتن
بعدش تو آدمِ متفاوت تری میشی
و اینجاست که تو خوشبختی
جایی که ترس هاتو دیدی...باهاش دست پنجه نرم کردی و ازش گذشتی
.
.
.
.
گرفتی چی شد؟؟؟؟



رنگ

همش دلم رنگ میخواد....
لاکِ رنگی , شال های رنگی , دامن و تاپ های رنگی و ماتیک و ....
رفتم یه عالمه لاک خریدم : سبز , بنفش , خاکستری , سرمه ای
نمیدونم چیم کمه ؟
فک کنم رنگ ِ زندگیم کم شده؛ تموم شده
پاییز به این رنگی رنگی , من نمیدونم چرا انقد بی رنگم, خاکستریَم ,
دلم یه جعبه مدادِ 24 , نه اصن 124 رنگی میخواد که بشینم مثه بچگیا , نقاشیِ زندگیمو رنگ کنم , از خط هم بیرون نزنم!


شگفت انگیزه که چه جوری یه روزِ بد , میتونه با دیدنِ یه سریالِ قشنگ از این رو به اون رو شه !
همیشه یه سریال برایِ این روزاتون بذارید کنار :)

Saturday, October 6, 2012

این یعنی چی؟؟

وقتی میبینی از اینکه با بقیه گرم میگیره ناراحت میشی,
وقتی چند ساعت میگذره و زنگ نمیزنه دلت میگیره,
وقتی انقدر موردِ توجه بقیه است و این تورو اذیت میکنه,
وقتی , وقتی , وقتی .....
این معنیش این نیست که تو عاشقی و اینا
این یعنی تو داری تو این رابطه اذیت میشی , خواهرت مورد عنایت قرار گرفته و اون به اون جای ِ مبارکش هم حساب نکرده!!
این یعنی این!
بیخود خودتو گول نزن

Monday, October 1, 2012

یادمون باشه

یادمون باشه نذاریم وقتی رفت دلمون تنگ شه براش
فقط اون موقع نباشه که جایِ خالیشو حس میکنیم
فقط وقتی رفت , یاد ِ خوبی هاش , خوشگلی هاش , خاطراتمون , کارهایی که میتونستیم بکنیم , کارهایی که کردیم ,نیوفتیم
فقط وقتی رفت, یاد ِ آینده ای که میشد با هم بسازیم , نیوفتیم
یاد بگیریم تا وقتی هست, دلمون تنگ شه براش
وقتی هست , خاطراتمون و با هم مرور کنیم , لذتش بیشترِ
وقتی پیشمون نشسته , ازش تعریف کنیم , نوازشش کنیم
وقتی با همیم, از آینده و آرزوهامون حرف بزنیم
وقتی با همیم.....
.
.
نذاریم دیر شه...
که حسرتِ بعضی چیزا ,بعضی روزا , هیچ جوری جبران نمیشه!

ارتباط مستقیم

نمیخوام بزرگ بشم
نمیخوام از اینی که هستم بزرگتر بشم
حتی میخوام کوچیکترم بشم
من اگه بزرگ بشم
یعنی مامانم پیر میشه
 بابام پیر میشه
 داداشم پیر میشه
انگار که دنیام به تهش نزدیک بشه
اینا دنیای منن
اگه اینا پیر بشن دنیای منه که پیر میشه
میخوام همیشه همینجا بمونم, بمونیم.
من, اگه مامانم تو این خونه راه نره , آشپزی نکنه , غر نزنه
میمیرم
 اگه بابام تو اتاقش کار نکنه , به من گیر نده , بحث نکنیم
تموم میشم
 اگه داداشم , صدای ِ درِ خونش از پایین نیاد , صدایِ آهنگش نیاد
دق میکنم
اصن زندگی خیلی سخته وقتی اینهمه نفر داری برایِ دوست داشتن
اصن مگه قلبِ یه آدم چقدر ظرفیت داره؟؟؟
هر لحظه از هر روز باید نگرانِ عزیزات باشی
و این کاریه که نه تعطیلی داره نه مرخصی
هر لحظه از هر روز...
 تا آخرین روز زندگیت!
اصن پریود ارتباطِ مستقیم داره با دلتنگی برای آدمایی که انقد داریشون که یادت میره دلت براشون تنگ شه!!!




Sunday, September 30, 2012

به ترین زاده ؟!؟!؟!

آقا ما یه دوست پسر داشتیم که اولین دوست پسرمون بود .... و ما خیلی عاشقِ هم بودیم و عشق در نگاه ِ اول و چه بسا قبل از نگاه ِ اول بودیم!
مدت زمانِ بس طولانی هم با هم بودیم و داستان های زیادی داشتیم که بعدا اگه عمری بود مینویسم...خلاصه دیگه کار داشت به جاهای باریک میرسید  که حالا متاسفانه یا خوشبختانه نشد که بشه و ما با هم وصلت کنیم !!!
حالا غرض از مزاحمت و اینکه من سرِ شمارو دارم درد میارم اصن چیزِ دیگه اییه..
میخواستم بگم در راستایِ تکلیفِ کلاسی که میرم و باید زندگی نامه بنویسم...گریزی زده بودم به عکسها امروز و جاتون خالی آقا عجیب چسبید این سیری در گذشته.... اِنی وِی...
داشتم میگفتم...عکسی پیدا کردم مالِ تولدِ 21 سالگیمون ( همسال و هم ماه بودیم) که بنده ایشون رو خونه ی خودشون مورد ِ سورپرایز قرار دادم و اما اینا باز هم هیچ کدوم اون نکته ای نیست که میخوام بگم.
نکته اینه که رو کیک ِ تولدش یه چیزی نوشته بودم که دلم خواست بذارم اینجا باشد که یادش گرامی باشد :.
.
.

 "انتهای این راهِ پاییزی ,
این برگ ریزونِ آذر ماه ,
میونِ نمایشِ رنگ ها ,
آخرِ بهترین فصلِ قشنگِ خدا ,
بهترین زادشم اومد به دنیا "
.
.
اسمش "بهزاد" بود !!

Thursday, September 27, 2012

بدون شرح

هم آغوشی با رویایت جور دیگری ارضایم میکند
نمیترسم اگر آبستن خاطراتمون شم!!

Tuesday, September 25, 2012

مرسی

پریروز تصادف کردم, یعنی زدم به آینه ی یه ماشینی که پارک بود
و از اونجا که من خیلی آدمِ با وجدان و خوبیم , رفتم جلوتر و وایستادم
بعععله , زده بودم آینه رو شکونده بودم!
بعد از اونجایی که  من خیلی آدمِ ولخرجیم , حتی یک 10 تومنی هم تو کیفم پیدا نمیشد اونموقع
این شد که شماره رد و بدل کردیم و من دیروز صبح یه 10 تومنی ِ ناقابل تقدیمشون کردم (البته به دوست پسرم گفتم 5 تومن دادم!!! .....آخه گیر میداد که چه خبره و چقد زیاد و ایناااا )
امروز صبح , حول و حوش ِ (درسته؟ ) ساعت ده ,در خوابِ ناز بودم (بعللله , من زیاد میخوابم ) که تلفنم زنگ خورد و دیدم شماره ی همین آقای ِمحترمه....
 یا خدا , دیگه چیشو زدم داغون کردم؟!؟!؟!
خلاصه ,با هزار سلام و صلوات گوشیو برداشتم,
آقای محترم گفت: "من دیروز رفتم خریدم آینه رو , 7 تومن شد. میخواستم یه شماره حساب بگیرم بقیه پولتونو بریزم به حساب!!!!!!!!!!!!! "
مگه میشه؟؟؟؟؟ درست میشنوم؟؟؟ چی میگه این؟؟ مگه مردم از این کارا هم میکنن؟؟؟
 نمیدونم برای من فقط انقد عجیب بود یا برایِ شمام عجیبه؟؟
به هر حال برای ِ من خیلی عجیب و در عین ِ حال خیلی دوس داشتنی بود...
پر واضح است که بنده قبول نکردم بقیه ی پول و! چرا؟
نمیدونم ولی میدونم که انقد تعجب کردم و انقد خوشم اومد که دلم نخواست بگیرم...حالا نه که سه تومن چیزی باشه هاااا , نه!
ولی دلم نخواست بگیرم دیگه!
فقط تونستم بهش بگم: "مرسی"
مرسی که بهم نشون دادی هنوز اینجور آدما وجود دارن
مرسی که نشون دادی هنوز مردم به صداقت و درستکاری پایبندن
مرسی که امروز حالِ منو خوب کردی :)

Sunday, September 23, 2012

زوری که نیست

بعضی چیزا را زوری نمیتونی ازش بخوای
بعضی چیزا را خودش باید بخواد
دلش باید بخواد
دلش باید بخواد که یه کارایی رو بکنه,
دلش باید بخواد که یه کارایی رو نکنه,
بعضی چیزا یه جورین که اگه زوری باشن ,اصن فایده ندارن, اصن کیف ندارن
بعضی چیزا یه جورین که  فقط وقتی خودش بخواد و بکنه ,
یا حتی خودش بخواد و نکنه , میچسبن , ارزش دارن
حالا تو هی به زور بخواه..
زوری که نیست..
این چیزا دلیه , دلی , میفهمی؟
این چیزای اینجوری, از یه جای ِ خاص میان
از یه جای ارزش دار میان
اینه که قشنگشون میکنه,
میچسبن به آدم , مثه یه لیوان قهوه ی داغ ,تو یه شبِ زمستونی,
مثه پیاده روی هایِ بی هدفِ ظهرِ جمعه , بعد از ناهارِ ریحون,
مثه یهویی اومدنش دم ِ خونتون ,
مثه , مثه , مثه....
اووووه ....مثه یه عالمه خوشی هایِ چسبیدنی دیگه ,
واسه همین میگم باید خودش بخواد ,
باید اونجایی باش ه که بخواد,
به زور نمیتونی یکیو بر داری ببری اونجا ,
اونجا , یه جاییه که آدما خودشو با پای خودشون باید برن , فقط با پای ِ خودشون ,
اونوقته که میشه عاشقی.....

Friday, September 21, 2012

پاییز جان

پاییز جان جان آمدی,
خوش آمدی؛
فقط حواست باشد خاطره ها را لابلای برگ ریزونت گم نکنی ؛
نگاهش را ابری و چشمهایش را بارانی نکنی؛
مواظب باش جانش را پاییزی نکنی؛
برگهایت را فرشِ زیرِ پاش؛
خش خش َ ش را لالاییِ شبهاش؛
بارانت را مُسکنِ دردهایش , قرار بده
پاییز جان ,
نکند با طنازی هایت ,دلش را ببری؟
نکند با رنگ هایت , عشوه هایت ,عاشقش کنی؟
و بروی و یک سال  پیدایت نشود؟؟
پاییز جان ؛
نذر میکنم ,
با آمدنت , خبرهای خوب اگر آمدند ,
دخترم را پاییز بنامم...
دختر ِ پاییز ؛
.
.

 امضاء
مادرِ احتمالیِ پاییز



Tuesday, September 18, 2012

کِی؟

"اما تو که خونه باشی به پیشِ تو رنگ میبازه....."
صداشو تا ته بلند میکنم و باهاش همخونی میکنم...صدامو میندازم ته ِ گلوم...کلفت هست , کلفت ترش میکنم و می خونم
"روزها با تو زندگیمو پر از قشنگی میبینم..."
کی فهمیدم عاشقشم؟؟ یعنی کجای اون روزای رنگ و وارنگ و بعضا سیاه بود که دیدم زندگمو باهاش پر از قشنگی میبینم؟
که دیدم اگه تلخیم داره میخوام باهم شیرینش کنیم؟
که دیدم تک دونه های سفیدِ رو شقیقه هاش دیوونم میکنه؟
 لبخندش واسم همه چیزای ِ خوبه؟
که میخوام صبح باشه و چشمایِ اونو و دستای گرمش؟
نگاهش واسم یه دنیا حرفه؟
.
.
نمیدونم اون روزی بود که زیرِ بارون راه میرفتیم و دستمو گرفته بودی تو دستت تا گرم شم؟
شایدم اون روزی بود که بردی منو اتوبوس سواری و من میترسیدم بیوفتم ولی روم نمیشد تورو بگیرم, بعد تو دستمو گرفتی گذاشتی رو کمرت و گفتی منو سفت بگیر....و من هی خواستم تو رو  سفت تر و سفت تر بگیرم؟
نه , فک کنم, اون روزی بود که همه داشتیم میگفتیم , می خندیدیم ...من سرمو بلند کردم دیدم داری نگام میکنی و میخندی ...و من عاشقِ نگات شدم؟؟
نکنه اون وقتی بود که فهمیدم حُکمت اومده ولی تو برایِ اینکه من ناراحت نشم ریختی تو خودت و به همه سپردی چیزی نگن؟؟
نه نه وایسا داره یادم میاد...احتمالا اون وقتی بود که عفو شدی ولی من پیشت نبودم...برات مسیج گذاشتم "هوراااا شیرینی بده" .... جواب دادی تو نباشی این آزادی برام شیرینی نداره ولی تمامِ شیرینیِ این خبر برای تو, بهترینم ...
فهمیدم...
اون لحظه بود که عکستو با یکی , با همون استایلِ عکسِ خودمون , تو پروفایلت دیدم و یهو پیجت سیاه شد...به خودم که اومدم دیدم کیبورد خیسِ اشکِ...کی گریه میکنه؟  یکی نزدیکِ گوشم , خیلی نزدیک ...
.هی داره اسمتو صدا میکنه ..
اَه چقد داد میزنه...چقد بلند گریه میکنه...
یعنی اونم عاشقته؟
نکنه بیشتر از من عاشقت باشه؟
یعنی اونم منتظرِ تو برگردی؟
.
.
.
چرا صدای ِ گریش قطع نمیشه...چقدر داد میزنه..
من چرا گلوم گرفته...چرا چشمام باز نمیشه...چقد میسوزه..
من که گریه نکردم ..من که داد نکشیدم..پس چرا....؟
آره مطمئنم..همون روز بود


 

Monday, September 17, 2012

برگرفته از "تو"

چونکه دوباره داری دور میشی
از من, از قصه هامون ,از خنده هامون...
چونکه دوباره درگیرِ روزمرگی شدی..
چونکه "دوست دارم " گفتنو , یه جایی تو کوله پشتیت , زیر دوربینت , جا گذاشتی , گم کردی
چونکه یادت رفته برایِ چه چیزایی اینهمه دوییدیم تا اینجا , الان , دوباره بهم رسیدیم
چون یادت رفته من چشممو رو چیا بستم ...
تو هم...
چون داری غرق میشی ...
چون داریم از یادت میریم...
من و خاطراتم و ...
 من وگندم و سهراب , که قرار بود پاشون بشینیم و بزرگ شدنشونو پیر بشیم....
من و خنده هام , که میخندیدم به هر چی میگفتی و میگفتی که بخندم...
من و بوسه هامون , که چشم میبستم تا فقط من و تو باشیم تو دنیا...
من و من و من....

Saturday, September 15, 2012

رویایی که واقعی شد

این که من الان خیلی دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی, یعنی چی آخه؟؟؟
مثه اینوقتا که دلت میخواد یه چیزی بخوری ولی نمیدونی چی, ها...همونجوریم...چقدم بدِ... دیدی؟؟؟
اینو بگم که امروز من از رو تشکِ (دشک؟؟!؟! کدومشه؟!؟!)  نو و جدیدم مینویسم :) ..به به...گرم , بلند , نرم...نرم از اونا که به اندازه نرمه...یعنی نه خیلی نرمه که بری توش ...نه خیلی سفته که نری توش !! :))
حالا چرا یه تشک (دشک؟؟؟ ای بابا , یکی یه چیزی بگه ) باید انقد برای من خوشحالی بیاره؟؟؟
چون بنده مدت های مدیدیه, یعنی خیلیااااا , چندین و چند سالِ که رو تشک که چه عرض کنم , رو چوب های ِ کف تختم میخوابم... هر روز صب هم با کمر درد و گردن درد و کلا بدن درد پا میشدم  (واااای باورم نمیشه میتونم  برایِ این دردا از فعلِ ماضی استفاده کنم دیگه ) و هی میگفتم آخه بابا , پدرِ من یه تشک برایِ من بخرین..بابا کمرم شکست ...آخه چقد تفاوت..چقد اختلاف بینِ یه خواهر و برادر(فک میکنی شوخی میکنم؟؟؟ نه والله ....تا بوده تو خونه ی ما از این اختلاف گذاشتنا بوده , حالا من خودم عاااااااشقِ داداشمما ولی خب بسه بابا دیگه..آدم ناراحت میشه خب دیگه..نه؟؟) داشتم میگفتم , اُه اُه چه قاطی شد....
.خلاصه هی گفتم ..هی غر زدم...خودم به زمین ,دیوار , هر چی بگین کوبیدم  ولی کو گوشِ شنوا؟!؟!
همه هم  هی میخندیدن که آخی , نازی , چه بامزس !!!
یعنی اینجوری بگم که خاله ی ما تو این مدتی که من یه تشک ِ ناقابل میخواستم , یه خونه خرید!!!!!! اونم تو این اوضاع , احوال...ولی ما یه تشک نداشتیم ..دیگه خودتون حساب کنین چند سال میشه...
آره , بعد , بابای ما امروز اومد خونه و خیلی یککاره به ما گفت چرا تشک نخریدی؟!!!!
منو میگی..اصن صدام در نمیومد...پلک نمیزدم که اگه خواب میبینم , بیدار نشم... خدایا ...پروردگارا..چه شده؟  ما چه خوبی به درگاهِ تو کردیم روزی ,جایی؟ آیا این پاداشِ همان است؟ (آره همون ...فک نکن یادم رفته..به رو خودتم نمیاری من اون روز کار ِ خیر کردم , هی نشستم منتظر..ولی تو انگار نه انگار ) یا نکند با ما سرِ مزاح داری؟ نکند این یک شوخیِ زشت باشد؟ آه نه خدایاااا.... واینا
 خلاصه این ملو درام یه چند لحظه ای در فکرِ ما نقش بست که من دیدم باید به خودم بیام...بجنب میم ..الان وقتشه
خلاصه دردِ سرتون ندم ..همون موقع زنگ زدم جناب ِ آقای خوش برخورد و خوش قول ِ " رویا" یک عدد طبی-فنری , زیبا ,جادار , مطمئن برام فرستاد و من الان احساس میکنم  بر بلندای آسمانِ دهم...روی ابرها نشستم و مینویسم..:) یه همچین آدمِ کم توقعی هستم من :)

Friday, September 14, 2012

رفاقتای دوزاری

چقد بدِ رفاقت میکنی , میکنی , میکنی
تو ذهنت تا انتهای رفاقت میری
پیشِ دلت فکرِ بیست سالِ دیگرو هم میکنی
که طرف عینِ یه برادرِ واست
که بچتون, نمیدونه بهش بگه عمو یا دایی , آخه خیرِ سرش نزدیک ترین دوستِ جفتتونه
که اگه مشکلی داشتی بعد از اون میتونی رو این آدم حساب کنی
که , که, که
ولی چه فایده
همش زاییده ی توهماتِ توِ
اون خیلی دورِ از این ماجراها, خیلی
پوووووف
به اصطلاح میگن رفاقتا بوی چی گرفته؟؟
اینجا بویِ همون داره میاد....خفم کرد

Monday, September 10, 2012

عشق بازیِ تو با خواب

دوست دارم؛ 
آن لحظه را که؛
تنم, بوی تنت را گرفته
و تو به فاصله ی چند نفس آنورتر ؛
صاعد روی پیشانی؛
همراه با نفس های تازه آرام گرفته؛
و لبانی داغ ؛
که مرا به بوسه میخوانند باز؛
به جای من , خواب را در آغوش گرفته ای

Saturday, September 8, 2012

کارما

اومد تو چت , گفت و گفت و گفت
آتیش زد به دلم و همه کس و کارم و رفت
گفت داغونم , دارم میمیرم...یه جوری دلم تنگت میشه که تجربش نکرده بودم
گفت 2 نفر تو فیلم همو بغل میکنن  , اشک تو چشام جمع میشه...نجنبم همه فهمیدن
آخرشم گفت دعا کن برام , دعا کن زیاد عذاب نکشم
 :((((
خود کرده را تدبیر نیست....میدونم داغونش کردم حالا بایدم بیاد بزنه داغونم کنه و بره.
.
.
.
کاش بشه , یه جوری بشه , که بشه عاشقِ یه آدم ....

 

من...

من این منی که هستم را دوست ندارم
پس چطور تو این , من را دوست داری؟؟
یا من چطور بخواهم این من را که خودم هم دوست ندارم تو دوست بداری؟
من این من را نمیخواهم


تو...

نشستم تو جمع , همه مشغولِ نوشیدن و خندیدن و خلاصه لهو و لعبن
ولی من دارم به این فکر میکنم که تا نیم ساعت پیش نفسم بالا نمیومد..احساس میکردم یه عالمه دستِ نامرئی دور گلومه
نمیتونستم حرف بزنم...چقدر حوصلشونو ندارم چقدر دلم نمیخواد اینجا باشم
 .ولی یه زنگ! و
آآآآآآآآخ
 ... انگار راه نفسم باز شده
حالا همه چی یه جور دیگست...میتونم حرف بزنم, حتی میتونم فکر کنم
این یعنی چی؟
حالا هی بیام و نشون ندم که زنگ نمیزنی داغون میشم , که مسیج نمیدی کلافم...انقد طول و عرضِ اتاق و طی میکنم که سرم گیج میره
حالا هی من سعی کنم تو اینارو نفهمی...آخرش چی؟
خودم که میدونم اینجوریم
خودم که میدونم یه جای کار بدجور میلنگه
با اینا چی کار کنم؟
با خودم چی  کار کنم؟؟؟؟   

بی عنوان

شروع همیشه برام کارِ راحتی بوده
شروع حرف, شروع دوستی ,شروع  رابطه.
.
.
.
ولی الان ,اینجا, خیلی کار سختیه
شاید چون نمیدونم کی ممکنه بخونتم... یا اصن مگه کسی میخونتم؟
شاید چون دوس دارم بنویسم ولی نمیدونم چی
شایدم چون فک میکنم نوشتن بلدی میخواد و من بلد نیستم
و هزار و یک شاید دیگه 
.
.
ولی مینویسم چون نوشتنو دوس دارم و خدا رو شکر یه اینجا دیگه مالِ خودمونه 
.
.
باشد که رستگار شوم 
:)