Wednesday, February 27, 2013

آمده اند


برگشته اند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
صدای خواندنشان نمی آمد؛
جایشان پشتِ پنجره ی حمام بود؛
از وقتی من به دنیا آمدم تا الان؛
شاید هم از قبل تر, از وقتی این خانه را ساختن؛
هر چه هست , صدایشان , صدایِ بچه گی هایم است؛
صدای حمام کردن های بچه گیم با مادرم؛
صدای بازی کردن های تنهایی در وانِ پر از آب؛
و بعد تر ها با آوازشان , گریه هایم را برای عشق های نو جوانی ام همراهی میکردن ؛
مادرم میگفت , بودنشان مبارک است , خوش شانسی است برا ی این خانه و آدم هایش؛
و من خوشحال بودم از این خوش شانسی؛
حالا مدت ها بود که نبودند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
حتما برگشته اند دمِ عیدی , تا دوباره خوش شانس شویم ما آدم های این خانه به بودنشان ؛
"یا کریم ها "را میگویم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
برگشته اند.....

Tuesday, February 26, 2013

پووووف !

بدم می آید از ژست های انتلکتچوالی و اداهای روشنفکرانه و چقدر خفن هستم من ِ  همه ی مان! که فکر میکنیم چقدر ما بهترین هستیم و اگر کسی مثلِ ما بود پس به به  ! و اگر نبود و مثلا عکسِ کاورِ پروفایلش عکس ِ آدمی نبود که دوربین به دست به مغزش شلیک میکند و عکس ها از مغزش بیرون میپاشد و  عکسی از خودش بود , پس اُ مای گود نِس , او اصلا به ما خفن ها نمیخورد ! پس برویم با دوستانِ مثلِ خودمان هنری و عکاس و هنرپیشه و شاعر و نقاشمان بگردیم مبادا برای رپیوتیشنمان بد شود!

Saturday, February 23, 2013

این بد شانسی که من هستم...


تو فکر کن صبح پاشی با گلو دردی آنچنانی که منتهی شده به گوش دردی اینچنینی ؛
تب و لرزی هم , اِی , بیاد و بره ؛
اونوقت کلاس هم داشته باشی , تازه کجااااا؟؟؟ اونورِ دنیا ؛
بعد همه بهت بگن نمیخواد بری کلاس , بمون خونه استراحت کن ؛
تو هم پا تو بکنی تو یه کفش که نه , باید برم , عقب میمونم از درس و اِل و بِل و... تازه ممکنه 4شنبه هم برم شمال , دیگه حتما باید برم که غیبتام زیاد نشه !
و با لجبازیِ تمام در حالی که جون نداری رانندگی کنی , آژانس میگیری میری کلاس ؛
بعدِ یک ساعت ترافیک و غیره غیره میرسی و استاد و پیدا میکنی :
"استاد من حالم خیلی بده میشه درس رو دادین من برم خونه ؟؟ "
"اِ ؟... آره معلومه مریضی...خیلی قیافت داغونه !! اتفاقا امروز اصن درس نمیخوام بدم ... 2 تا تمرین میخوام حل کنم .. نمیخواد بمونی , پا شو برو خونه!!!! "
و اون لحظه بود که فحش هایی آبدار به ذِهنم میومد اما به دَهَنم نه!!
"حالا دیگه کاریه که شده ..عیب نداره , میرم خونه , عوضش خوب شد اومدم که غیبت نخوردم... 4 شنبه با خیالِ راحت میرم شمال ! "
" راستی وکیلی , 4شنبه هم کلاس تعطیله , من نیستم " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آی یعنی تو فکر کن.....نه , تو فکر کن !
آژانس میگیرم برمیگردم!
پولِ آژانس رو بگو.... چرا انقدر گرونه؟؟؟
.
.
فکر کردی؟؟
میدونم, فکرشم آدمو اذیت میکنه!!

Saturday, February 16, 2013

خاطره مثلِ یه پیچک , میپیچه رو تنِ خستم...


"خاطره "

تو این تنهاییه شب
تو این ویروونه خونه
تو غمگینی روزهای این دوره زمونه
یه فنجون خاطره از تو میمونه
که صبح مینوشمش جای صبحونه
و عصر مثل یه عصرونه توی یک قهوه خونه
گاهی شب ها ,  قبل ِ خواب, یه جرعه از آن ,
برام مثلِ یه شات ویسکی میمونه ,
تلخ ,
 سرد,
بدونِ سودا,
با یخ لطفا.....
صبح های بعدِ هر شبِ خاطره نوشی ,
پر است از کم خوابی و دردِ هم آغوشی,
هم آغوشی که بی رحم است و ناشی,
نترس , خاطراتت را میگویم , نمی خواد ناراحت شی ,
راستی! همین خاطره ات مرا کافیست , برای وقتی که اینجا نباشی ...

Wednesday, February 13, 2013

به یاد آنها که عاشق بودن....


فردا روزِ عشقه، روزِ عشاق؛
فردا سالگردِ شهادتِ آدمهای عاشقه؛
چه تصادفی....
فردا روزِ عشقه ؛ روزِ آدم های عاشق؛
عاشق بودن و عاشقی کردن و عاشقانه رفتن، عاشقانه برای ایران و مردمِ ایران؛
فردا همه عاشق باشیم؛
مثه آنها که عاشق بودن......

Monday, February 11, 2013

جوراب نباشم...


احساس میکنم جورابم ؛
جورابی راه راه و رنگی ؛
که لنگه ام هم گم شده است ؛
آی ی ی مَردُم , لنگه ام ..... من لنگه ام را میخواهم ؛
جورابِ یک لنگه به دردِ هیچ کاری نمیخورد ؛
مگر اینکه کسی یک پا داشته باشد ,
کسی هم که یک پا داره شاید دیگر حوصله ای برای پوشیدن ِ جوراب ندارد ؛
شاید هم با من عروسک درست کنند برای دخترکی ؛
نکند با من زمین ها را تمیز کنند؟؟؟
نه,نه ..... کاش من را بالای شومینه ای آویزان کنند تا جای کادوی بابا نوئل باشم ؛
آی ی ی ی مَردُم , لنگه ام ..... من لنگه ام را میخواهم ؛
جورابِ یک لنگه به دردِ هیچ کاری نمیخورد .......

Sunday, February 10, 2013

مشقِ شب


بچگی هایم را میخواهم ؛
دنیایم کوچک بود ؛
همقد ِ خودم کمی بلندتر , انقدر که نوکِ پا می ایستادم تمامش را میدیدم ؛
ته ِ داستان هایم همه به هم میرسیدن ؛
آدم های داستانم مهربون بودن و عاشق ؛
راستگو بودن و وفادار ؛
مهمتر اینکه آدمهای داستان مالِ خودم بودن , لازم نبود با کسی تقسیمشان کنم ؛
خوبتر اینکه حتی داستانهایم را میتوانستم انتخاب کنم ؛
فقط خوبهاشون , خنده دار هاشون ؛
ولی از همه بیشتر دنیای خالی از حسودی را؛
وقتی که بلد نیستی حسودی را ؛
و نمیدانی چه بد حالی ست این حسودی ؛
اصلا مرض است , دردِ بی درمان است این حسودی ؛
اگر بچه دار شوم قبل از دروغ و دزدی و سیگار و چه و چه , یادش میدهم حسادت بد است ؛
خودت را میکشی ذره ذره و هیچ کس نمیفهمدت ؛
بدتر این که درمان هم ندارد ؛
پس بیست خط بنویسم :
"حسادت بد است "
نقطه سرِ خط .
.