Thursday, November 29, 2012

بهترین تولد , بهترین آدمها ....

وقتی بهترین برادرِ دنیا رو داشته باشی , زمانی که فکرشو نمیکنی جوری غافلگیر میشی  که تا 2 روز بعدش هم وقتی به اون لحظه فکر میکنی تنت مور مور میشه , از گرمای محبتش قرمز میشی و از خوشحالیِ این که فهمیدی اون هم مثه خودت این روز براش مهمه  و دوست داشته که تو واردِ دنیاش شدی و حتی  با اومدنت یه سری چیز ها رو ازش گرفتی ! -  البته خیلی کم , ;) -  تو پوستت نمیگنجی!
میفهمی همه ی محبت ها گفتنی نیست,
میفهمی  حتی با اینکه فکرشو نمیکنی واقعا دوسِت داره,
میفهمی  توی این مثلِ بقیه نبودنش , یه چیزِ خوبی هست که با هیچی عوضش نمیکنی ,
از اون به بعد اخمش هم برات دوست داشتنی میشه ,
بی محلی هاش رو تاب میاری ,
بد اخلافی هاش رو به دل نمیگیری ,
و خلاصه میفهمی جنسِ بعضی از دوست داشتن ها خاصه ,
مثلِ همه نیست ,
و اونجاست که حالت خوب میشه ,
و از صورتت فقط یه لبخند باقی میمونه
و سعی میکنی تمامِ محبت و تشکرت رو بریزی تو چشمات  تا ببینه , چون انقدر بزرگه که زبونت به تنهایی از پسش بر نمیاد!
.
.
.
امروز ,  روزِ  تولدمه.....تولدِ  27 سالگی!
و برادرم , بهترین خاطره رو از این روز برام ساخت .
.
.
یه دنیا تشکر از عشق ترین برادر  ,  که به فکرم بود , به فکرِ خوشحال کردنم !
و بی نهایت تشکر از بهترین دوست ها که اون لحظه اونجا بودن و من با دیدنِ صورت ِ تک تکشون لحظه به لحظه لبخندم بیشتر میشد ,
ویه تشکرِ ویژه برای ِ بهترین دوستم که همراهِ همیشگیه منه  و  کیکِ تولدِ خوشمزه ام رو مدیونِ دستهای مهربونشم ,
و یه تشکرِ عاشقانه  برای  تو که وجودت , لحظه های زندگیم رو رنگی تر میکنه  و  دیدنِ چشمهایِ خندونت به محض ورودم خوشحالی ِمنو صد برابر کرد  و  کادوی هیجان انگیزت , غافلگیریِ دیگری بود که شبم رو تکمیل کرد!!






Friday, November 23, 2012

بزرگ مردِ دنیای من

از خاطراتش میگوید...
از دنیای پشت دیوار , از اتاق ِ کوچکش و ترسهای بزرگش , از امید های بزرگترش...از دلتنگی ها ..
از بدنِ نازنینش که زیر ضربات کوفته میشد و روحِ زیبایش که زیر فشارها خسته میشد ولی صبوری را آموخته بود ...و روحیه اش , مهمترین ابزار سرِ پا ماندنش بود  ...
هر از گاهی , خصوصا وقتِ صحبت از عزیزانِ همراهش ,  اشکی  مژه هایش را تر میکند ولی  به گونه ها نمیرسد ...
و من که سرا پا گوشم , خاطراتش را میبلعم , جوری که حس میکنم تمام ِ لحظاتش  آنجا بوده ام , که ای کاش میبودم و گاهی وقتِ  دلتنگی جوری سفت بغلش میکردم تا تمامِ دلتنگیش برود توی قلبِ من!
 یا وقتی "بویِ موی دختری که دوست میدارد" را کم میاورد , کمکش کنم تا یادش بیاید !
یا وقتی خسته از فشارها , نا امید میشود , در گوشش زمزمه ی فردای ِ روشن تر سر بدهم!
 تا ببوسم جایِ زخم های روحش را ....
.
.
.
الان هم دلتنگ هست ؛
الان هم ترسهای بزرگ و عزیزانِ دور دارد ؛
 الان هم روحش بار ها و بار ها زخم میخورد , اما ؛
به راستی صبوری درسی ست که خوب تمرینش کرده ؛
و روحیه اش......
.
.
و من سعی میکنم بغلش کنم ,
یادش بیاورم ,
در گوشش زمزمه کنم ,
و ببوسم روحش را .....

Sunday, November 18, 2012

یاد باد آن روزگاران یاد باد

پارسال همین موقع ها , توی شمال , ساعتمو گم کردم ,
 چرا و چه جوریشو نمیدونم, فقط  میدونم کلِ ویلا رو زیرو رو کردم....ولی نبود که نبود
هنوز که هنوزِ برام جایِ سواله که ساعتم چی شد!
بگذریم...امروز عینشو دستِ یه دختری تو تاکسی دیدم...
یاد تمامِ خاطراتمون افتادم...
از روزِ اولی که با الناز رفتیم   پاساژ آرین و خریدمش  ,
تمامِ مهمونی ها و مسافرت هایی که با هم رفتیم ,
تا روزِ آخری که تو شمال گمش کردم :(
خیلی دلم تنگ شد براش....
.
.
حالا فکر کن اگه یه روز تو رو تو خیابون دست تو دستِ یه دختری ببینم چه اتفاقی میوفته!
چه قدر خاطره رو باید مرور کنم؟
چه قدر لبخند رو باید نزنم؟
چه قدر درد دل رو باید نگم؟
چه قدر "دوست دارم " رو باید فریاد نزنم؟
 چه قدر غم و قصه رو باید هضم کنم ؟
چه قدر
چه قدر ..
چه قدر...
و نتونم و همش رو بالا بیارم!


آخرِ آبان 91

اتاقِ فکر....

امروز تو صفِ تاکسی , آقای پالتو پوش ِ مو سفید ِ عینک به چشم و کیفِ خوشگل به دستی از اوضاعِ مملکت و صفِ تاکسی و قیمتِ مرغ و گوشت و بقیه چیزهای عجیب و غریب که کم هم نیستن شکایت میکرد , همه با تاسف سر تکون میدادن , میدادیم!
خانمی که به خوشگلیِ آقای مذکور هم نبود گفت : " آقا آخرش مرگه دیگه! "
و من با خودم فکر کردم :" واقعا مرگ بهترِ یا این زندگی؟ بعد دیدم نه اینجوری زندگی کردن بدتر از مرگه , مرگ قسمتِ خوبه ماجراست ! اینجا تهِ خطه نه مرگ..."
بعد خانمِ نسبتا خوش پوشِِ دستکش قشنگی گفت : " حقمونه...بس که بی عرضه ایم !"
و من باز با خودم فکر کردم :راست میگه؟ بی عرضه ایم؟؟......بعد دیدم بی عرضه , نه اصلا.....بی انگیزه , شاید! "
امروز تو صفِ تاکسی , خیلی فکر کردم...

Friday, November 16, 2012

قولِ جمعه

سلام ای جمعه ی خوب ,
سلام ای جمعه ی مهربون ,
ای جمعه ی نه دلگیر,
سلام.....خوبی؟
منم خوبم ,اگه تو قول بدی که امروز جُمعه بازی در نیاری  و ....
ببین اصلا اگه قول بدی هِی جمعه بازی در نیاری و حالمون رو جمعگی نکنی ...منم قول میدم هِی استتوس های "آه ,ای جمعه ی فلان و آه ..." و اینا نذارم...
ها؟ چطوره؟ قبوله؟
پس برو ببینم امروز چی کار میکنیا...

Thursday, November 15, 2012

اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه....

چه بی خبر دور شدیم
عینِ نزدیکی دور شدیم
کاش کسی گفته بود, یک روز بی خبر دلم را میبری و بی خبرتر فردایش, خودت را  
کاش کسی گفته بود" بهمنی" دفن میکُنَدم زیرِ انبوهی خاطره , تا یک اردیبهشت  بازجان بگیرم,  زیرِ باران , "بالایِ تهران"
یک عمر عاشقیمان ,  به یک روز میمانَد و یک روز نبودنت ,یک عمر....
 کی دوباره بخندیم بی بهونه؟
برقصیم به مستی و ببوسیم جلوی چشمِ" محرمِ" دوربین؟
بچه شویم و قهر کنیم  , طاقت نیاریم و .....
.
.
.
.بی خیالِ بد بیاری , زنده باد این "عاشقانه"





نرمال باشیم

خوشم نمیاد....یعنی نه , بدم میاد..بدم میاد!
از این دخترایی که خیلی خوبن , خیلی مهربونن.......از اینا که هیچی عصبی و ناراحتشون نمیکنه , همیشه منطقین!!
از اینا که حسودی تو خونِشون نیست..
از اینا که با دشمنشونم خوبن...
از اینا که هر چی هم بدی کنی بهشون , بازم خوبن , مهربونن...
از اینا که با خوبی ِ زیادشون حرصتو در میارن!
.
.
.
آدما باید عصبانی بشن
باید از هم ناراحت بشن
باید حسود باشن و حسودی کنن
باید با دشمناشون بد باشن و حقشونو بگیرن
.
.
آدما نباید زیادی خوب باشن!!!
.
اونوقت میشن نرمال :)



Monday, November 12, 2012

جوون های قدیم

دوشنبه صبح
پیاده زیرِ نم نمِ بارون
جلیقه ی بارونی ِ کلاه دار به تن
.
.
.
از اون ور ِ خیابون
خانمی با قدم های ِ تند به سمت من میاد و دست هاشو تند تند تو هوا تکون میده و خطاب به من  : " بسه دیگه , زوده ....بنداز اونو...جوونی بابا " !!!!!
من با تعجب نگاهم اول به سمتِ دستم رفت تا از نبودِ سیگار لایِ انگشتانم مطمئن شوم و بعد که یادم افتاد من اصولا سیگار نمیکشم , چه برسد به صبحِ زود , آن هم در خیابان...نگاهِ پر سوالم را به زن انداختم که نگاهم کرد و زیر لب گفت : "جوون هم جوونای قدیم"!!!!!
 و من نگاهِ متعجب و طعنه آمیزش را به کلاهم دیدم!.
.
.
از سرمایی که تو تنم بود بدم اومد
از خودم خجالت کشیدم که جوونِ قدیم نبودم
.
.
کلاهم رو برداشتم و بهش لبخند زدم و گذاشتم نمِ بارون, موها و صورتمو نوازش کنه , شاید حسِ جوونای قدیم تو تنم , تو رگهام , جاری شه و دلم بلرزه .....شاید دوباره لبریز شم از شورِ جوونی....شاید...


برای سالارترین

دوس داشتنی...
جات هر لحظه خالیست ؛ 
خزر حال و هوای تو رو نداره..
.حسین بن بسته , منو به تو نمیرسونه...
زنگ خونتون خرابه گویا ,تو جواب نمیدیش دیگه
 :(      دلتنگ

Thursday, November 8, 2012

stop right there, don't come closer!

به تلنگری میشکند , هر آنچه ساختم در خیالم
عجیب بی رحم است؛
دستِ کلماتش بشکند  , که کاخِ خیالم را هم بی نصیب نمیگذارد
سه قفله میکنم دَرَش را،
مثلِ سیندرلا ، که مادرو خواهرانِ ناتنیش را راه نمیداد , راهت نمیدهم.
جایت نیست اینجا ،
خیالم را میگویم..
 اینجا جایِ امنِ رویاهای ِ من است.



Wednesday, November 7, 2012

این آدمِ روانی که من هستم 2

انقد دلم میخواد یکی از اون شب هایی که دعوامون شده و من زنگ میزنم و تو جواب نمیدی ,
 تیغ و بر دارم وآروم آروم رگمو بزنم !!
بعد که پیدام میکنی ..یه نامه بغل دستمه که نوشتم " زنگ زده بودم برای آخرین بار صداتو بشنوم,  بگم ببخش اذیتت کردم و بگم خیلی دوست دارم.....ولی تو جواب ندادی...! "
اونوقت تو داغون بشی از این که جوابِ منو ندادی....عذاب وجدان ولت نکنه ...آرزو کنی کاش من بودم و تو دیگه همیشه جوابِ تلفن هامو میدادی!!!
بعله..یه همچین سایکویی هستم من...

Saturday, November 3, 2012

once-in-a-lifetime opportunity or what?

اونجایی که رفته بودم تست داده بودم...خُب؟؟؟
زنگ زدن گفتن بیا. :) همین.
.
.
همینِ همین هم که نه!!! یه کم بیشتر از همین ....
مثلا گفت برات کلاس میذارم خودم همه ی اینارو یادت میدم , هیچ پولی هم نمیخواد بدی  (شهریه ی کلاسی که باید میرفتم 1 تومنه!! .....بله میلیون دیگه... )
بعد هم گفت همه ی کارهای استودیو رو هم یادت میدم..از نزدیک با کار آشنا میشی...از نقش های کوچیک هم شروع میکنیم کم کم (نگفته بودم برای دوبله رفتم تست دادم ؟؟؟ )
حالا نه که عاشقِ چشم و ابروی من شده باشه ها نه...چون اولا که خانومه! (نه که نشه ها...ولی اون متاهلِ ...منم اهلش نیستم...البته بازم نه اینکه نشه ....ولی خُب...)
دوما گفت میخوام فقط برایِ خودم کار کنی...جایِ دیگه نری!!
بعلههههه ...من همچین آدمی بودم و نمیدونستم !!
.
.
حالا از شوخی بگذریم نه اون عاشقِ منه ...نه من آدمِ خفنیم...فقط اون میخواد یه نیرو خودش تربیت کنه برای خودش که باهاش بمونه...و این وسط قرعه به نامِ من افتاده..و معلومه که من سعی میکنم نهایتِ استفاده رو ببرم از این موقعیتِ اکازیون..
.
.
خلاصه من فردا 10:30 آفیشم
لیدیز اند جنتلمن ویش می لاک :)