Wednesday, October 31, 2012

اولین کاپ کیک های عمرم


من دیروز یهو به صرافت افتادم که کدبانو بشم و کاپ کیک درست کنم
پیشِ خودم گفتم نکنه یهو زبونم لال دوس پسرم بره و نفهمه من چه کدبانویی بودم!! نکنه یهو فک کنه من از این کارا بلد نیستم!!
نه ...خدا اون روز و نیاره که توانایی های من دیده نشه...
البته لازمه بگم که در این 1 سال و اندی ما چه برنامه ها که نکردیم و چه مسافرت ها که نرفتیم...ولی دریغ از یه املت که من درست کنم...یعنی نه که بلد نباشما نه...نمیخواستم لو بدم که بلدم :))
تا اون به این خوبی آشپزی میکنه ..من چرا ؟؟
اصن به قولِ دوستان " چرا عاقل کند کاری؟؟" ...
خلاصه که من به صرافتِ کیک پزی افتادم...فُر دِ رکورد هم بگم که تا حالا دست به این کارا نزده بودم!! ولی عزمم و جزم کردم و شروع کردم...
و این شد که من کاپ کیک درست کردم و دوست پسر هم خورد و کلی تعریف کرد و فک نکرد که من از اوناشم !! :)))
این هم سندش :)

Sunday, October 28, 2012

برای ستودنی ترین

کلمه ها گم میکنند خود را مقابلِ عظمتِ تو...که تو خود شعرِ مسلمی..که تو اسطوره ی ایران زمینی...تو ستودنی ترینی
.
.
.
نباید بخواهیم بشکنی اعتصابت را.... ولی خودت چی؟ طاقتِ شکستنت را نداریم...ما به تو محتاجیم
تو شیر زنِ ایرانی هستی...که اگر غیرت و مردانگی هست , باید از تو آموخته شه...
که اگر صبر و بردباری هست همه نزدِ توِ
که عشق , ایثار , وجودشون رو به تو مدیونن
که بهشتی اگر هست فقط و فقط برای توِ
به حق ستودنی هستی
 
  
 
 


Saturday, October 27, 2012

عقبی ها!

درسته که من از خیلیا عقبترم تو خیلی چیزا...ولی همین که الان به این نتیجه رسیدم , به نظرم امیروار کنندست که مثلا ممکنه چند سال دیگه حداقل تو یه سری چیزا جلوتر از این باشم که الان هستم!
چون من آدمایی رو میشناسم که حتی از منِ الان هم عقبترن و اصن نمیدونن و نفهمیدن که چقد عقبن!!!
خُب اونوقت به این آدما امیدی هست که تا چند سال دیگه جلو بیوفتن؟؟
پر واضحِ که جوابش  "نه " است!
خُب پس من الان حداقل میتونم خودمو گول بزنم و خوشحال باشم که 5 سال دیگه میتونم نسبتا آدم ِ جلویی باشم!!
.
.
.
*و حالا این که این جلو یا عقبی چه مفهومی رو در بر میگیره و اشاره به چی داره هم خودش یه بحثیه که در حوصله ی این جمع یا بهتر بگم من نمیگنجه که بخوام الان توضیح بدم !!
*و هدفِ من از طرحِ این قضیه واقعا اذیت و آزارِ شما خواننده ی گرامی نبود ...چیزی بود که فکرمو مشغول کرده بود و احساس کردم باید رویِ کاغذ بیارمش..
* و حالا ممکنه شما بگین :" خب , روی کاغذ هم آوردیش , شِر کردنش با ما چه صیغه ای بود ؟"
که این هم سوالِ به جایی بود و جوابش برمیگرده به مریضیِ نا شناخته ی این روزهای ِ من!!

Thursday, October 25, 2012

باران

باز باران میبارد
باز باران میبارد و تو نیستی
باز باران میبارد و میشوید تو را از من , پاک نمیشوم اما
آلوده ام به وجودت آنچنان که , هیچ بارانی نتواند پاک کُنَدَت از من
.
.
.
گناهکارم به عشقت و پاکدامنی نیست سرلوحه ی کارم
نبار باران , من توبه نمیخواهم
من توبه نمیخواهم
 .
.
.


 

بیا

دلم برات.تنگ شده .چرا در عینِ نزدیکی انقد دوری؟؟
 امشب و الان ,با اینکه تلخم خیلی , ولی از همیشه محتاجترم بهت
محتاجِ گرمای لب هات روی پوستِ برهنه ی تنم ,
نوازش ِ دستهات روی فرهای گره خورده ی موهام,
و پچ پچ ِ های عاشقانت زیرِ گوشم.
 که گرمم کنی به لبخندی و عاشقترم کنی به نگاهی...
بیا...بیا که این تنهایی کارِ من  نیست
بیا که وقتی هستی , زندگی رو از چشمِ تو میبینم , و چقدر زیباتر است زندگی از نگاهِ تو
بیا......

Monday, October 22, 2012

یادت هست؟

پاییز؛
نذرم را یادم نرفته,
فردا وقتش است؛
نشانم دهی,
جادوی رنگارنگ حضورت را.
که سبز شَوَم به آرامش,
زرد شَوَم به معجزه,
وسرخ شَوَم به پیروزی.

فردا

فردا یه تست دارم....یه تستِ شاید سرنوشت ساز
یعنی یا میتونه هیچ تاثیری تو زندگیم نداشته باشه ...یا میتونه زندگیمو زیر و رو کنه
خوبیش هم همینه دیگه ,
یعنی اگه اینطوری بود که دو حالت داشت: یا چیزی رو از دست میدادم, یا درحالتِ دیگه چیزی رو بدست میاوردم , خب این خیلی استرس زا بود...چون یا میبردی که خوب بود , یا میباختی که خیلی بد بود....
ولی اینجوری اون حالتِ باخت وجود نداره
یا میبرم یا اینکه نه , همینجایی هستم که الان هستم! پس خوبه...پس استرس نداره
.
.
.

اینهمه مبهم به هم بافتم که به خودم بقبولونم که استرس نباید داشته باشم و همه چی آرومه و اینا...ولی کو گوشَ شنوا؟؟
.
.
 فعلا بیشتر از این راجع بهش حرف نمیزنم...ولی اگه منو خوندین برام دعا کنین...دعا کنین که قبول شم
خودم هیچ تصوری ندارم از اینکه چی میشه و چی نمیشه....فقط میدونم که میخوام قبول شم
پس تا فردا
به امیدِ فردایی هیجانی و موفقیت آمیز
 به امیدِ آبانی روشن و سرنوشت ساز


Sunday, October 21, 2012

خلاص

بعضی روزها هم بی آنکه جمعه باشد ,از صب که پا میشی دلت جمعه ایست..همه چی خرابه...به زمین و زمیان گیر میدهی...دقیقا همین روزها دوستهات همه نیستن , دقیقا همین روزها خبر میشنوی که دوستی در بیمارستان است...دوستی در گرفتاری.
این روزها حوصله ی خودتو نداری, انگار که زیادی میکنی به تنت...باید بردت گوشه ای انداختت و خلاص...
این روزها همه چی یه جوریه که نباید باشه....کارهات , کارهاش ...حتی کاور ِ پیجش!
این روزها هیچیش به هیچیش نمیاد .. مثه من به اون...
امروز از همین این روزهاست!
منو بنداز یه گوشه و خلاص....

Friday, October 19, 2012

جمعه

روزِ جمعتو با اون پایه ترین آدم ِ دنیا با گشت و گذار تو طبقاتِ جمعه بازار شروع میکنی و کلی دستبند و سبیل میخری , چشم میدوزی به فروشنده های گوگولی ِ مسنی که معلوم نیست چقد فروش دارن  ولی بازم هر هفته میان و کلی هم خوش اخلاق و لبخند به لبند ...
آدمارو میبینی که رنگ و وارنگ از کنارت رد میشن , گاهی تنه ای حوالت میکنن ولی چشم از لباسها و جیگیلی های دست ساز بر نمیدارن...
گاهی میونِ این همه شلوغی یهو بی هوا دستشو میگیری و فشارمیدی و تو چشماش میخندی و بعد میدویی سمتِ میزهای پر از جیگیلی های رنگی....
.بهم میاد؟ آره...
این خوشگله؟ آره....
بخرم اینو؟ آره...
این دو تا بهم میان؟ آره ...
ویارِ عدسی میکنین و طبقات رو میدویین دنبالِ داغش...بعدِ کلی بالا پایین رفتن و از گشنگی مردن , میرسین بهش و یهو میگی نه عدسی نه... بریم کباب بخوریم
اونم با لبخندِ نگاش میگه کُشتی منو...بریم
با اینکه گشنشه و کلافه ..میگرده, میچرخه...میره راست , میره چپ و بالاخره واردِ یه باغ میشه...
اینجا کجاست؟
چرا تابلو نداره؟
مطمئنی همینجاست؟.
.
وااااااای چقد اینجا خوشگله...
.
.

و رضایتِ چشمای اون , که تو رو غافلگیر کرده
.
.
.
و اینجوری میشه که یکی از دلپذیرترین و فراموش نشدنی ترین جمعه ها رو به سادگیِ هر چه تمام تر برات میسازه و تو سر مست میشی از داشتنش و هراسون از رفتنش....
.
.
..
یکی از همین جمعه های آخرِ مهر
میم




Wednesday, October 17, 2012

کاش...

دلم تنگ شده بود...
برای اینجا , برای نوشته های بی سر و ته ِ خودم و برای خوندن  ِ شماهایی که هر روز میام به امیدِ اینکه چیزی نوشته باشین و من ساعتی غرق بشم تو زندگی هاتون و یادم بره مردگیِ خودمو!!
 چهارشنبه شبِ هفته ی پیش بار و بندیلمو جمع کردم برم سفرِ 2 روزه ای که واقعیتش خیلی دلم هم نمیخواست برم ولی از اونجایی که اون دوست داشت و منم خر, رفتیم...
قرارمون 2 روزه بود , ما بعدِ یه هفته دیروز برگشتیم!!
نه به اون که نمیخواستیم بریم نه به این که بر نمیگشتیم دیگه....
و حالام که برگشتیم دلم  مونده اونجا
کنارِ آلاچیقِ لب دریا , پیشِ صبحونه های خوشمزه ی دست پختش , پیشِ نهار های  هوس انگیز تو آلاچیق و سیگارِ بعدش ,
کنارِ مزه چینی های  عصرونه و مستی های بعدش, شب زنده داری ها و بیدار شدن تو آغوشش......
دلم مونده پیشِ همه ی این چیزا و همه ی اون آدما...
کاش همیشه زندگی اینجوری بود.....

Tuesday, October 9, 2012

روانی که من هستم!!

گفته بهش : برو تو هم با اون دوست دخترِ عصبیت!!!!!!!!!
همین و من دقیقا وقتی داشت تعریف میکرد برام, گردنم شروع کرد به قرمز شدن و اومد ,اومد بالا اااا تا رسید به سَرَم و الان داره از گوشام دود میاد بیرون .....
یه همچین آدمِ روانی هستم من...
قُرص مُرص چی تجویز میکنین؟؟؟؟

Monday, October 8, 2012

ترس

بعضی وقت ها دوست نداری بری تو عمقِ ماجرا
دوست نداری خیلی واردِ جزئیاتش بشی ,خیلی کنجکاوی کنی 
دوست داری همونجایی که هستی بمونی و فک کنی همه چی همونجوریه که تو فک میکنی
دوست داری چشماتو ببندی و فک کنی همینجا ,  همینجوری خوبه و تو خوشبختی.
چون میترسی اگه خیلی کنجکاوی کنی , سر از یه چیزایی در بیاری که به مذاقت خوش نیاد.
یا اگه واردِ جزئیاتش بشی, دستگیرت بشه اون چیزایی که نباید.
یا تو عمقش که بری , بفهمی که اونجوریام نیست که فک میکردی.
چون میترسی ببینی چیزایی رو که آلردی میدونیشون.
میترسی بفهمی که اینجا دیگه جات نیست , باید بری....
با بفهمی با اینکه دوسش داری, دوست داره...ولی آدمِ هم نیستین.
ترس داره روبرو شدن با حقیقت هایی که ازش فرار میکردی
ترس داره بفهمی اون بتی که میپرستیدی , ساختگیه , چوبیه
ترس داره ببینی مجبوری با اینکه عاشقشی بزاری بری.
همه ی اینا ترس داره  , درد داره ......
ولی این ترسِ همیشه باعثِ بدبختیه ماست
چون نمیذاره بری تا تهش و ببینی هر آنچه هست ونیست , لمسش کنی , تجربش کنی
و بعد تصمیم بگیری
مطمئن باش با اینکه درد داره و سخته, ولی بعدش اتفاق های بهتری میوفتن
بعدش تو آدمِ متفاوت تری میشی
و اینجاست که تو خوشبختی
جایی که ترس هاتو دیدی...باهاش دست پنجه نرم کردی و ازش گذشتی
.
.
.
.
گرفتی چی شد؟؟؟؟



رنگ

همش دلم رنگ میخواد....
لاکِ رنگی , شال های رنگی , دامن و تاپ های رنگی و ماتیک و ....
رفتم یه عالمه لاک خریدم : سبز , بنفش , خاکستری , سرمه ای
نمیدونم چیم کمه ؟
فک کنم رنگ ِ زندگیم کم شده؛ تموم شده
پاییز به این رنگی رنگی , من نمیدونم چرا انقد بی رنگم, خاکستریَم ,
دلم یه جعبه مدادِ 24 , نه اصن 124 رنگی میخواد که بشینم مثه بچگیا , نقاشیِ زندگیمو رنگ کنم , از خط هم بیرون نزنم!


شگفت انگیزه که چه جوری یه روزِ بد , میتونه با دیدنِ یه سریالِ قشنگ از این رو به اون رو شه !
همیشه یه سریال برایِ این روزاتون بذارید کنار :)

Saturday, October 6, 2012

این یعنی چی؟؟

وقتی میبینی از اینکه با بقیه گرم میگیره ناراحت میشی,
وقتی چند ساعت میگذره و زنگ نمیزنه دلت میگیره,
وقتی انقدر موردِ توجه بقیه است و این تورو اذیت میکنه,
وقتی , وقتی , وقتی .....
این معنیش این نیست که تو عاشقی و اینا
این یعنی تو داری تو این رابطه اذیت میشی , خواهرت مورد عنایت قرار گرفته و اون به اون جای ِ مبارکش هم حساب نکرده!!
این یعنی این!
بیخود خودتو گول نزن

Monday, October 1, 2012

یادمون باشه

یادمون باشه نذاریم وقتی رفت دلمون تنگ شه براش
فقط اون موقع نباشه که جایِ خالیشو حس میکنیم
فقط وقتی رفت , یاد ِ خوبی هاش , خوشگلی هاش , خاطراتمون , کارهایی که میتونستیم بکنیم , کارهایی که کردیم ,نیوفتیم
فقط وقتی رفت, یاد ِ آینده ای که میشد با هم بسازیم , نیوفتیم
یاد بگیریم تا وقتی هست, دلمون تنگ شه براش
وقتی هست , خاطراتمون و با هم مرور کنیم , لذتش بیشترِ
وقتی پیشمون نشسته , ازش تعریف کنیم , نوازشش کنیم
وقتی با همیم, از آینده و آرزوهامون حرف بزنیم
وقتی با همیم.....
.
.
نذاریم دیر شه...
که حسرتِ بعضی چیزا ,بعضی روزا , هیچ جوری جبران نمیشه!

ارتباط مستقیم

نمیخوام بزرگ بشم
نمیخوام از اینی که هستم بزرگتر بشم
حتی میخوام کوچیکترم بشم
من اگه بزرگ بشم
یعنی مامانم پیر میشه
 بابام پیر میشه
 داداشم پیر میشه
انگار که دنیام به تهش نزدیک بشه
اینا دنیای منن
اگه اینا پیر بشن دنیای منه که پیر میشه
میخوام همیشه همینجا بمونم, بمونیم.
من, اگه مامانم تو این خونه راه نره , آشپزی نکنه , غر نزنه
میمیرم
 اگه بابام تو اتاقش کار نکنه , به من گیر نده , بحث نکنیم
تموم میشم
 اگه داداشم , صدای ِ درِ خونش از پایین نیاد , صدایِ آهنگش نیاد
دق میکنم
اصن زندگی خیلی سخته وقتی اینهمه نفر داری برایِ دوست داشتن
اصن مگه قلبِ یه آدم چقدر ظرفیت داره؟؟؟
هر لحظه از هر روز باید نگرانِ عزیزات باشی
و این کاریه که نه تعطیلی داره نه مرخصی
هر لحظه از هر روز...
 تا آخرین روز زندگیت!
اصن پریود ارتباطِ مستقیم داره با دلتنگی برای آدمایی که انقد داریشون که یادت میره دلت براشون تنگ شه!!!