Thursday, January 31, 2013

شاید...



باران که نتوانست بشویَدَت از من ؛
یادَت هست ؟؟
این برف هم گمان نکنم ...
شاید با برفی دیگر, سالی دیگر , جایی دیگر ...
گوش کن...
صدای قطره ها روی نورگیر ؛
بوی عاشقی های دلگیر ؛
نفَسِ خاطره های دامن گیر ؛
عطرِ شب مانده ی تنت روی بسترِ خالی ؛
هوایی میکنند تنم را ؛
.
.
خیالی نیست ....
شاید با برفی دیگر, سالی دیگر , جایی دیگر ...

Monday, January 28, 2013



یک جرعه از این بوی بارون ؛
بوی خاک ؛
عاشقی رو ورق میزنه تو چشام.....

Sunday, January 27, 2013

خانه تکانی



آه , خسته ام ؛
خسته از این همه آشفتگی ؛
اسباب کشی میخواهم ؛
خانه ی فکرم چه به هم ریختست ؛
دیگر حتی خانه تکانی های دم عید هم کافی نیست ؛
باید از این خانه رفت ......

از ماجراهای مترو...


ساعت 10:30 صبح , مترو قیطریه , به موقع برایِ کلاس...
ساعت 10:45 صبح , مترو قیطریه , هنوز یه کم وقت دارم...
ساعت 10:59 صبح , مترو قیطریه , به حسابِ من الان باید مترو هفتِ تیر پیاده میشدم !
ساعت 11:06 ظهر , هنوز مترو قیطریه ,  خوب فوقش یه 10 دقیقه دیر میرسم کلاس !!
ساعت 11:15 ظهر , هنوز مترو قیطریه , کلاسم شروع شده !!!
.
.
.
دردسرتون ندم:
ساعت 11:45 ظهر , بالاخره مترو هفت تیر , نیم ساعت از کلاسم گذشته!!!!
.
.
حالا چرا مترو حرکت نمیکرده , چون خانمی به قصد خود کشی پریده جلوی قطار (!!) و گویا سالم هم از اونورش اومده بیرون! راست و دروغ ِ این ماجرا هم باشه گردن کسایی که تعریف کردن , ما که شنونده بودیم....
.
.
حالا این که ما به کجا میرویم و چه بلایی داره سرِمون میاد به کنار , من همینجا عاجزانه , خواهرانه , یه زانو بر زمین , دو کفِ دست بر زمین ازتون خواهش میکنم زین پس برای  وصل شدن به ملکوتِ الهی قیدِ مترو را بزنید...هم کارِخودتون راه میوفته , هم ما ...
مُتُشکرم....

Thursday, January 24, 2013

جدا بپرهیزید!



از اضافه کاری جدا بپرهیزید ؛
که در آن هیچ خیری برای شما نیست ؛
که تنها نا امیدی و سر خوردگی َ ش برای شما میماند ؛
این نکته فرا گیرید , باشد تا رستگار شوید ؛
"انجمن تعلیم و تربیت اضافه کارانِ مقیمِ مرکز "

Tuesday, January 22, 2013

تولد....



دلم تولد میخواهد....
شروعی دوباره ....
زاییده شدن از بطن مادر را ...
که شروع کنم از نو؛
یاد بگیرم از نو ؛
دوست بدارم از نو ؛
که تو را دوست بدارم از نو...
چه میدانی...شاید این بار بهتر و بیشتر ؛
که یک بار کم است دوست داشتنت ...
باید که چند بار زندگی کرد و دوستت داشت ...
دل است دیگر , میخواهد ... نه و نمیشود هم سرش نمیشود!

Friday, January 18, 2013

4 فصلِ من....

بعد ِ چهل سال  ؛
دوباره اون بالای تهران؛
همونجا که تمامِ شهر پیداست ؛
زیر نم نمِ بهاری ؛
 اما این بار دیگه ژاکتت رو در میاری ;)  ؛
 چشمهات هنوزم گرم و تابستونی ؛
 روی موهات اما رد پای زمستون ؛
دستهات می لرزن اینبار ؛
 میگی واسه خاطرِ سرماست ؛
 دلِ من هم سردشه انگار!
میشینی روی صندلی کنارم ؛
خیره میشی به عکسِ تهران توی قابِ روبرومون ؛
میگی دیگه هیچیش مثل قبل نیست  ؛
میگم آخه رفتی که بیایی ؛
چشم به راهت موند, عوض شد؛
چیزی نمیگی , اما  ؛
چشمهات لو میدن حرفِ دلت رو ؛
توی گوشِت میگم آروم ؛
" دیگه این پاییز , با هم پای گندم ها میشینیم "








Thursday, January 17, 2013

هیچی مثل ِ یه قهوه ی داغ و حموم , دوایِ دردِ  هَنگ اُوری نیست .....

Wednesday, January 16, 2013

"ایستگاه بی خیالی ها "


"ایستگاه ِ قیطریه"
صندلی ها تک و توک پر بود, با بی قیدی  مخصوصِ خودش , گوشه ترین صندلی رو انتخاب میکنه و میشینه , کتاب شعر "احمد رضا احمدی " رو باز میکنه و چشم میدوزه به خطوط ِ کجِ صفحه ی اول ؛
خانومِ جوونی کیسه های سنگینی رو به زور دنبالِ خودش میکشه ؛
"دوناتِ تازه , لواشک , آبنبات"  " خانوم توروخدا بخرین بچه دارم , ثواب داره "
بچه زیرِ چادرش خوابه ...
دختری با موبایلِ سفیدش بازی میکنه , معلومه نوِ...خیلی مواظبشه ... زنگ میزنه به دوستش و با خنده از نسخه ی 400 هزار تومنی میگه که صبح دکتر ِ پوستش بهش داده ...
صدایِ زن هنوز میاد ..."دونات, آبنبات , لواشک "
"ایستگاهِ حقانی"
دخترِ خوشگلی با  روسریه قرمزِ خوشرنگ وارد میشه و یه گوشه می ایسته...اینور و اونور و نگاه میکنه , از تو کیفش چند تا روسری عینِ مالِ خودش در میاره , معلومه تازه کاره , صداش میلرزه ؛
" روسری ها ی نخی 20 تومنی بازار فقط 12 تومن, کسی میخواد بیارم ببینه "
دخترِ موبایل به دست هنوز با دوستش  حرف میزنه ...فردا مهمونه , میخواد لباس بخره
صدای زن هنوز میاد ......"دونات, آبنبات , لواشک "
" ایستگاه مصلا "
دختر بچه ی حدودا 8 ساله ای , با لباس فرم ِصورتیِ مدرسه و یک کیفِ خرگوشی , یک کیسه ی سنگین دستشه ...میاد تو و شروع میکنه ؛
"خانوم ها ی محترم کی بادکنک میخواد ...کارت تبریک هم دارم , کسی نمیخواد؟؟"
کتابشو میبنده و زل میزنه به عکسِ خودش تو شیشه ی روبرو ....عکس تار میشه ؛
"ایستگاه هفت تیر "
با خمودگی که اصلا مخصوص خودش نیست , از در ِ آخر پیاده میشه ...

Tuesday, January 8, 2013

بانو...


بانو ؛
غم هایت را در دامانت بریز ؛
گله هایت را به آب بده ؛
و حسادت را قاصدکی کن بر باد ؛
بانو؛
مبادا اشک بریزی ؛
اشک هایت را شبانه به دستِ بالشتت بده ؛
تا سپیده که زد , فقط تلخندی بماند و خشکی بر گونه ؛
نترس؛
او نمیفهمد ؛
آنقدر ها هم که میگوید دقیق نیست ؛
بانو؛
با او فقط بخند ؛
از هیچ نگو؛
از خاطره و رویا نگو ؛
از گندم و گندم ها نگو؛
او آنقدر ها هم محرم نیست !

Thursday, January 3, 2013

بیداری "آگی "

نیم ساعته که فهمیدم این بوت های "آگ " ِ معروف از پوستِ راکون و پشمِ گوسفند ِ بیچاره درست میشه !!
دوستی بهم گفت و منم تو اینترنت سرچ کردم و دیدم اِی دادی بیداد کجای کاری که 7 سالی میشه سرِ این ماجرا بحث شده ؛
وقتی فیلم ها و عکسهاشو دیدم واقعا حالم بد شد ....چشمهای راکون ها خیلی غمگین بودن ؛
خانوم " پامِلا اَندرسون " جون ِ زیبا هم سالِ 2007 وقتی این قضیه رو میفهمه تمام ِ "آگ " هاشو دور میریزه و اقدام به طراحیِ مدل های جایگزین میکنه ؛
شما هم اگه یه دور ِ ملایم تو اینترنت بزنین , حالتون مثلِ من بد میشه و از پوشیدنشون عذاب وجدان میگیرین؛
اصلا نمیخوام حال ِ شما رو هم خراب کنم ولی میخوام همه ببینن و بدونن!!
نمیدونم مثلِ "پامِلا اَندرسون " میتونم "آگ " َم رو بندازم دور یا نه ؟!
چشم هاشون ...... :(

Tuesday, January 1, 2013

تفریق!


نبودَنَت را کَم کنم از بودن هایت ؛
من میمانم و من و تنهایی هایم؛
من میمانم و من و بغضی نشکسته ؛
که شب هاست منتظر بارون نشسته ؛
از امروزِ با تو بودن, تا فردای بی تو ؛
یک اعتراض , فاصله ست , یک خشم نهفته ؛
از امروزِ بی تو , تا فردای با تو بودن؛
یک غرور فاصله ست , یک عشق درمونده ؛
عشقی که بی چارست , درمون نداره ؛
گمونم بین خود خواهی هامون , نفس کم میاره؛
احیایش کن به عشقی دوباره ؛
نذاریم این بی چاره , از نفس بیوفته !!