Friday, June 28, 2013

I'm a big big girl in a big big world....


گیر کرده ام اینجا , وسطِ این زمین و آدم هایش ؛
زمینی که خانه ام نیست , آدم هایی که شبیهم نیستند ؛
سقف ِ آسمانش با وجودِ قدِ کوتاهم باز هم برایم کوتاه است ؛
هوایش دیگر هوای نفس کشیدن نیست ؛
آنجا را میخواهم ,
آنجا که روزی کسی وعده اش را داده بود ,
آنجا که آسمانش شاید سبز , زمستانش گرم و تابستانش یخبندان است ,
آنجا که هفته هایش جمعه ندارد و آفتابش از شرق و غرب فقط طلوع میکند , طلوع ؛
آنجا که پیاده روی هایش حال و هوای تو را ندارد و باران هایش یادِ تو را ؛
آنجا را میخواهم ؛
آنجایی که "اینجا " نیست ؛
آنجایی که "من " ندارد......

از این جمعه های فرار از خودی
تیر 

Friday, June 21, 2013

بعضی ها


با بعضي ها ميشه زير بارون قدم زد و خيس نشد؛
ميشه مسافرت دو نفره رفت و خسته نشد؛
ميشه تا صبح خنديد؛
ميشه تو پاركينگ ها دنبال پلاك هاي رند گشت و بازي كرد؛
ميشه تو خيابون ها بي هدف دور زد و خوش گذروند؛
ميشه رفت جمعه بازار و لذت برد؛
ميشه رفت تو خيابونا خونه هاي خوشگل و پيدا كرد و دور از چشم صاحباشون ايستاد جلوي خونه و آينده رو تو اون خونه تصور كرد؛
ميشه گندم و سهراب رو زندگي كرد؛
ميشه رفت تو پارك و "من چراغ ها رو خاموش ميكنم " رو دو تايي با صداي بلند خوند؛
با بعضي ها ميشه ديوونگي رو زندگي كرد؛
اگه گذرتون به اين بعضي ها افتاد ، از لحظه لحظه هاي با هم
بودن خاطره بسازين؛
شايد قرار نباشه يك عمر با هم باشين ولي ميشه قدِ يك عمر تصوير ساخت و زندگي كرد.....

تقدیم به روحی پاک


جايت خاليست؛
امروز دقيقا ٤ سال است كه جايت خاليست؛
.
.
بچگي هايم سراسر پر از خاطره هاي تو است ؛
پر از لبخندِ گرم
و
چشمهاي روشنِ آرام؛
پر از صداى دلنشين
و
آغوشِ مهربان؛
همسايه ؛
يادم هست،
صبح ها ، صداي گريه ام تو را به اين وَرِ ديوار ميكشاند و چشم هاي درياييت آرامم ميكرد؛
همسايه جانم؛
يادم هست،
خواب هاي ظهرانه را به اميدِ وعده هاي شكلاتي ؛
يادم هست،
پارك رفتن هاى مان را؛
يادم هست،
خاله بازى هايمان را؛
يادم هست،
نارنگى ها را دور تا دورِ بشقاب ميچيديم و مهمان بازى ميكرديم؛
واى كه طعمِ آن نارنگى ها را ديگر نچشيدم؛
يادم هست،
روزي را كه از اين خانه رفتي؛
تو غمگين و سرد بودى
و
من بى خبر ، غرق در شادى هاىِ كودكانه؛
خاله جانم؛
يادم هست،
هميشه نهمين روز از نهمين ماهِ سال رو با صداى زنگِ تو از خواب بيدار ميشدم و به جان ميخريدم آرزوهاى خوشبختيت را؛
جانِ جانم؛
كاش يادم ،
برود دردهايى را كه كشيدي؛
كاش يادم ،
برود تنهاييت را؛
كاش يادم برود ،
من و ما نبوديم وقتى كه بايد....
.
.
همسايه جانم؛
خاله جانم؛
جانِ جانم؛
خاطره ى خوشِ بچگى هايم؛
.
يادم نميرود ،
روزى را كه رفتى.......

تقديم به روحى پاك
خرداد ٩٢ 

خرداد پر حادثه



دیشب دوباره داد زدیم ,
خندیدیم ,
دوباره شعر خواندیم ,
شعار سر دادیم ,
دیشب دوباره هم صدا شدیم؛
دیشب دوباره دست به دستِ هم دادیم ,
دوباره یارِ دبستانی ِ هم شدیم ,
دیشب دوباره گریه کردیم ,
دیشب دوباره جایتان را خالی کردیم ,
دیشب ....
دیشب اسمتان را "سبز " روی میدانِ شهر نوشتیم .
دیشب چشمهایم دنبالِ جایِ "سبزتان" دو دو میزد ,
دیشب دلم پیشِ دل های پشتِ حصار ها بود ,
دیشب جای همه تان خالی بود .....
دیشب ....
دیشب دوباره "سبز" شدیم ...
دیشب دوباره دلم لرزید.....
.
.
.
خرداد 92


کلمه ها در ذهنم پیچ و تاب میخورند ؛
گاهی دو تایی یا سه تایی به همدیگر میچسبند , جمله ای میسازند , ناقص و معلول؛
با حرکتِ دستم بهمشان میزنم , مثلِ پراندن ِ مگس های دورِ شیرینی؛
رشته ی افکارم را در دست میگیرم , دوباره پروازش میدهم , چرخ میخورد بادبادک وار ؛
گیر میکند به شاخه های افکارَت؛
تکانش میدهم , یک بار , دو بار , سه بار؛
شاید جدا شود افکارم از بندِ تو ,
آزاد شود باز هم ,
پرواز کند باز هم ,
بنویسد باز هم....
.
.
کلمه ها در ذهنم پیچ و تاب میخورند , جمله ها پس و پیش میشوند ؛
انگشتانم بی هدف روی کلید ها جابجا میشوند , هیچ نمینویسند ؛
محو میشوم , مدت ها , دنبالِ کلمات میگردم, پیدایشان نمیکنم ؛
صدایِ خرو پفی , چند دقیقه یکبار , صفحه ی ذهنم را خط خطی میکند ؛
بعد دوباره هجومِ کلمات و جمله های شکسته و افکارِ آشفته...
که نتیجه اش میشود این متنِ در هم بر هم و به هم ریخته!
.
.
نخیر ! نمیشود!
لپتاپ را خاموش میکنم , میخوابم!
.
.
یکی از همین شب های ننوشتنی


تو این آخرین روز از بهار ,
فقط جای بارون خالی بود که اون هم اومد ....