حالم خوب نیست ؛
وقتی نمینویسم , وقتی نوشتنم نمی آید حالم بد میشود ؛
حالا نه اینکه خیال بَرَم داشته باشد که خوب مینویسم یا اصولا بلدم بنویسم , نه !؛
ولی همان چهار کلمه ی درهم وبررهمی که مینویسم , همان دو جمله ی بدحال, حالم را خوش میکند؛
اصلا این نوشتن اعتیاد دارد؛
شروعش که میکنی , نمیفهمی ؛
کم کم به خودت می آیی , میبینی حالت خوب است ,
یک حسِ سرخوشیِ داری ؛
بعد میبینی از نوشتن است , هر وقت مینویسی خوبی , سبکی , جریان داری...
اما امان از وقتی که نمینویسی؛
کلمه ها درست مثلِ جوجه ای که میخواهد از تخم بیرون بیاید خودشان را به درو دیوارِ ذهنم میکوبند؛
ناله میکنند ؛
خودشان را به صَف میکنند ؛
چهار تا چهار تایی ,
گاهی هم پنج تایی,
گاهی همدیگر را هُل میدهند ,
حتی گاهی , چندتایی از آنها نزدیک بود بیرون بیایند , نوشته شوند ؛
اما نمیشود؛
نرسیده است ؛
زمانِ زایمانِ این ذهنِ آشفته ام نرسیده است ؛
نمیشود...
وَ وای که این زایمان های دیررس چقدر دردناکند؛