Saturday, December 28, 2013


حالم خوب نیست ؛
وقتی نمینویسم , وقتی نوشتنم نمی آید حالم بد میشود ؛
 حالا نه اینکه خیال بَرَم داشته باشد که خوب مینویسم یا اصولا بلدم بنویسم , نه !؛
ولی همان چهار کلمه ی درهم وبررهمی که مینویسم , همان دو جمله ی بدحال, حالم را خوش میکند؛
اصلا این نوشتن اعتیاد دارد؛
شروعش که میکنی , نمیفهمی ؛
کم کم به خودت می آیی , میبینی حالت خوب است ,
یک حسِ سرخوشیِ داری ؛
بعد میبینی از نوشتن است , هر وقت مینویسی خوبی , سبکی , جریان داری...
اما امان از وقتی که نمینویسی؛
کلمه ها درست مثلِ جوجه ای که میخواهد از تخم بیرون بیاید خودشان را به درو دیوارِ ذهنم میکوبند؛
ناله میکنند ؛
خودشان را به صَف میکنند ؛
چهار تا چهار تایی ,
گاهی هم پنج تایی,
گاهی همدیگر را هُل میدهند ,
حتی گاهی , چندتایی از آنها نزدیک بود بیرون بیایند , نوشته شوند ؛
اما نمیشود؛
نرسیده است ؛
زمانِ زایمانِ این ذهنِ آشفته ام نرسیده است ؛
نمیشود...
وَ وای که این زایمان های دیررس چقدر دردناکند؛

Friday, November 15, 2013


بودن که فقط به لمس ِتنت ,
گرمای ِ خودت میدانی چقدر دوست داشتنیِ آغوشت ,
حسِ خوبِ بوسه هایت روی پیشانیم
و
حتی شنیدنِ صدایِ خَش دارت نیست!
تو آنقدر هستی در گوشه کنارِ هر خاطره ای , هر عکسی ,
آنقدر میخوانی با صدایِ هر خواننده ای ,
آنقدر عطرت هست زیرِ بالشتم
و
آنقدر زندگی میکنی با من لابلای همین نوشته ها ,
که انگار هیچ وقت نرفته ای !
.
.
تو هستی....

جمعه ی آبانی 92

Thursday, November 14, 2013


لازم نيست كادويَش كنى ، تقديمم كنى ؛
تزئينش كنى به روبان هاى رنگى و قرمز ،
گُمَش كنى لا به لاى عاشقانه هاى شاعرانه ى شعار مانند ،
تحويلم دهى !
قرار نيست بزرگَش كنى ،
نقاشيَش كنى ،
يا حتى قابش كنى به ديوارِ اتاقم !!
من عشق را همانطور كه هست ميخواهم .....
آبانِ خاكسترى ٩٢

یادبود


ميگويى مانده تنها ازم يادبود !
من نه مُرده ام نه در هيچ حالتى نابود ،،،
زنده ام ، زنده و شاد و بى كمبود .
تو هم آن يادبود را بگير، قابش كن،
بنشين و هر لحظه تماشايش كن !
تا ببينى چه كردى با آن چه داشتيم ،
كه مجبور شديم فقط يادبودى ازش باشيم ....


جمعه ى خوب جمعه ايست پُر از رفاقت و شات و باربيكيو و تئاتر و پالت و باران ،
امروز جمعه ى خوبيست !
البته از گز گزِ نمورِ دلتنگىِ غروبش نميشود گذشت...

يك رابطه ى دو نفره ، در حقيقت هيچ وقت دو نفره نيست !
هميشه نفرِ سومى وجود دارد كه نفرِ دوم شما را به وسيله ى او ناراحت كند ، آزار دهد و در طولِ رابطه مدام فكرِ شما را درگير كند و در نهايت هم به خاطرِ اين نفرِ سوم رابطه ى به اصطلاح دو نفره خراب شود !
و تازه ماجرا به همينجا هم ختم نشود و نفرِ دوم بعد از خراب كردنِ رابطه ، سعى كند ، ( تاكيد ميكنم "سعى كند" ) باز فكرِ شما را درگير كند !
تكليفِ اين نفرِ سوم ها كه مشخص است و هيچ...
اين نفرِ دوم ها هستند كه بايد شناسايى شوند ، اطلاع رسانى شوند و به شدت از آنها دورى شود !
 


دل جان ، ميدانى چند وقت است همديگر را درست حسابى نديده ايم ؟
ميدانى چند وقت است يك دردِ دلِ آنچنانى نكرده ايم ؟
تو بگويى ، من بگويم ، گِله كنيم از هم ، قهر كنيم ، گريه كنيم ، در آغوش بگيريم ، آشتى كنيم؟
ميدانى چند وقت است يك گردشِ اساسى نرفته ايم ؟
ميدانى؟
دل جان ، ميدانى چند وقت است هوايت را دارم؟
.
.
اصلا ، قرارِ ما همين دوشنبه كه مى آيد ،شهرِ كتاب!
برويم دست در دستِ هم لابلاى كتاب ها بگرديم ، عطرِ خاطره ها را پيدا كنيم ؛
پُر از بوى مداد رنگى هاى نو شويم؛
كودكى را زندگى كنيم ؛
قهقه هايمان را جا بگذاريم و برگرديم...

آبان ٩٢


همانا حضرت فرموده اند در ماهِ محرم, رعايتِ هر گونه قانون ، اعم از رانندگى ، شهروندى ، اخلاقى حرام است !
و چه بسيار پاداش ها دارد بستنِ طول و عرضِ خيابان ها توسطِ سياه پوشان !
همانا ماشين ها و رانندگانشان از يزيديان هستند....
 

باران که میزند , بوی خاطره ها را بلند میکند ؛
خاطراتی بَس غبار آلود...
باران که میزند , میشویدشان از غبار , از کهنگی...
تر و تازه میشوند , انگار که همین دیروز بود!
باران که میزند میشوید خاطراتم را از آدم های اضافه !
میمانیم فقط من و تو....
و چه خوب بودیم من و توی تنها !
باران که میزند میتوانم هر جور که میخواهم خاطراتم را بنویسم ؛
میتوانم پاک کُنمش از هر چه و هر کَس دوست ندارم ...
میتوانم قصه های خیالی بسازم از آن چه دوست داشتم!
خلاصه باران که میزند حسابی خیال باف میشوم ,
یک راستان پردازِ واقعی!
ببار باران !
ببار که این روز ها شدیدا محتاجِ یک داستانم؛
یک داستانِ واقعی,
به بلندیِ روزهایِ مانده ی عمرم....
ببار باران!
ببار ...
عاشورای 92

Wednesday, October 30, 2013

من نه آنم که تو بینی و نه آنم که تو خواهی ؛
من آن منم که "خود خواهم "....

Monday, October 28, 2013


آرزوهایم را به کدام نشانیِ اشتباه فرستاده ام که هیچ کدام نه به مقصد میرسند , نه حتی به خودم باز میگردند!
آرزوهایم را در جیبِ سوراخ کدام لباس , جا گذاشته ام که هر چه میگردم , نمییابم!
آرزو هایم را رویِ کدام  کاغذِ بی خط نوشته ام , که هر چه میخوانم , نمیبینم!
آرزوهایم را به نخِ کدام بادکنکِ سوراخ بسته ام , که هرچه باد می آید , نمیپَرَد !
آرزوهایم را به دستِ بی وفایِ کدام دلبر سپرده ام , که هر چه صدا میکنم , نمی آید!
به گمانم , آرزوهایم را زود از دست دادم!
آری هنوز زود بود...
کاش صدایم را بشنوند ,
کاش مثلِ گربه های توی حیاط , بویم را حس کنند و بیایند,
کاش روزی , جایی ببینمشان ؛
آرزوهایم را میگویم..
شما هم اگر جایی , خیابانی , آرزوهایی را دیدید که بی هدف و سرگردان پرسه میزنند , دستشان را بگیرید و به نشانیِ من بیاوریدشان ...
چه میدانید ,
شاید آنها , همان آرزوهای گمشده ی من باشند!

آبان 92


Friday, October 25, 2013


هر از چند گاهی ؛
دلم پرواز میخواهد؛
دلم کوچِ شبانه ی ناهنگام میخواهد؛
دلم، دلتنگی و دیدار میخواهد!
دلم ، آغوش میخواهد؛
دلم دستانِ گرمِ پر احساس میخواهد؛
دلم، بوسه های پیاپی و ایثار میخواهد؛
هر از چند وقتی ؛
دلم کودکی های پاک میخواهد؛
دلم نوازشی بر سر و بوسه های روی پیشانی میخواهد؛
دلم سر به هوایی های ناب میخواهد؛
هر از چند گاهی؛
فقط هر از چند گاهی....
دلم "او" میخواهد !

7
حال این روزهایم درد میکند ؛
حال این روز هایم ابریست ؛
حال این روز هایم عجیب بارانیست ؛
حال این روزهایم پر است از دلشوره های پاییزی ؛
پر است از بی خوابی و اضطراب ؛
پر است از سفر ؛
از تو .....
حال این روز هایم شبیه دل شوره های کنکوریست ؛
شبیه روز اول مدرسه ، شب های عاشقی....
حال این روز هایم پاییزیست ؛
حال این روزهایم خوب نیست....

بوی آشنای سفر می آید؛
تو میروی؛
اصلا ٱمده بودی که بروی؛
چمدانت همیشه همان نزدیکی ها ، جلوی چشمانم ، سمفونیِ بد آهنگ سفر مینواخت؛
تو میروی ؛
میروی و اینجا لحظه ها ثابت میمانند؛
میروی و اینجا آهنگ ها نمی خوانند؛
میروی و کسی نیست لحظه ها را ثبت کند؛
فقط میخواهم بدانم ٱنجا هم آسمانِ عاشقی همین رنگیست؟
آنجا هم کسی دلتنگ میشود؟
آنجا هم بوسه های فرانسوی همین طعم را دارند؟
آنجا با چه کسی روی سنگفرشهای خیابان قدم میزنی؟
با چه کسی میخندی؟
ببین ؛
یادت باشد ، چمدانت را که میبندی، به جایِ لباس از خاطره ها پُرش کنی ؛
شاید آنجا که رسیدی، دَرِ چمدان را که باز کردی ، بویِ خاطره ها به صورتت بخورد؛
شاید حالَت را خوب کند؛
شاید...

آخر شهریور 92
 

نترس از غم و تنهایی ، بانو؛
که در این آشفته بازار ، دلِ مردمانش سیاه است ، سیاه!
نترس، گر نباشد تو را دو صد همصحبت؛
که در این وانفسا ، هر چه رازِ دل به کَس نگویی بهتر !
مردمان این خاک همه خوابیده اند به غفلت ؛
چَشم های همه شان پوشیده از بُخل و نفرت؛
همه شان شاد شوند از هر زمین خوردنِ تو؛
از هر فرود و بدبختیِ تو؛
پس دیده گریان نکن از این همه ظلم و رندی؛
سر در گریبان نکن ، در پیِ هر نامردی؛
دل شاد کن به بودن، هستی؛
دل بزرگ دار به خلقتِ این همه خوبی در این جهانِ هستی؛
که این ها ، همه چون قاصدکی در بادن؛
معلق و بی خبر و ٱزادن!
گفتم که ، این ها همه مردمانِ حزب بادن!

ٱخرین روز از شهریور 92
 

پاییز جان آمدی ؛
آمدی و باز هم تنَت به تنم خورد و دیوانه تر شدم؛
باز هم عطرَت را در جانم ریختی و هوایی شدم؛
باز هم آمدی و رنگ هایت را به رُخَم کشیدی و شاعر شدم !
باز هم برگ هایت را فرشِ زمین کردی تا خش خشِ شان از خود بی خودم کند؛
باز هم آمدی خودنمایی کنی و بروی تا سالِ بعد...
درست مثلِ این دخترهای طنازِ رُمان های قدیمی،
چادرِ گُل گُلی سَر میکردند،
دلبری میکردند،
عشوه میریختند،
ناز میکردند،
ناگهان میرفتند ، پشت سرشان را هم نگاه نمیکردند!
پاییز جان قول هایت را که یادَت نرفته؟
این پاییز میخواهم ، ماهی ها را در حوضِ فیروزه ای تماشا کنم،
میخواهم انار باشم،
میخواهم دانه های دلم پیدا باشد!
میخواهم یلدا را در آغوش بگیرم؛
میخواهم تا صبح با حافظ برقصم!
میخواهم شراب باشم؛
گَس،
تلخ،
ولی سکر آور...
این پاییز میخواهم از هر سال پاییزی تر باشم !
پاییز 92
1

این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
دل تنگِ اویی که خودش را دوست میداشت ؛
که از تنهایی نمی ترسید؛
اویی که عاشق بود؛
دل تنگِ اویی که میخندید؛
بلند , از تهِ دل , بی پروا....
اویی که می نوشت؛
کوتاه , ناشیانه , از همه جا ....
این روز ها مدام کم می آورم ؛
مدام میبینم و دم بر نمی آورم !
این روزها مدام میترسم ؛
می ترسم,
از تو ؛
از فردا؛
از سفر ؛
از تو ؛
این روزها بوی پاییز می آید ؛
بوی ِ خوبِ باران های بی وقتِ شبانگاهی؛
بویِ شیرینِ دل تنگی های کودکانه ی آذری ؛
بویِ تُرشِ دیووانگی های محضِ پاییزی؛
بویِ تلخِ عاشقی....
این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
این روز ها مدام خودم را جا میگذارم؛
لا بلای عکس های جا مانده,
مابینِ خاطراتِ ته مانده ,
میانِ این همه حرفِ شب مانده...
این روز ها هر جا میروم دنبالِ خودم میگردم ؛
تمامِ کوچه ها ,
کافه ها,
پارک ها ؛
تمامِ خونه ها ,
خیابا نها ,
ماشین ها ؛
همه جا دنبالِ خودم میگردم...
لابلایِ برگ های کتاب ها ی نخوانده,
بینِ سطر های شعر های نگفته,
حتی وسطِ خط به خطِ خاطرات ننوشته,
دنبالِ خودم میگردم ؛
گُم شده ام جایی , راه را نمی یابم
آی مَردُم پیدایم کنید ,
من از تنهایی و تاریکی می ترسم ,
پیدایم کنید....

22 شیریور 92

به زور خودش را از پنجره به اتاقم مي اندازد؛
روي تختم؛
لحاف را به زور از رويم ميكشد؛
سرم را زيرِ بالشتم ميكنم؛
جايي كه عطرِ خاطره هايت را پنهان دارد؛
باز دست از سرم بر نميدارد....
سعي ميكنم چشمهايم را به زور ببندم ؛
ولي او سمج تر از اين حرفهاست....
قصد كرده است هر طور شده خودي نشان دهد؛
در تك تكِ سلول هايم بنشيند
و گندم به بار آورد!
قصد كرده است دوباره بازي دهد مرا؛
ديوانه كند دل را؛
پاييز را ميگويم؛
كه امروز عجيب شوخيش گرفته است؛
و آنقدر اين شوخي را جدي گرفته است
كه من از پايانش ميترسم!

٤شنبه ي پاييزي

خانه اي خواهم ساخت ؛
ديوارهايش از پيچك هاى سبز؛
سقفى از جنسِ سپهر؛
پنجره ها را با بلوطِ قرمز؛
پرده هايش همه از پروانه؛
كف پوشى از گلبرگِ خيس؛
ديوارهايش را پُرِ از عكسِ اقاقى ها خواهم كرد ؛
ابرها را مبل،
دريا را تابلويى بر سردرِ خانه .
.
.
صبر كن !
گويى چيزى را از قلم انداخته ام؛
.
آه يادم آمد؛
چند عدد ستاره روى ميزم خواهم چيد؛
بسترى از گُل خواهم انداخت ؛
انگور خواهم نوشيد؛
منتظر خواهم ماند .
.
.
.
منتظر خواهم ماند ،
تا تو بيايى و قاب خالىِ در را ، با حجمِ حضورِ تو بپوشانم ...
.
.
منتظر خواهم ماند،
خانه اي خواهم ساخت....


آخرِ مهرِ بي مهرِ ٩٢
 —

Saturday, July 20, 2013


هر روز میبینمش ,
که جلوتر از من تند تند راه میرود , میدود ,
بلند بلند حرف میزند و دستهایش را در هوا تکان میدهد,
بعضی وقت ها که به ندرت هم پیش می آید آرام میشود و خیره به جایی نگاه میکند که فقط خودش میداند کجاست ,
بیشتر مواقع لبخند بر لب دارد و با کوچکترین اشاره ای, بیخیال  قهقهه میزند,
بی طاقت است و عجول ,
حرفِ "او" را که زیاد قطع میکند!
یک دنده است و لجوج,
حرصِ "او" را زیاد در می آورد!
"او" میگوید:
خودخواه است و حسود,
راست میگوید!
پا بر زمین میکوبد و حق را به خود میدهد,
"او" حرص میخورد!
.
.
شاید "او" آنطور که باید دوست ندارتش ,
که اگر داشت ,
حتما دوست میداشت حرف زدن هایش را ,
                                    خنده هایش را ,
                                   عجول بودنش را,
                                   پا کوبیدنش را هم حتی .....
.
.
هر روز میبینمش ,
"خودم" را که جلوتر از من تند تند راه میرود ,
                                                 میدود,
                                                حرف میزند ,
                                                و دستهایش را در هوا تکان میدهد؛
.
.
هر روز میبینمش,
"او" را که حرص میخورد.....


مهسا
چهارشنبه 26 تیر

Tuesday, July 16, 2013

فلانی ِ دوشنبه های من



آهای فُلانی؛
خوبی؟
کار و بارت خوبه؟
هنوزم چشمات میخنده؟
هنوزم لبات حرف داره؟
.
.
آهای فُلانی؛
منم خوبم
هنوزم حرف میزنم
ولی نه به زیادیِ قبل؛
هنوزم میخندم
ولی نه بلندیِ قبل؛
هنوزم مینویسم
ولی نه به قشنگیِ قبل؛
هنوزم عاشق میشم
ولی نه به گرمیِ قبل؛
.
.
آهای فُلانی؛
از دوشنبه های دوست داشتنیمون چه خبر؟
هنوزم میبینی شون؟
از کافه گردی ها و کتاب خونی هامون چه خبر؟
هنوزم میری شون؟
از حرفهای نگفتمون چه خبر؟
هنوزم میگی شون؟
.
.
آهای فُلانی؛
کاری نداشتم,
فقط امروز باز فهمیدم
چقدر کافه که نرفتیم
و
چقدر کتاب که نخوندیم
و
چقدر آهنگ که همخونی نکردیم
و
چقدر حرف  که نزدیم
و
چقدر  "گندم" که نکاشتیم
و
چقدر دوشنبه که دوست داشتنی تر نکردیم
و
چقدر
و
چقدر
و
چقدر
.
.
آهای فُلانی؛
دوشنبه و دوشنبه هایت دوس داشتنی....
.
.
 " دوشنبه "

Sunday, July 7, 2013

اگر فقط ...

موسیقیِ زیبای چشمهایت را , آهنگِ قراردادیِ گوشهایم میکنم!
بویِ خوشِ دست هایت را , عطرِ دائمیِ تنم میکنم !
و آغوشت را , پناهگاه ِ امنِ رویاهایم!
و به تن میکِشم تو را چون لباسی از عشق...
این شیوه ی دوست داشتنِ من است,
اگر فقط تو باشی آن که باید ,
و دوست بداری آنجور که باید ,
و بمانی آنوقت که باید ....

Tuesday, July 2, 2013

روزی , جایی , شهری ...


روزی , جایی , "شهری "
عاقبت زندگی خواهم کرد ؛
.
.
.
روزی , جایی , "وقتی"
خودم خواهم شد کم کم ؛
.
.
.
روزی , جایی , "باز هم"
پیدایش خواهم کرد؛
نوازشش خواهم کرد؛
لبخند خواهیم زد؛
.
.
.
روزی, جایی , "حتما "
شعر خواهم گفت ؛
چای خواهم نوشید؛
سبز خواهم پوشید ؛
نور خواهم دید ؛
گندم خواهم کاشت؛
زیبا خواهم شد؛
.
.
.
روزی , جایی , "شاید"
زندگی کنم آخر .....

تیرماه 92

Friday, June 28, 2013

I'm a big big girl in a big big world....


گیر کرده ام اینجا , وسطِ این زمین و آدم هایش ؛
زمینی که خانه ام نیست , آدم هایی که شبیهم نیستند ؛
سقف ِ آسمانش با وجودِ قدِ کوتاهم باز هم برایم کوتاه است ؛
هوایش دیگر هوای نفس کشیدن نیست ؛
آنجا را میخواهم ,
آنجا که روزی کسی وعده اش را داده بود ,
آنجا که آسمانش شاید سبز , زمستانش گرم و تابستانش یخبندان است ,
آنجا که هفته هایش جمعه ندارد و آفتابش از شرق و غرب فقط طلوع میکند , طلوع ؛
آنجا که پیاده روی هایش حال و هوای تو را ندارد و باران هایش یادِ تو را ؛
آنجا را میخواهم ؛
آنجایی که "اینجا " نیست ؛
آنجایی که "من " ندارد......

از این جمعه های فرار از خودی
تیر 

Friday, June 21, 2013

بعضی ها


با بعضي ها ميشه زير بارون قدم زد و خيس نشد؛
ميشه مسافرت دو نفره رفت و خسته نشد؛
ميشه تا صبح خنديد؛
ميشه تو پاركينگ ها دنبال پلاك هاي رند گشت و بازي كرد؛
ميشه تو خيابون ها بي هدف دور زد و خوش گذروند؛
ميشه رفت جمعه بازار و لذت برد؛
ميشه رفت تو خيابونا خونه هاي خوشگل و پيدا كرد و دور از چشم صاحباشون ايستاد جلوي خونه و آينده رو تو اون خونه تصور كرد؛
ميشه گندم و سهراب رو زندگي كرد؛
ميشه رفت تو پارك و "من چراغ ها رو خاموش ميكنم " رو دو تايي با صداي بلند خوند؛
با بعضي ها ميشه ديوونگي رو زندگي كرد؛
اگه گذرتون به اين بعضي ها افتاد ، از لحظه لحظه هاي با هم
بودن خاطره بسازين؛
شايد قرار نباشه يك عمر با هم باشين ولي ميشه قدِ يك عمر تصوير ساخت و زندگي كرد.....

تقدیم به روحی پاک


جايت خاليست؛
امروز دقيقا ٤ سال است كه جايت خاليست؛
.
.
بچگي هايم سراسر پر از خاطره هاي تو است ؛
پر از لبخندِ گرم
و
چشمهاي روشنِ آرام؛
پر از صداى دلنشين
و
آغوشِ مهربان؛
همسايه ؛
يادم هست،
صبح ها ، صداي گريه ام تو را به اين وَرِ ديوار ميكشاند و چشم هاي درياييت آرامم ميكرد؛
همسايه جانم؛
يادم هست،
خواب هاي ظهرانه را به اميدِ وعده هاي شكلاتي ؛
يادم هست،
پارك رفتن هاى مان را؛
يادم هست،
خاله بازى هايمان را؛
يادم هست،
نارنگى ها را دور تا دورِ بشقاب ميچيديم و مهمان بازى ميكرديم؛
واى كه طعمِ آن نارنگى ها را ديگر نچشيدم؛
يادم هست،
روزي را كه از اين خانه رفتي؛
تو غمگين و سرد بودى
و
من بى خبر ، غرق در شادى هاىِ كودكانه؛
خاله جانم؛
يادم هست،
هميشه نهمين روز از نهمين ماهِ سال رو با صداى زنگِ تو از خواب بيدار ميشدم و به جان ميخريدم آرزوهاى خوشبختيت را؛
جانِ جانم؛
كاش يادم ،
برود دردهايى را كه كشيدي؛
كاش يادم ،
برود تنهاييت را؛
كاش يادم برود ،
من و ما نبوديم وقتى كه بايد....
.
.
همسايه جانم؛
خاله جانم؛
جانِ جانم؛
خاطره ى خوشِ بچگى هايم؛
.
يادم نميرود ،
روزى را كه رفتى.......

تقديم به روحى پاك
خرداد ٩٢ 

خرداد پر حادثه



دیشب دوباره داد زدیم ,
خندیدیم ,
دوباره شعر خواندیم ,
شعار سر دادیم ,
دیشب دوباره هم صدا شدیم؛
دیشب دوباره دست به دستِ هم دادیم ,
دوباره یارِ دبستانی ِ هم شدیم ,
دیشب دوباره گریه کردیم ,
دیشب دوباره جایتان را خالی کردیم ,
دیشب ....
دیشب اسمتان را "سبز " روی میدانِ شهر نوشتیم .
دیشب چشمهایم دنبالِ جایِ "سبزتان" دو دو میزد ,
دیشب دلم پیشِ دل های پشتِ حصار ها بود ,
دیشب جای همه تان خالی بود .....
دیشب ....
دیشب دوباره "سبز" شدیم ...
دیشب دوباره دلم لرزید.....
.
.
.
خرداد 92


کلمه ها در ذهنم پیچ و تاب میخورند ؛
گاهی دو تایی یا سه تایی به همدیگر میچسبند , جمله ای میسازند , ناقص و معلول؛
با حرکتِ دستم بهمشان میزنم , مثلِ پراندن ِ مگس های دورِ شیرینی؛
رشته ی افکارم را در دست میگیرم , دوباره پروازش میدهم , چرخ میخورد بادبادک وار ؛
گیر میکند به شاخه های افکارَت؛
تکانش میدهم , یک بار , دو بار , سه بار؛
شاید جدا شود افکارم از بندِ تو ,
آزاد شود باز هم ,
پرواز کند باز هم ,
بنویسد باز هم....
.
.
کلمه ها در ذهنم پیچ و تاب میخورند , جمله ها پس و پیش میشوند ؛
انگشتانم بی هدف روی کلید ها جابجا میشوند , هیچ نمینویسند ؛
محو میشوم , مدت ها , دنبالِ کلمات میگردم, پیدایشان نمیکنم ؛
صدایِ خرو پفی , چند دقیقه یکبار , صفحه ی ذهنم را خط خطی میکند ؛
بعد دوباره هجومِ کلمات و جمله های شکسته و افکارِ آشفته...
که نتیجه اش میشود این متنِ در هم بر هم و به هم ریخته!
.
.
نخیر ! نمیشود!
لپتاپ را خاموش میکنم , میخوابم!
.
.
یکی از همین شب های ننوشتنی


تو این آخرین روز از بهار ,
فقط جای بارون خالی بود که اون هم اومد ....

Monday, May 6, 2013

"سنگینی این ماه اندازه ی 2 سال است "


نگاه کن چه عاشقانه رقصاندند ما را به موسیقیِ رنگ ها ؛
و چه ظالمانه به بازی گرفتن زندگی و مرگ را ؛
و چه عاشقانه ما نفهمیدیم....
.
.
فصل ها را میگویم ؛
تو که میدانی ...
بهار در نیمه , تمامِ سبزی اش را به جانمان ریخت ؛
تابستان با گرمایش داغمان کرد ؛
و امان از زمستان که با دل سردی به همه چیز یخ زد!
و دوباره , تابستان , یخمای وجودمان را آب کرد ؛
و ندیدیم که زمستان بخیل است , چشمِ دیدنِ خوشبختی را ندارد ؛
.
.
کاش "اردیبهشتی " شوند فصل ها هم!

15 اردی بهشت 92 

Friday, May 3, 2013

ماجراهای من و مترو


با دمپایی های 2 سایز بزرگتر و روپوشِ کهنه و شالِ قرمزِ نویی که خیلی برایش بزرگ بود , یه تضاد کامل بود؛
واردِ ایستگاه شد و صاف اومد روبروی من نشست ؛
5 سالی بیشتر نداشت , ولی انقدر ریزه بود که 3 ساله میخورد ؛
تا نشست یه نگاه به من و یه نگاه به زمین کرد " خاله , خاله ,گلِ سرت افتاده "
پایین و نگاه کردم , گل ِ سر رو برداشتم , سرمو که آوردم بالا نگام تو چشمهای مهربونش گره خورد ؛
"دفتر نقاشی های دخترونه و پسرونه , کسی میخواد بیارم ببینه "
زود از جاش بلند شد و همینجور که روپوشش و میگرفت تا زیرِ پاش گیر نکنه , اومد سراغِ دفتر ها ؛
"خاله از اینا دخترونشو داری ؟ "
"چند هس؟ "
تا اومدم دستمو بکنم تو کیفم , از تو کیفِ گنده ای که رو دوشش بود یه هزاری در آورد , یه نگاه به من کرد و با لذتِ زیادی پول و داد و دفتر وگرفت ؛
صاف نشست بغل دستم " خاله , برا آبجیم خریدم , آخه اون میره مدرسه "
"تو کی میری مدرسه , خاله؟"
"منم ,..... منم ؟!؟! حتما سالِ دیگه , ...................این سفید برفیه خاله؟ "
"نه سیندرلاست "
محوِ کتاب نقاشی میشه و منو یادش میره ؛

11 اردی بهشت 92
مترو

جوابیه


میگویی " آنجا شهرِ عاشقیست"
"شهرِ دوتایی ها "
"شهرِ بام های بلند و پیاده روی های بلندتر "
میگویی آنجا مردمانش , "دوستت دارم " را فریاد میزنند ؛
میگویی جایم را به کسی نمیدهی ؛
میگویی هنوز هم جشن میگیری ....
و چه شاعرانه دروغ میگویی !
تو شهردار خوبی نیستی ؛
شَهرت را شاید ,ولی مردمانت را نمیشناسی ؛
گوشِ آنها را بلندی " دوستت دارم " ها کر نکرده بود ؛
گویا آنجا بلندگو ها هم خرابند!!
راستی آدرسِ آن کوچه ها را نگفته بودی؟؟
.
.
اشتباه میکنی!
آنجا گاهی دست ها هم سرد میشوند ؛
آنجا هم بالاخره پاها خسته میشوند ؛
نه , تو نمیدانی که آنجا کسی عاشق نیست ؛
آنجا همه ادای عاشق ها را در می آورند ؛
آنجا هم کوچه های دو دو تا ,چهار تا دارد ؛
آنجا هم بت پرست دارد ؛
و آنجا هم بالاخره مردمانش عادت میکنند ؛
نه! تو شهردار ِ خوبی نیستی....
ولی ایراد از تو نیست , راست میگویی در شهر پستچی نداشته ای!!
راستی ! تا یادم نرفته !
نامه را خواندی!
ولی نفهمیدی که :
روزها , ماهها , سالها هم که بگذرد ؛
گرمای دستانت را نمیابم
نمیابم
نمیابم ؛
دوباره بخوان !
مخاطبِ خاص...


جمعه 6 اردی بهشت 92

اینجا , دقیقا همین جا



اینجا،آدمهایش با هم قهر هستند؛
اینجا،آدمهایش هیچ وقت همدیگر را ندیده اند؛
اینجا،جای هر آدمی صدا هست؛
اینجا،صداها زندگی میکنند؛
اینجا،خانه نیست،ضبط است،رادیوست؛
اینجا،خودِ خودِ دنیای مجازیست؛
اینجا،من "او" را از صدای آب و ناله ی ظرفهای یک شب مانده و قدم های تند و ریزش بر روی پله ها میشناسم؛
اینجا،من "اوی دیگر" را از صدای بسته شدن خفه ی درِ خانه اش در یک طبقه پایین تر و باز شدن بلافاصله دری دیگر میشناسم؛
اینجا،من "اوی بزرگتر" را از صدای آرامِ در ، در نیمه های شب و قدم های سست و کشدارش بر روی پله ها میشناسم؛
و "او " ها من را از صدای دکمه های کیبورد و سریال های شبانه و گاه پچ پچی بچه گانه میشناسند؛
اینجا،من او را هرگز ندیده ام؛
در آلبومم جای عکس ، ففط صدا میگذارم؛
چون
اینجا، من او را هرگز ندیده ام؛
ولی میدانم که چقدر دلم برای این صداهای بی تصویر تنگ خواهد شد ، اگر روزی.....
.
.
.
صدااا؟
هست
تصویررررر؟
رفت
به گیرنده های خود دست نزنید، اشکال از "من" است!
2 اردیبهشت 92

هیچ وقت


ile
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را ٱنچنان که باید فراموش نخواهم کرد؛
تو جاری خواهی بود،
همیشه،
همیشه،
همیشه،
در عمقِ لحظه های گاه تاریکِ این خانه؛
روزها،
ماهها،
سالها،
هم که بگذرد،
باز هم حضور تو را در گرماگرمِ آغوشش حس خواهم کرد!
باز هم لبخندهایت را بر لبانِ او خواهم دید!
وحرفهایت را از زبانِ او ،
و گرمیِ دستهایت را از.....
.
.
.
و اِی کاش گرمیِ دستانت را!
.
.
.
وای بر من!
چه بی پروا خیانت میکنم،
چه بی پروا در عمقِ نگاهش، نگاهی مالامال از عشق را میخواهم،
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
و باز با هر بوی آشنایی،
با هر صدای پایی،
با هر نوازشِ چشمِ بی گناهی،
بر خواهم گشت؛
تو را خواهم جویید؛
و باز هم
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم؛
وای بر من چه بی پروا خیانت میکنم؛
شعرها،
شعرها،
شعرها،
میگذرد
و تو بر نخواهی گشت؛
و من هنوز در لابه لای طلایی های خرمنِ گندمم،
در سیاهی های سهرابِ شاهنامه ام،
و در سفیدیِ موهای روی شانه ام؛
تو را جستجو میکنم؛
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
.
.
.
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را آنچنان که باید فراموش نخواهم کرد!

اول اردیبهشت 92

من مرده ام ..


من مُرده ام ولی خونسردیِ خود را حفظ میکنم؛ 

من مُرده ام ولی هنوز هم تو را حس میکنم ؛ 
بوی تو را ...
همین نزدیکی ها...
کنار پارچه ای سفید خوابیده بر زمین ...
کنار پارچه های سیاه آویخته بر دیوار ...
کنار چراغ های رنگارنگ،
کنار عکس بزرگ یک آ دم...
بوی تو را حس میکنم ؛
.
.
اینجا کسی مُرده است ؛
اینجا کسی دلتنگ است؛
اینجا چشمها خیس و دلها بی تاب است؛
اینجادخترکی گریان است؛
اینجا بوی تو را حس میکنم؛
بوی مهربانی های ناب؛
بوی تن های بی قرار؛
بوی موهای آشفته؛
بوی عطرهای آمیخته؛
بوی سیگارهای نصفه نیمه؛
بوی تو !
.
.
اینجا کسی مُرده است؛
خاکی سرد شده است؛
گلدانی خالی مانده است؛
و روحی کنار سنگی تنها نشسته است؛
.
.
اینجا هیچکس نیست ؛
و من مُرده ام ولی هنوز هم بوی تو را حس میکنم!

Saturday, March 16, 2013

پُستی که لایک ندارد!



عیدی که بو ندارد ؛
سبزه ای که سبز نمیشود ؛
تخم مرغ هایی که رنگی نیستند ؛
ماهی که نفس نمیکشد ؛
سنبلی که بو ندارد ؛
سکه ای که ارزش ندارد ؛
سمنویی که طعم ندارد ؛
سیری که خاصیت ندارد ؛
سیبی که قرمز نیست ؛
سرکه ای که رنگ ندارد ؛
دلی که امید ندارد؛
روحی که عشق ندارد؛
عشقی که بخار ندارد؛
سالی که آینده نداره؛
و خلاصه عیدی که بو ندارد...
عجیب چند سالیست عید هایم شبیهِ هم شده اند ؛
هر چقدر بو میکشم , بوی سال های بچگی را نمی یابم ؛
این موقع ها تجریش پر از بوی عید بود ؛
پر از ماهی های زنده و سبزه های سبز و سنبل های خوش بو ؛
پر از آدم هایی که چشم ها و لبانشان میخندید و دستهایشان پر از کیسه های خرید بود ؛
پر از امید بود ....
امروز تجریش خالی بود ؛
خالی از بوی عید و آدم های خندان و امید .....
شاید هم من دماغم گرفته است !

Saturday, March 2, 2013

یه موقع هایی ....


یه موقع هایی هست تو رابطه که دیگه دوسِت نداره,
هر چقدر هم بگه "دارم , باور کن ", تو باور نمیکنی,
میبینی دوسِت نداره , با پوست و گوشتت حِسِش میکنی,
اون موقع هاست که میفهمی همه چی  تمومه؛
.
.
.
یه موقع هایی هم هست که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ,  طاقت نمیاری و 4 صبح بهش زنگ میزنی , ولی وقتی گوشی رو بر داشت و صداش رو شنیدی , میبینی هیچی واسه گفتن نداری, چیزی نمونده بگی,
اون موقع ها هم میفهمی همه چی تمومه؛
.
.
.
یه موقع های دیگه ای هم هست که سرِ ظهر , داری رانندگی میکنی و پلِ تموم نشده ی صدر رو نگاه میکنی و فحششون میدی که بی مقدمه و الکی میزنی زیرِ گریه؛
این هم از اون موقع هاست که میفهمی همه چی تمومه؛
.
.
.
بعضی موقع ها هم همه ی مواردِ بالا......

Wednesday, February 27, 2013

آمده اند


برگشته اند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
صدای خواندنشان نمی آمد؛
جایشان پشتِ پنجره ی حمام بود؛
از وقتی من به دنیا آمدم تا الان؛
شاید هم از قبل تر, از وقتی این خانه را ساختن؛
هر چه هست , صدایشان , صدایِ بچه گی هایم است؛
صدای حمام کردن های بچه گیم با مادرم؛
صدای بازی کردن های تنهایی در وانِ پر از آب؛
و بعد تر ها با آوازشان , گریه هایم را برای عشق های نو جوانی ام همراهی میکردن ؛
مادرم میگفت , بودنشان مبارک است , خوش شانسی است برا ی این خانه و آدم هایش؛
و من خوشحال بودم از این خوش شانسی؛
حالا مدت ها بود که نبودند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
حتما برگشته اند دمِ عیدی , تا دوباره خوش شانس شویم ما آدم های این خانه به بودنشان ؛
"یا کریم ها "را میگویم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
برگشته اند.....

Tuesday, February 26, 2013

پووووف !

بدم می آید از ژست های انتلکتچوالی و اداهای روشنفکرانه و چقدر خفن هستم من ِ  همه ی مان! که فکر میکنیم چقدر ما بهترین هستیم و اگر کسی مثلِ ما بود پس به به  ! و اگر نبود و مثلا عکسِ کاورِ پروفایلش عکس ِ آدمی نبود که دوربین به دست به مغزش شلیک میکند و عکس ها از مغزش بیرون میپاشد و  عکسی از خودش بود , پس اُ مای گود نِس , او اصلا به ما خفن ها نمیخورد ! پس برویم با دوستانِ مثلِ خودمان هنری و عکاس و هنرپیشه و شاعر و نقاشمان بگردیم مبادا برای رپیوتیشنمان بد شود!

Saturday, February 23, 2013

این بد شانسی که من هستم...


تو فکر کن صبح پاشی با گلو دردی آنچنانی که منتهی شده به گوش دردی اینچنینی ؛
تب و لرزی هم , اِی , بیاد و بره ؛
اونوقت کلاس هم داشته باشی , تازه کجااااا؟؟؟ اونورِ دنیا ؛
بعد همه بهت بگن نمیخواد بری کلاس , بمون خونه استراحت کن ؛
تو هم پا تو بکنی تو یه کفش که نه , باید برم , عقب میمونم از درس و اِل و بِل و... تازه ممکنه 4شنبه هم برم شمال , دیگه حتما باید برم که غیبتام زیاد نشه !
و با لجبازیِ تمام در حالی که جون نداری رانندگی کنی , آژانس میگیری میری کلاس ؛
بعدِ یک ساعت ترافیک و غیره غیره میرسی و استاد و پیدا میکنی :
"استاد من حالم خیلی بده میشه درس رو دادین من برم خونه ؟؟ "
"اِ ؟... آره معلومه مریضی...خیلی قیافت داغونه !! اتفاقا امروز اصن درس نمیخوام بدم ... 2 تا تمرین میخوام حل کنم .. نمیخواد بمونی , پا شو برو خونه!!!! "
و اون لحظه بود که فحش هایی آبدار به ذِهنم میومد اما به دَهَنم نه!!
"حالا دیگه کاریه که شده ..عیب نداره , میرم خونه , عوضش خوب شد اومدم که غیبت نخوردم... 4 شنبه با خیالِ راحت میرم شمال ! "
" راستی وکیلی , 4شنبه هم کلاس تعطیله , من نیستم " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آی یعنی تو فکر کن.....نه , تو فکر کن !
آژانس میگیرم برمیگردم!
پولِ آژانس رو بگو.... چرا انقدر گرونه؟؟؟
.
.
فکر کردی؟؟
میدونم, فکرشم آدمو اذیت میکنه!!

Saturday, February 16, 2013

خاطره مثلِ یه پیچک , میپیچه رو تنِ خستم...


"خاطره "

تو این تنهاییه شب
تو این ویروونه خونه
تو غمگینی روزهای این دوره زمونه
یه فنجون خاطره از تو میمونه
که صبح مینوشمش جای صبحونه
و عصر مثل یه عصرونه توی یک قهوه خونه
گاهی شب ها ,  قبل ِ خواب, یه جرعه از آن ,
برام مثلِ یه شات ویسکی میمونه ,
تلخ ,
 سرد,
بدونِ سودا,
با یخ لطفا.....
صبح های بعدِ هر شبِ خاطره نوشی ,
پر است از کم خوابی و دردِ هم آغوشی,
هم آغوشی که بی رحم است و ناشی,
نترس , خاطراتت را میگویم , نمی خواد ناراحت شی ,
راستی! همین خاطره ات مرا کافیست , برای وقتی که اینجا نباشی ...

Wednesday, February 13, 2013

به یاد آنها که عاشق بودن....


فردا روزِ عشقه، روزِ عشاق؛
فردا سالگردِ شهادتِ آدمهای عاشقه؛
چه تصادفی....
فردا روزِ عشقه ؛ روزِ آدم های عاشق؛
عاشق بودن و عاشقی کردن و عاشقانه رفتن، عاشقانه برای ایران و مردمِ ایران؛
فردا همه عاشق باشیم؛
مثه آنها که عاشق بودن......

Monday, February 11, 2013

جوراب نباشم...


احساس میکنم جورابم ؛
جورابی راه راه و رنگی ؛
که لنگه ام هم گم شده است ؛
آی ی ی مَردُم , لنگه ام ..... من لنگه ام را میخواهم ؛
جورابِ یک لنگه به دردِ هیچ کاری نمیخورد ؛
مگر اینکه کسی یک پا داشته باشد ,
کسی هم که یک پا داره شاید دیگر حوصله ای برای پوشیدن ِ جوراب ندارد ؛
شاید هم با من عروسک درست کنند برای دخترکی ؛
نکند با من زمین ها را تمیز کنند؟؟؟
نه,نه ..... کاش من را بالای شومینه ای آویزان کنند تا جای کادوی بابا نوئل باشم ؛
آی ی ی ی مَردُم , لنگه ام ..... من لنگه ام را میخواهم ؛
جورابِ یک لنگه به دردِ هیچ کاری نمیخورد .......

Sunday, February 10, 2013

مشقِ شب


بچگی هایم را میخواهم ؛
دنیایم کوچک بود ؛
همقد ِ خودم کمی بلندتر , انقدر که نوکِ پا می ایستادم تمامش را میدیدم ؛
ته ِ داستان هایم همه به هم میرسیدن ؛
آدم های داستانم مهربون بودن و عاشق ؛
راستگو بودن و وفادار ؛
مهمتر اینکه آدمهای داستان مالِ خودم بودن , لازم نبود با کسی تقسیمشان کنم ؛
خوبتر اینکه حتی داستانهایم را میتوانستم انتخاب کنم ؛
فقط خوبهاشون , خنده دار هاشون ؛
ولی از همه بیشتر دنیای خالی از حسودی را؛
وقتی که بلد نیستی حسودی را ؛
و نمیدانی چه بد حالی ست این حسودی ؛
اصلا مرض است , دردِ بی درمان است این حسودی ؛
اگر بچه دار شوم قبل از دروغ و دزدی و سیگار و چه و چه , یادش میدهم حسادت بد است ؛
خودت را میکشی ذره ذره و هیچ کس نمیفهمدت ؛
بدتر این که درمان هم ندارد ؛
پس بیست خط بنویسم :
"حسادت بد است "
نقطه سرِ خط .
.

Thursday, January 31, 2013

شاید...



باران که نتوانست بشویَدَت از من ؛
یادَت هست ؟؟
این برف هم گمان نکنم ...
شاید با برفی دیگر, سالی دیگر , جایی دیگر ...
گوش کن...
صدای قطره ها روی نورگیر ؛
بوی عاشقی های دلگیر ؛
نفَسِ خاطره های دامن گیر ؛
عطرِ شب مانده ی تنت روی بسترِ خالی ؛
هوایی میکنند تنم را ؛
.
.
خیالی نیست ....
شاید با برفی دیگر, سالی دیگر , جایی دیگر ...

Monday, January 28, 2013



یک جرعه از این بوی بارون ؛
بوی خاک ؛
عاشقی رو ورق میزنه تو چشام.....

Sunday, January 27, 2013

خانه تکانی



آه , خسته ام ؛
خسته از این همه آشفتگی ؛
اسباب کشی میخواهم ؛
خانه ی فکرم چه به هم ریختست ؛
دیگر حتی خانه تکانی های دم عید هم کافی نیست ؛
باید از این خانه رفت ......

از ماجراهای مترو...


ساعت 10:30 صبح , مترو قیطریه , به موقع برایِ کلاس...
ساعت 10:45 صبح , مترو قیطریه , هنوز یه کم وقت دارم...
ساعت 10:59 صبح , مترو قیطریه , به حسابِ من الان باید مترو هفتِ تیر پیاده میشدم !
ساعت 11:06 ظهر , هنوز مترو قیطریه ,  خوب فوقش یه 10 دقیقه دیر میرسم کلاس !!
ساعت 11:15 ظهر , هنوز مترو قیطریه , کلاسم شروع شده !!!
.
.
.
دردسرتون ندم:
ساعت 11:45 ظهر , بالاخره مترو هفت تیر , نیم ساعت از کلاسم گذشته!!!!
.
.
حالا چرا مترو حرکت نمیکرده , چون خانمی به قصد خود کشی پریده جلوی قطار (!!) و گویا سالم هم از اونورش اومده بیرون! راست و دروغ ِ این ماجرا هم باشه گردن کسایی که تعریف کردن , ما که شنونده بودیم....
.
.
حالا این که ما به کجا میرویم و چه بلایی داره سرِمون میاد به کنار , من همینجا عاجزانه , خواهرانه , یه زانو بر زمین , دو کفِ دست بر زمین ازتون خواهش میکنم زین پس برای  وصل شدن به ملکوتِ الهی قیدِ مترو را بزنید...هم کارِخودتون راه میوفته , هم ما ...
مُتُشکرم....

Thursday, January 24, 2013

جدا بپرهیزید!



از اضافه کاری جدا بپرهیزید ؛
که در آن هیچ خیری برای شما نیست ؛
که تنها نا امیدی و سر خوردگی َ ش برای شما میماند ؛
این نکته فرا گیرید , باشد تا رستگار شوید ؛
"انجمن تعلیم و تربیت اضافه کارانِ مقیمِ مرکز "

Tuesday, January 22, 2013

تولد....



دلم تولد میخواهد....
شروعی دوباره ....
زاییده شدن از بطن مادر را ...
که شروع کنم از نو؛
یاد بگیرم از نو ؛
دوست بدارم از نو ؛
که تو را دوست بدارم از نو...
چه میدانی...شاید این بار بهتر و بیشتر ؛
که یک بار کم است دوست داشتنت ...
باید که چند بار زندگی کرد و دوستت داشت ...
دل است دیگر , میخواهد ... نه و نمیشود هم سرش نمیشود!

Friday, January 18, 2013

4 فصلِ من....

بعد ِ چهل سال  ؛
دوباره اون بالای تهران؛
همونجا که تمامِ شهر پیداست ؛
زیر نم نمِ بهاری ؛
 اما این بار دیگه ژاکتت رو در میاری ;)  ؛
 چشمهات هنوزم گرم و تابستونی ؛
 روی موهات اما رد پای زمستون ؛
دستهات می لرزن اینبار ؛
 میگی واسه خاطرِ سرماست ؛
 دلِ من هم سردشه انگار!
میشینی روی صندلی کنارم ؛
خیره میشی به عکسِ تهران توی قابِ روبرومون ؛
میگی دیگه هیچیش مثل قبل نیست  ؛
میگم آخه رفتی که بیایی ؛
چشم به راهت موند, عوض شد؛
چیزی نمیگی , اما  ؛
چشمهات لو میدن حرفِ دلت رو ؛
توی گوشِت میگم آروم ؛
" دیگه این پاییز , با هم پای گندم ها میشینیم "








Thursday, January 17, 2013

هیچی مثل ِ یه قهوه ی داغ و حموم , دوایِ دردِ  هَنگ اُوری نیست .....

Wednesday, January 16, 2013

"ایستگاه بی خیالی ها "


"ایستگاه ِ قیطریه"
صندلی ها تک و توک پر بود, با بی قیدی  مخصوصِ خودش , گوشه ترین صندلی رو انتخاب میکنه و میشینه , کتاب شعر "احمد رضا احمدی " رو باز میکنه و چشم میدوزه به خطوط ِ کجِ صفحه ی اول ؛
خانومِ جوونی کیسه های سنگینی رو به زور دنبالِ خودش میکشه ؛
"دوناتِ تازه , لواشک , آبنبات"  " خانوم توروخدا بخرین بچه دارم , ثواب داره "
بچه زیرِ چادرش خوابه ...
دختری با موبایلِ سفیدش بازی میکنه , معلومه نوِ...خیلی مواظبشه ... زنگ میزنه به دوستش و با خنده از نسخه ی 400 هزار تومنی میگه که صبح دکتر ِ پوستش بهش داده ...
صدایِ زن هنوز میاد ..."دونات, آبنبات , لواشک "
"ایستگاهِ حقانی"
دخترِ خوشگلی با  روسریه قرمزِ خوشرنگ وارد میشه و یه گوشه می ایسته...اینور و اونور و نگاه میکنه , از تو کیفش چند تا روسری عینِ مالِ خودش در میاره , معلومه تازه کاره , صداش میلرزه ؛
" روسری ها ی نخی 20 تومنی بازار فقط 12 تومن, کسی میخواد بیارم ببینه "
دخترِ موبایل به دست هنوز با دوستش  حرف میزنه ...فردا مهمونه , میخواد لباس بخره
صدای زن هنوز میاد ......"دونات, آبنبات , لواشک "
" ایستگاه مصلا "
دختر بچه ی حدودا 8 ساله ای , با لباس فرم ِصورتیِ مدرسه و یک کیفِ خرگوشی , یک کیسه ی سنگین دستشه ...میاد تو و شروع میکنه ؛
"خانوم ها ی محترم کی بادکنک میخواد ...کارت تبریک هم دارم , کسی نمیخواد؟؟"
کتابشو میبنده و زل میزنه به عکسِ خودش تو شیشه ی روبرو ....عکس تار میشه ؛
"ایستگاه هفت تیر "
با خمودگی که اصلا مخصوص خودش نیست , از در ِ آخر پیاده میشه ...

Tuesday, January 8, 2013

بانو...


بانو ؛
غم هایت را در دامانت بریز ؛
گله هایت را به آب بده ؛
و حسادت را قاصدکی کن بر باد ؛
بانو؛
مبادا اشک بریزی ؛
اشک هایت را شبانه به دستِ بالشتت بده ؛
تا سپیده که زد , فقط تلخندی بماند و خشکی بر گونه ؛
نترس؛
او نمیفهمد ؛
آنقدر ها هم که میگوید دقیق نیست ؛
بانو؛
با او فقط بخند ؛
از هیچ نگو؛
از خاطره و رویا نگو ؛
از گندم و گندم ها نگو؛
او آنقدر ها هم محرم نیست !

Thursday, January 3, 2013

بیداری "آگی "

نیم ساعته که فهمیدم این بوت های "آگ " ِ معروف از پوستِ راکون و پشمِ گوسفند ِ بیچاره درست میشه !!
دوستی بهم گفت و منم تو اینترنت سرچ کردم و دیدم اِی دادی بیداد کجای کاری که 7 سالی میشه سرِ این ماجرا بحث شده ؛
وقتی فیلم ها و عکسهاشو دیدم واقعا حالم بد شد ....چشمهای راکون ها خیلی غمگین بودن ؛
خانوم " پامِلا اَندرسون " جون ِ زیبا هم سالِ 2007 وقتی این قضیه رو میفهمه تمام ِ "آگ " هاشو دور میریزه و اقدام به طراحیِ مدل های جایگزین میکنه ؛
شما هم اگه یه دور ِ ملایم تو اینترنت بزنین , حالتون مثلِ من بد میشه و از پوشیدنشون عذاب وجدان میگیرین؛
اصلا نمیخوام حال ِ شما رو هم خراب کنم ولی میخوام همه ببینن و بدونن!!
نمیدونم مثلِ "پامِلا اَندرسون " میتونم "آگ " َم رو بندازم دور یا نه ؟!
چشم هاشون ...... :(

Tuesday, January 1, 2013

تفریق!


نبودَنَت را کَم کنم از بودن هایت ؛
من میمانم و من و تنهایی هایم؛
من میمانم و من و بغضی نشکسته ؛
که شب هاست منتظر بارون نشسته ؛
از امروزِ با تو بودن, تا فردای بی تو ؛
یک اعتراض , فاصله ست , یک خشم نهفته ؛
از امروزِ بی تو , تا فردای با تو بودن؛
یک غرور فاصله ست , یک عشق درمونده ؛
عشقی که بی چارست , درمون نداره ؛
گمونم بین خود خواهی هامون , نفس کم میاره؛
احیایش کن به عشقی دوباره ؛
نذاریم این بی چاره , از نفس بیوفته !!