Sunday, September 30, 2012

به ترین زاده ؟!؟!؟!

آقا ما یه دوست پسر داشتیم که اولین دوست پسرمون بود .... و ما خیلی عاشقِ هم بودیم و عشق در نگاه ِ اول و چه بسا قبل از نگاه ِ اول بودیم!
مدت زمانِ بس طولانی هم با هم بودیم و داستان های زیادی داشتیم که بعدا اگه عمری بود مینویسم...خلاصه دیگه کار داشت به جاهای باریک میرسید  که حالا متاسفانه یا خوشبختانه نشد که بشه و ما با هم وصلت کنیم !!!
حالا غرض از مزاحمت و اینکه من سرِ شمارو دارم درد میارم اصن چیزِ دیگه اییه..
میخواستم بگم در راستایِ تکلیفِ کلاسی که میرم و باید زندگی نامه بنویسم...گریزی زده بودم به عکسها امروز و جاتون خالی آقا عجیب چسبید این سیری در گذشته.... اِنی وِی...
داشتم میگفتم...عکسی پیدا کردم مالِ تولدِ 21 سالگیمون ( همسال و هم ماه بودیم) که بنده ایشون رو خونه ی خودشون مورد ِ سورپرایز قرار دادم و اما اینا باز هم هیچ کدوم اون نکته ای نیست که میخوام بگم.
نکته اینه که رو کیک ِ تولدش یه چیزی نوشته بودم که دلم خواست بذارم اینجا باشد که یادش گرامی باشد :.
.
.

 "انتهای این راهِ پاییزی ,
این برگ ریزونِ آذر ماه ,
میونِ نمایشِ رنگ ها ,
آخرِ بهترین فصلِ قشنگِ خدا ,
بهترین زادشم اومد به دنیا "
.
.
اسمش "بهزاد" بود !!

Thursday, September 27, 2012

بدون شرح

هم آغوشی با رویایت جور دیگری ارضایم میکند
نمیترسم اگر آبستن خاطراتمون شم!!

Tuesday, September 25, 2012

مرسی

پریروز تصادف کردم, یعنی زدم به آینه ی یه ماشینی که پارک بود
و از اونجا که من خیلی آدمِ با وجدان و خوبیم , رفتم جلوتر و وایستادم
بعععله , زده بودم آینه رو شکونده بودم!
بعد از اونجایی که  من خیلی آدمِ ولخرجیم , حتی یک 10 تومنی هم تو کیفم پیدا نمیشد اونموقع
این شد که شماره رد و بدل کردیم و من دیروز صبح یه 10 تومنی ِ ناقابل تقدیمشون کردم (البته به دوست پسرم گفتم 5 تومن دادم!!! .....آخه گیر میداد که چه خبره و چقد زیاد و ایناااا )
امروز صبح , حول و حوش ِ (درسته؟ ) ساعت ده ,در خوابِ ناز بودم (بعللله , من زیاد میخوابم ) که تلفنم زنگ خورد و دیدم شماره ی همین آقای ِمحترمه....
 یا خدا , دیگه چیشو زدم داغون کردم؟!؟!؟!
خلاصه ,با هزار سلام و صلوات گوشیو برداشتم,
آقای محترم گفت: "من دیروز رفتم خریدم آینه رو , 7 تومن شد. میخواستم یه شماره حساب بگیرم بقیه پولتونو بریزم به حساب!!!!!!!!!!!!! "
مگه میشه؟؟؟؟؟ درست میشنوم؟؟؟ چی میگه این؟؟ مگه مردم از این کارا هم میکنن؟؟؟
 نمیدونم برای من فقط انقد عجیب بود یا برایِ شمام عجیبه؟؟
به هر حال برای ِ من خیلی عجیب و در عین ِ حال خیلی دوس داشتنی بود...
پر واضح است که بنده قبول نکردم بقیه ی پول و! چرا؟
نمیدونم ولی میدونم که انقد تعجب کردم و انقد خوشم اومد که دلم نخواست بگیرم...حالا نه که سه تومن چیزی باشه هاااا , نه!
ولی دلم نخواست بگیرم دیگه!
فقط تونستم بهش بگم: "مرسی"
مرسی که بهم نشون دادی هنوز اینجور آدما وجود دارن
مرسی که نشون دادی هنوز مردم به صداقت و درستکاری پایبندن
مرسی که امروز حالِ منو خوب کردی :)

Sunday, September 23, 2012

زوری که نیست

بعضی چیزا را زوری نمیتونی ازش بخوای
بعضی چیزا را خودش باید بخواد
دلش باید بخواد
دلش باید بخواد که یه کارایی رو بکنه,
دلش باید بخواد که یه کارایی رو نکنه,
بعضی چیزا یه جورین که اگه زوری باشن ,اصن فایده ندارن, اصن کیف ندارن
بعضی چیزا یه جورین که  فقط وقتی خودش بخواد و بکنه ,
یا حتی خودش بخواد و نکنه , میچسبن , ارزش دارن
حالا تو هی به زور بخواه..
زوری که نیست..
این چیزا دلیه , دلی , میفهمی؟
این چیزای اینجوری, از یه جای ِ خاص میان
از یه جای ارزش دار میان
اینه که قشنگشون میکنه,
میچسبن به آدم , مثه یه لیوان قهوه ی داغ ,تو یه شبِ زمستونی,
مثه پیاده روی هایِ بی هدفِ ظهرِ جمعه , بعد از ناهارِ ریحون,
مثه یهویی اومدنش دم ِ خونتون ,
مثه , مثه , مثه....
اووووه ....مثه یه عالمه خوشی هایِ چسبیدنی دیگه ,
واسه همین میگم باید خودش بخواد ,
باید اونجایی باش ه که بخواد,
به زور نمیتونی یکیو بر داری ببری اونجا ,
اونجا , یه جاییه که آدما خودشو با پای خودشون باید برن , فقط با پای ِ خودشون ,
اونوقته که میشه عاشقی.....

Friday, September 21, 2012

پاییز جان

پاییز جان جان آمدی,
خوش آمدی؛
فقط حواست باشد خاطره ها را لابلای برگ ریزونت گم نکنی ؛
نگاهش را ابری و چشمهایش را بارانی نکنی؛
مواظب باش جانش را پاییزی نکنی؛
برگهایت را فرشِ زیرِ پاش؛
خش خش َ ش را لالاییِ شبهاش؛
بارانت را مُسکنِ دردهایش , قرار بده
پاییز جان ,
نکند با طنازی هایت ,دلش را ببری؟
نکند با رنگ هایت , عشوه هایت ,عاشقش کنی؟
و بروی و یک سال  پیدایت نشود؟؟
پاییز جان ؛
نذر میکنم ,
با آمدنت , خبرهای خوب اگر آمدند ,
دخترم را پاییز بنامم...
دختر ِ پاییز ؛
.
.

 امضاء
مادرِ احتمالیِ پاییز



Tuesday, September 18, 2012

کِی؟

"اما تو که خونه باشی به پیشِ تو رنگ میبازه....."
صداشو تا ته بلند میکنم و باهاش همخونی میکنم...صدامو میندازم ته ِ گلوم...کلفت هست , کلفت ترش میکنم و می خونم
"روزها با تو زندگیمو پر از قشنگی میبینم..."
کی فهمیدم عاشقشم؟؟ یعنی کجای اون روزای رنگ و وارنگ و بعضا سیاه بود که دیدم زندگمو باهاش پر از قشنگی میبینم؟
که دیدم اگه تلخیم داره میخوام باهم شیرینش کنیم؟
که دیدم تک دونه های سفیدِ رو شقیقه هاش دیوونم میکنه؟
 لبخندش واسم همه چیزای ِ خوبه؟
که میخوام صبح باشه و چشمایِ اونو و دستای گرمش؟
نگاهش واسم یه دنیا حرفه؟
.
.
نمیدونم اون روزی بود که زیرِ بارون راه میرفتیم و دستمو گرفته بودی تو دستت تا گرم شم؟
شایدم اون روزی بود که بردی منو اتوبوس سواری و من میترسیدم بیوفتم ولی روم نمیشد تورو بگیرم, بعد تو دستمو گرفتی گذاشتی رو کمرت و گفتی منو سفت بگیر....و من هی خواستم تو رو  سفت تر و سفت تر بگیرم؟
نه , فک کنم, اون روزی بود که همه داشتیم میگفتیم , می خندیدیم ...من سرمو بلند کردم دیدم داری نگام میکنی و میخندی ...و من عاشقِ نگات شدم؟؟
نکنه اون وقتی بود که فهمیدم حُکمت اومده ولی تو برایِ اینکه من ناراحت نشم ریختی تو خودت و به همه سپردی چیزی نگن؟؟
نه نه وایسا داره یادم میاد...احتمالا اون وقتی بود که عفو شدی ولی من پیشت نبودم...برات مسیج گذاشتم "هوراااا شیرینی بده" .... جواب دادی تو نباشی این آزادی برام شیرینی نداره ولی تمامِ شیرینیِ این خبر برای تو, بهترینم ...
فهمیدم...
اون لحظه بود که عکستو با یکی , با همون استایلِ عکسِ خودمون , تو پروفایلت دیدم و یهو پیجت سیاه شد...به خودم که اومدم دیدم کیبورد خیسِ اشکِ...کی گریه میکنه؟  یکی نزدیکِ گوشم , خیلی نزدیک ...
.هی داره اسمتو صدا میکنه ..
اَه چقد داد میزنه...چقد بلند گریه میکنه...
یعنی اونم عاشقته؟
نکنه بیشتر از من عاشقت باشه؟
یعنی اونم منتظرِ تو برگردی؟
.
.
.
چرا صدای ِ گریش قطع نمیشه...چقدر داد میزنه..
من چرا گلوم گرفته...چرا چشمام باز نمیشه...چقد میسوزه..
من که گریه نکردم ..من که داد نکشیدم..پس چرا....؟
آره مطمئنم..همون روز بود


 

Monday, September 17, 2012

برگرفته از "تو"

چونکه دوباره داری دور میشی
از من, از قصه هامون ,از خنده هامون...
چونکه دوباره درگیرِ روزمرگی شدی..
چونکه "دوست دارم " گفتنو , یه جایی تو کوله پشتیت , زیر دوربینت , جا گذاشتی , گم کردی
چونکه یادت رفته برایِ چه چیزایی اینهمه دوییدیم تا اینجا , الان , دوباره بهم رسیدیم
چون یادت رفته من چشممو رو چیا بستم ...
تو هم...
چون داری غرق میشی ...
چون داریم از یادت میریم...
من و خاطراتم و ...
 من وگندم و سهراب , که قرار بود پاشون بشینیم و بزرگ شدنشونو پیر بشیم....
من و خنده هام , که میخندیدم به هر چی میگفتی و میگفتی که بخندم...
من و بوسه هامون , که چشم میبستم تا فقط من و تو باشیم تو دنیا...
من و من و من....

Saturday, September 15, 2012

رویایی که واقعی شد

این که من الان خیلی دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی, یعنی چی آخه؟؟؟
مثه اینوقتا که دلت میخواد یه چیزی بخوری ولی نمیدونی چی, ها...همونجوریم...چقدم بدِ... دیدی؟؟؟
اینو بگم که امروز من از رو تشکِ (دشک؟؟!؟! کدومشه؟!؟!)  نو و جدیدم مینویسم :) ..به به...گرم , بلند , نرم...نرم از اونا که به اندازه نرمه...یعنی نه خیلی نرمه که بری توش ...نه خیلی سفته که نری توش !! :))
حالا چرا یه تشک (دشک؟؟؟ ای بابا , یکی یه چیزی بگه ) باید انقد برای من خوشحالی بیاره؟؟؟
چون بنده مدت های مدیدیه, یعنی خیلیااااا , چندین و چند سالِ که رو تشک که چه عرض کنم , رو چوب های ِ کف تختم میخوابم... هر روز صب هم با کمر درد و گردن درد و کلا بدن درد پا میشدم  (واااای باورم نمیشه میتونم  برایِ این دردا از فعلِ ماضی استفاده کنم دیگه ) و هی میگفتم آخه بابا , پدرِ من یه تشک برایِ من بخرین..بابا کمرم شکست ...آخه چقد تفاوت..چقد اختلاف بینِ یه خواهر و برادر(فک میکنی شوخی میکنم؟؟؟ نه والله ....تا بوده تو خونه ی ما از این اختلاف گذاشتنا بوده , حالا من خودم عاااااااشقِ داداشمما ولی خب بسه بابا دیگه..آدم ناراحت میشه خب دیگه..نه؟؟) داشتم میگفتم , اُه اُه چه قاطی شد....
.خلاصه هی گفتم ..هی غر زدم...خودم به زمین ,دیوار , هر چی بگین کوبیدم  ولی کو گوشِ شنوا؟!؟!
همه هم  هی میخندیدن که آخی , نازی , چه بامزس !!!
یعنی اینجوری بگم که خاله ی ما تو این مدتی که من یه تشک ِ ناقابل میخواستم , یه خونه خرید!!!!!! اونم تو این اوضاع , احوال...ولی ما یه تشک نداشتیم ..دیگه خودتون حساب کنین چند سال میشه...
آره , بعد , بابای ما امروز اومد خونه و خیلی یککاره به ما گفت چرا تشک نخریدی؟!!!!
منو میگی..اصن صدام در نمیومد...پلک نمیزدم که اگه خواب میبینم , بیدار نشم... خدایا ...پروردگارا..چه شده؟  ما چه خوبی به درگاهِ تو کردیم روزی ,جایی؟ آیا این پاداشِ همان است؟ (آره همون ...فک نکن یادم رفته..به رو خودتم نمیاری من اون روز کار ِ خیر کردم , هی نشستم منتظر..ولی تو انگار نه انگار ) یا نکند با ما سرِ مزاح داری؟ نکند این یک شوخیِ زشت باشد؟ آه نه خدایاااا.... واینا
 خلاصه این ملو درام یه چند لحظه ای در فکرِ ما نقش بست که من دیدم باید به خودم بیام...بجنب میم ..الان وقتشه
خلاصه دردِ سرتون ندم ..همون موقع زنگ زدم جناب ِ آقای خوش برخورد و خوش قول ِ " رویا" یک عدد طبی-فنری , زیبا ,جادار , مطمئن برام فرستاد و من الان احساس میکنم  بر بلندای آسمانِ دهم...روی ابرها نشستم و مینویسم..:) یه همچین آدمِ کم توقعی هستم من :)

Friday, September 14, 2012

رفاقتای دوزاری

چقد بدِ رفاقت میکنی , میکنی , میکنی
تو ذهنت تا انتهای رفاقت میری
پیشِ دلت فکرِ بیست سالِ دیگرو هم میکنی
که طرف عینِ یه برادرِ واست
که بچتون, نمیدونه بهش بگه عمو یا دایی , آخه خیرِ سرش نزدیک ترین دوستِ جفتتونه
که اگه مشکلی داشتی بعد از اون میتونی رو این آدم حساب کنی
که , که, که
ولی چه فایده
همش زاییده ی توهماتِ توِ
اون خیلی دورِ از این ماجراها, خیلی
پوووووف
به اصطلاح میگن رفاقتا بوی چی گرفته؟؟
اینجا بویِ همون داره میاد....خفم کرد

Monday, September 10, 2012

عشق بازیِ تو با خواب

دوست دارم؛ 
آن لحظه را که؛
تنم, بوی تنت را گرفته
و تو به فاصله ی چند نفس آنورتر ؛
صاعد روی پیشانی؛
همراه با نفس های تازه آرام گرفته؛
و لبانی داغ ؛
که مرا به بوسه میخوانند باز؛
به جای من , خواب را در آغوش گرفته ای

Saturday, September 8, 2012

کارما

اومد تو چت , گفت و گفت و گفت
آتیش زد به دلم و همه کس و کارم و رفت
گفت داغونم , دارم میمیرم...یه جوری دلم تنگت میشه که تجربش نکرده بودم
گفت 2 نفر تو فیلم همو بغل میکنن  , اشک تو چشام جمع میشه...نجنبم همه فهمیدن
آخرشم گفت دعا کن برام , دعا کن زیاد عذاب نکشم
 :((((
خود کرده را تدبیر نیست....میدونم داغونش کردم حالا بایدم بیاد بزنه داغونم کنه و بره.
.
.
.
کاش بشه , یه جوری بشه , که بشه عاشقِ یه آدم ....

 

من...

من این منی که هستم را دوست ندارم
پس چطور تو این , من را دوست داری؟؟
یا من چطور بخواهم این من را که خودم هم دوست ندارم تو دوست بداری؟
من این من را نمیخواهم


تو...

نشستم تو جمع , همه مشغولِ نوشیدن و خندیدن و خلاصه لهو و لعبن
ولی من دارم به این فکر میکنم که تا نیم ساعت پیش نفسم بالا نمیومد..احساس میکردم یه عالمه دستِ نامرئی دور گلومه
نمیتونستم حرف بزنم...چقدر حوصلشونو ندارم چقدر دلم نمیخواد اینجا باشم
 .ولی یه زنگ! و
آآآآآآآآخ
 ... انگار راه نفسم باز شده
حالا همه چی یه جور دیگست...میتونم حرف بزنم, حتی میتونم فکر کنم
این یعنی چی؟
حالا هی بیام و نشون ندم که زنگ نمیزنی داغون میشم , که مسیج نمیدی کلافم...انقد طول و عرضِ اتاق و طی میکنم که سرم گیج میره
حالا هی من سعی کنم تو اینارو نفهمی...آخرش چی؟
خودم که میدونم اینجوریم
خودم که میدونم یه جای کار بدجور میلنگه
با اینا چی کار کنم؟
با خودم چی  کار کنم؟؟؟؟   

بی عنوان

شروع همیشه برام کارِ راحتی بوده
شروع حرف, شروع دوستی ,شروع  رابطه.
.
.
.
ولی الان ,اینجا, خیلی کار سختیه
شاید چون نمیدونم کی ممکنه بخونتم... یا اصن مگه کسی میخونتم؟
شاید چون دوس دارم بنویسم ولی نمیدونم چی
شایدم چون فک میکنم نوشتن بلدی میخواد و من بلد نیستم
و هزار و یک شاید دیگه 
.
.
ولی مینویسم چون نوشتنو دوس دارم و خدا رو شکر یه اینجا دیگه مالِ خودمونه 
.
.
باشد که رستگار شوم 
:)