Wednesday, October 30, 2013

من نه آنم که تو بینی و نه آنم که تو خواهی ؛
من آن منم که "خود خواهم "....

Monday, October 28, 2013


آرزوهایم را به کدام نشانیِ اشتباه فرستاده ام که هیچ کدام نه به مقصد میرسند , نه حتی به خودم باز میگردند!
آرزوهایم را در جیبِ سوراخ کدام لباس , جا گذاشته ام که هر چه میگردم , نمییابم!
آرزو هایم را رویِ کدام  کاغذِ بی خط نوشته ام , که هر چه میخوانم , نمیبینم!
آرزوهایم را به نخِ کدام بادکنکِ سوراخ بسته ام , که هرچه باد می آید , نمیپَرَد !
آرزوهایم را به دستِ بی وفایِ کدام دلبر سپرده ام , که هر چه صدا میکنم , نمی آید!
به گمانم , آرزوهایم را زود از دست دادم!
آری هنوز زود بود...
کاش صدایم را بشنوند ,
کاش مثلِ گربه های توی حیاط , بویم را حس کنند و بیایند,
کاش روزی , جایی ببینمشان ؛
آرزوهایم را میگویم..
شما هم اگر جایی , خیابانی , آرزوهایی را دیدید که بی هدف و سرگردان پرسه میزنند , دستشان را بگیرید و به نشانیِ من بیاوریدشان ...
چه میدانید ,
شاید آنها , همان آرزوهای گمشده ی من باشند!

آبان 92


Friday, October 25, 2013


هر از چند گاهی ؛
دلم پرواز میخواهد؛
دلم کوچِ شبانه ی ناهنگام میخواهد؛
دلم، دلتنگی و دیدار میخواهد!
دلم ، آغوش میخواهد؛
دلم دستانِ گرمِ پر احساس میخواهد؛
دلم، بوسه های پیاپی و ایثار میخواهد؛
هر از چند وقتی ؛
دلم کودکی های پاک میخواهد؛
دلم نوازشی بر سر و بوسه های روی پیشانی میخواهد؛
دلم سر به هوایی های ناب میخواهد؛
هر از چند گاهی؛
فقط هر از چند گاهی....
دلم "او" میخواهد !

7
حال این روزهایم درد میکند ؛
حال این روز هایم ابریست ؛
حال این روز هایم عجیب بارانیست ؛
حال این روزهایم پر است از دلشوره های پاییزی ؛
پر است از بی خوابی و اضطراب ؛
پر است از سفر ؛
از تو .....
حال این روز هایم شبیه دل شوره های کنکوریست ؛
شبیه روز اول مدرسه ، شب های عاشقی....
حال این روز هایم پاییزیست ؛
حال این روزهایم خوب نیست....

بوی آشنای سفر می آید؛
تو میروی؛
اصلا ٱمده بودی که بروی؛
چمدانت همیشه همان نزدیکی ها ، جلوی چشمانم ، سمفونیِ بد آهنگ سفر مینواخت؛
تو میروی ؛
میروی و اینجا لحظه ها ثابت میمانند؛
میروی و اینجا آهنگ ها نمی خوانند؛
میروی و کسی نیست لحظه ها را ثبت کند؛
فقط میخواهم بدانم ٱنجا هم آسمانِ عاشقی همین رنگیست؟
آنجا هم کسی دلتنگ میشود؟
آنجا هم بوسه های فرانسوی همین طعم را دارند؟
آنجا با چه کسی روی سنگفرشهای خیابان قدم میزنی؟
با چه کسی میخندی؟
ببین ؛
یادت باشد ، چمدانت را که میبندی، به جایِ لباس از خاطره ها پُرش کنی ؛
شاید آنجا که رسیدی، دَرِ چمدان را که باز کردی ، بویِ خاطره ها به صورتت بخورد؛
شاید حالَت را خوب کند؛
شاید...

آخر شهریور 92
 

نترس از غم و تنهایی ، بانو؛
که در این آشفته بازار ، دلِ مردمانش سیاه است ، سیاه!
نترس، گر نباشد تو را دو صد همصحبت؛
که در این وانفسا ، هر چه رازِ دل به کَس نگویی بهتر !
مردمان این خاک همه خوابیده اند به غفلت ؛
چَشم های همه شان پوشیده از بُخل و نفرت؛
همه شان شاد شوند از هر زمین خوردنِ تو؛
از هر فرود و بدبختیِ تو؛
پس دیده گریان نکن از این همه ظلم و رندی؛
سر در گریبان نکن ، در پیِ هر نامردی؛
دل شاد کن به بودن، هستی؛
دل بزرگ دار به خلقتِ این همه خوبی در این جهانِ هستی؛
که این ها ، همه چون قاصدکی در بادن؛
معلق و بی خبر و ٱزادن!
گفتم که ، این ها همه مردمانِ حزب بادن!

ٱخرین روز از شهریور 92
 

پاییز جان آمدی ؛
آمدی و باز هم تنَت به تنم خورد و دیوانه تر شدم؛
باز هم عطرَت را در جانم ریختی و هوایی شدم؛
باز هم آمدی و رنگ هایت را به رُخَم کشیدی و شاعر شدم !
باز هم برگ هایت را فرشِ زمین کردی تا خش خشِ شان از خود بی خودم کند؛
باز هم آمدی خودنمایی کنی و بروی تا سالِ بعد...
درست مثلِ این دخترهای طنازِ رُمان های قدیمی،
چادرِ گُل گُلی سَر میکردند،
دلبری میکردند،
عشوه میریختند،
ناز میکردند،
ناگهان میرفتند ، پشت سرشان را هم نگاه نمیکردند!
پاییز جان قول هایت را که یادَت نرفته؟
این پاییز میخواهم ، ماهی ها را در حوضِ فیروزه ای تماشا کنم،
میخواهم انار باشم،
میخواهم دانه های دلم پیدا باشد!
میخواهم یلدا را در آغوش بگیرم؛
میخواهم تا صبح با حافظ برقصم!
میخواهم شراب باشم؛
گَس،
تلخ،
ولی سکر آور...
این پاییز میخواهم از هر سال پاییزی تر باشم !
پاییز 92
1

این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
دل تنگِ اویی که خودش را دوست میداشت ؛
که از تنهایی نمی ترسید؛
اویی که عاشق بود؛
دل تنگِ اویی که میخندید؛
بلند , از تهِ دل , بی پروا....
اویی که می نوشت؛
کوتاه , ناشیانه , از همه جا ....
این روز ها مدام کم می آورم ؛
مدام میبینم و دم بر نمی آورم !
این روزها مدام میترسم ؛
می ترسم,
از تو ؛
از فردا؛
از سفر ؛
از تو ؛
این روزها بوی پاییز می آید ؛
بوی ِ خوبِ باران های بی وقتِ شبانگاهی؛
بویِ شیرینِ دل تنگی های کودکانه ی آذری ؛
بویِ تُرشِ دیووانگی های محضِ پاییزی؛
بویِ تلخِ عاشقی....
این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
این روز ها مدام خودم را جا میگذارم؛
لا بلای عکس های جا مانده,
مابینِ خاطراتِ ته مانده ,
میانِ این همه حرفِ شب مانده...
این روز ها هر جا میروم دنبالِ خودم میگردم ؛
تمامِ کوچه ها ,
کافه ها,
پارک ها ؛
تمامِ خونه ها ,
خیابا نها ,
ماشین ها ؛
همه جا دنبالِ خودم میگردم...
لابلایِ برگ های کتاب ها ی نخوانده,
بینِ سطر های شعر های نگفته,
حتی وسطِ خط به خطِ خاطرات ننوشته,
دنبالِ خودم میگردم ؛
گُم شده ام جایی , راه را نمی یابم
آی مَردُم پیدایم کنید ,
من از تنهایی و تاریکی می ترسم ,
پیدایم کنید....

22 شیریور 92

به زور خودش را از پنجره به اتاقم مي اندازد؛
روي تختم؛
لحاف را به زور از رويم ميكشد؛
سرم را زيرِ بالشتم ميكنم؛
جايي كه عطرِ خاطره هايت را پنهان دارد؛
باز دست از سرم بر نميدارد....
سعي ميكنم چشمهايم را به زور ببندم ؛
ولي او سمج تر از اين حرفهاست....
قصد كرده است هر طور شده خودي نشان دهد؛
در تك تكِ سلول هايم بنشيند
و گندم به بار آورد!
قصد كرده است دوباره بازي دهد مرا؛
ديوانه كند دل را؛
پاييز را ميگويم؛
كه امروز عجيب شوخيش گرفته است؛
و آنقدر اين شوخي را جدي گرفته است
كه من از پايانش ميترسم!

٤شنبه ي پاييزي

خانه اي خواهم ساخت ؛
ديوارهايش از پيچك هاى سبز؛
سقفى از جنسِ سپهر؛
پنجره ها را با بلوطِ قرمز؛
پرده هايش همه از پروانه؛
كف پوشى از گلبرگِ خيس؛
ديوارهايش را پُرِ از عكسِ اقاقى ها خواهم كرد ؛
ابرها را مبل،
دريا را تابلويى بر سردرِ خانه .
.
.
صبر كن !
گويى چيزى را از قلم انداخته ام؛
.
آه يادم آمد؛
چند عدد ستاره روى ميزم خواهم چيد؛
بسترى از گُل خواهم انداخت ؛
انگور خواهم نوشيد؛
منتظر خواهم ماند .
.
.
.
منتظر خواهم ماند ،
تا تو بيايى و قاب خالىِ در را ، با حجمِ حضورِ تو بپوشانم ...
.
.
منتظر خواهم ماند،
خانه اي خواهم ساخت....


آخرِ مهرِ بي مهرِ ٩٢
 —