Wednesday, December 26, 2012

شیرِ درون من ...

شیری درون ِ من , چنگ میکشد ؛
میغُرد و همه چیز را به هم میزند ؛
شیر است و طبعیتش درگیری ست ؛
آنقدر زدنش که قانونش ،قانون خونریزیست؛
 اینجا جنگلی بیش نیست ؛
 شیر نباشی ، حکم روبَهان قطعیست ؛
شیر ِ درون من , البته شیر نبود از اول ؛
بچه گربه ای بود زیبا  ؛
به دنبال رشته ای کاموا  ؛
بزرگ و بزرگتر شد....؛
 تا این دنیا ؛
شیرش کرد ؛
درنده ای بی همتا!










Tuesday, December 11, 2012

لبخند ژکوند


میخندم ! به هر جان کندنی هست ,
که این یک لبخند را من از دنیا طلبکارم !
که این لبخند , هر چند کوچک , اما ,
تمام سهم من از این آشفته بازار است !
میخندم به این ساده دلان ِ نا جوانمرد ,
که بهر من چه نقشه ها کشیدن !
برای آزادی من , هزار قفل و غل و زنجیر چیدن!
که دستانم را از لمس تن تو منع ,  ولی درفکرم دو صد تصویر ریختن  !
لبانم را به وقت از تو گفتن , به هم چون پارچه ای زرکوب , دوختن!
که چون باز هم مرا خندان دیدند ,
به نادانی به من دیوانه گفتن!