باران که میزند , بوی خاطره ها را بلند میکند ؛
خاطراتی بَس غبار آلود...
باران که میزند , میشویدشان از غبار , از کهنگی...
تر و تازه میشوند , انگار که همین دیروز بود!
باران که میزند میشوید خاطراتم را از آدم های اضافه !
میمانیم فقط من و تو....
و چه خوب بودیم من و توی تنها !
باران که میزند میتوانم هر جور که میخواهم خاطراتم را بنویسم ؛
میتوانم پاک کُنمش از هر چه و هر کَس دوست ندارم ...
میتوانم قصه های خیالی بسازم از آن چه دوست داشتم!
خلاصه باران که میزند حسابی خیال باف میشوم ,
یک راستان پردازِ واقعی!
ببار باران !
ببار که این روز ها شدیدا محتاجِ یک داستانم؛
یک داستانِ واقعی,
به بلندیِ روزهایِ مانده ی عمرم....
ببار باران!
ببار ...
عاشورای 92
No comments:
Post a Comment