میخندم ! به هر جان کندنی هست ,
که این یک لبخند را من از دنیا طلبکارم !
که این لبخند , هر چند کوچک , اما ,
تمام سهم من از این آشفته بازار است !
میخندم به این ساده دلان ِ نا جوانمرد ,
که بهر من چه نقشه ها کشیدن !
برای آزادی من , هزار قفل و غل و زنجیر چیدن!
که دستانم را از لمس تن تو منع , ولی درفکرم دو صد تصویر ریختن !
لبانم را به وقت از تو گفتن , به هم چون پارچه ای زرکوب , دوختن!
که چون باز هم مرا خندان دیدند ,
به نادانی به من دیوانه گفتن!
No comments:
Post a Comment