گیر کرده ام اینجا , وسطِ این زمین و آدم هایش ؛
زمینی که خانه ام نیست , آدم هایی که شبیهم نیستند ؛
سقف ِ آسمانش با وجودِ قدِ کوتاهم باز هم برایم کوتاه است ؛
هوایش دیگر هوای نفس کشیدن نیست ؛
آنجا را میخواهم ,
آنجا که روزی کسی وعده اش را داده بود ,
آنجا که آسمانش شاید سبز , زمستانش گرم و تابستانش یخبندان است ,
آنجا که هفته هایش جمعه ندارد و آفتابش از شرق و غرب فقط طلوع میکند , طلوع ؛
آنجا که پیاده روی هایش حال و هوای تو را ندارد و باران هایش یادِ تو را ؛
آنجا را میخواهم ؛
آنجایی که "اینجا " نیست ؛
آنجایی که "من " ندارد......
از این جمعه های فرار از خودی
تیر
No comments:
Post a Comment