Wednesday, October 17, 2012

کاش...

دلم تنگ شده بود...
برای اینجا , برای نوشته های بی سر و ته ِ خودم و برای خوندن  ِ شماهایی که هر روز میام به امیدِ اینکه چیزی نوشته باشین و من ساعتی غرق بشم تو زندگی هاتون و یادم بره مردگیِ خودمو!!
 چهارشنبه شبِ هفته ی پیش بار و بندیلمو جمع کردم برم سفرِ 2 روزه ای که واقعیتش خیلی دلم هم نمیخواست برم ولی از اونجایی که اون دوست داشت و منم خر, رفتیم...
قرارمون 2 روزه بود , ما بعدِ یه هفته دیروز برگشتیم!!
نه به اون که نمیخواستیم بریم نه به این که بر نمیگشتیم دیگه....
و حالام که برگشتیم دلم  مونده اونجا
کنارِ آلاچیقِ لب دریا , پیشِ صبحونه های خوشمزه ی دست پختش , پیشِ نهار های  هوس انگیز تو آلاچیق و سیگارِ بعدش ,
کنارِ مزه چینی های  عصرونه و مستی های بعدش, شب زنده داری ها و بیدار شدن تو آغوشش......
دلم مونده پیشِ همه ی این چیزا و همه ی اون آدما...
کاش همیشه زندگی اینجوری بود.....

No comments:

Post a Comment