روزِ جمعتو با اون پایه ترین آدم ِ دنیا با گشت و گذار تو طبقاتِ جمعه بازار شروع میکنی و کلی دستبند و سبیل میخری , چشم میدوزی به فروشنده های گوگولی ِ مسنی که معلوم نیست چقد فروش دارن ولی بازم هر هفته میان و کلی هم خوش اخلاق و لبخند به لبند ...
آدمارو میبینی که رنگ و وارنگ از کنارت رد میشن , گاهی تنه ای حوالت میکنن ولی چشم از لباسها و جیگیلی های دست ساز بر نمیدارن...
گاهی میونِ این همه شلوغی یهو بی هوا دستشو میگیری و فشارمیدی و تو چشماش میخندی و بعد میدویی سمتِ میزهای پر از جیگیلی های رنگی....
.بهم میاد؟ آره...
این خوشگله؟ آره....
بخرم اینو؟ آره...
این دو تا بهم میان؟ آره ...
ویارِ عدسی میکنین و طبقات رو میدویین دنبالِ داغش...بعدِ کلی بالا پایین رفتن و از گشنگی مردن , میرسین بهش و یهو میگی نه عدسی نه... بریم کباب بخوریم
اونم با لبخندِ نگاش میگه کُشتی منو...بریم
با اینکه گشنشه و کلافه ..میگرده, میچرخه...میره راست , میره چپ و بالاخره واردِ یه باغ میشه...
اینجا کجاست؟
چرا تابلو نداره؟
مطمئنی همینجاست؟.
.
وااااااای چقد اینجا خوشگله...
.
.
و رضایتِ چشمای اون , که تو رو غافلگیر کرده
.
.
.
و اینجوری میشه که یکی از دلپذیرترین و فراموش نشدنی ترین جمعه ها رو به سادگیِ هر چه تمام تر برات میسازه و تو سر مست میشی از داشتنش و هراسون از رفتنش....
.
.
..
یکی از همین جمعه های آخرِ مهر
میم
آدمارو میبینی که رنگ و وارنگ از کنارت رد میشن , گاهی تنه ای حوالت میکنن ولی چشم از لباسها و جیگیلی های دست ساز بر نمیدارن...
گاهی میونِ این همه شلوغی یهو بی هوا دستشو میگیری و فشارمیدی و تو چشماش میخندی و بعد میدویی سمتِ میزهای پر از جیگیلی های رنگی....
.بهم میاد؟ آره...
این خوشگله؟ آره....
بخرم اینو؟ آره...
این دو تا بهم میان؟ آره ...
ویارِ عدسی میکنین و طبقات رو میدویین دنبالِ داغش...بعدِ کلی بالا پایین رفتن و از گشنگی مردن , میرسین بهش و یهو میگی نه عدسی نه... بریم کباب بخوریم
اونم با لبخندِ نگاش میگه کُشتی منو...بریم
با اینکه گشنشه و کلافه ..میگرده, میچرخه...میره راست , میره چپ و بالاخره واردِ یه باغ میشه...
اینجا کجاست؟
چرا تابلو نداره؟
مطمئنی همینجاست؟.
.
وااااااای چقد اینجا خوشگله...
.
.
و رضایتِ چشمای اون , که تو رو غافلگیر کرده
.
.
.
و اینجوری میشه که یکی از دلپذیرترین و فراموش نشدنی ترین جمعه ها رو به سادگیِ هر چه تمام تر برات میسازه و تو سر مست میشی از داشتنش و هراسون از رفتنش....
.
.
..
یکی از همین جمعه های آخرِ مهر
میم
No comments:
Post a Comment