پارسال همین موقع ها , توی شمال , ساعتمو گم کردم ,
چرا و چه جوریشو نمیدونم, فقط میدونم کلِ ویلا رو زیرو رو کردم....ولی نبود که نبود
هنوز که هنوزِ برام جایِ سواله که ساعتم چی شد!
بگذریم...امروز عینشو دستِ یه دختری تو تاکسی دیدم...
یاد تمامِ خاطراتمون افتادم...
از روزِ اولی که با الناز رفتیم پاساژ آرین و خریدمش ,
تمامِ مهمونی ها و مسافرت هایی که با هم رفتیم ,
تا روزِ آخری که تو شمال گمش کردم :(
خیلی دلم تنگ شد براش....
.
.
حالا فکر کن اگه یه روز تو رو تو خیابون دست تو دستِ یه دختری ببینم چه اتفاقی میوفته!
چه قدر خاطره رو باید مرور کنم؟
چه قدر لبخند رو باید نزنم؟
چه قدر درد دل رو باید نگم؟
چه قدر "دوست دارم " رو باید فریاد نزنم؟
چه قدر غم و قصه رو باید هضم کنم ؟
چه قدر
چه قدر ..
چه قدر...
و نتونم و همش رو بالا بیارم!
آخرِ آبان 91
چرا و چه جوریشو نمیدونم, فقط میدونم کلِ ویلا رو زیرو رو کردم....ولی نبود که نبود
هنوز که هنوزِ برام جایِ سواله که ساعتم چی شد!
بگذریم...امروز عینشو دستِ یه دختری تو تاکسی دیدم...
یاد تمامِ خاطراتمون افتادم...
از روزِ اولی که با الناز رفتیم پاساژ آرین و خریدمش ,
تمامِ مهمونی ها و مسافرت هایی که با هم رفتیم ,
تا روزِ آخری که تو شمال گمش کردم :(
خیلی دلم تنگ شد براش....
.
.
حالا فکر کن اگه یه روز تو رو تو خیابون دست تو دستِ یه دختری ببینم چه اتفاقی میوفته!
چه قدر خاطره رو باید مرور کنم؟
چه قدر لبخند رو باید نزنم؟
چه قدر درد دل رو باید نگم؟
چه قدر "دوست دارم " رو باید فریاد نزنم؟
چه قدر غم و قصه رو باید هضم کنم ؟
چه قدر
چه قدر ..
چه قدر...
و نتونم و همش رو بالا بیارم!
آخرِ آبان 91
No comments:
Post a Comment