از خاطراتش میگوید...
از دنیای پشت دیوار , از اتاق ِ کوچکش و ترسهای بزرگش , از امید های بزرگترش...از دلتنگی ها ..
از بدنِ نازنینش که زیر ضربات کوفته میشد و روحِ زیبایش که زیر فشارها خسته میشد ولی صبوری را آموخته بود ...و روحیه اش , مهمترین ابزار سرِ پا ماندنش بود ...
هر از گاهی , خصوصا وقتِ صحبت از عزیزانِ همراهش , اشکی مژه هایش را تر میکند ولی به گونه ها نمیرسد ...
و من که سرا پا گوشم , خاطراتش را میبلعم , جوری که حس میکنم تمام ِ لحظاتش آنجا بوده ام , که ای کاش میبودم و گاهی وقتِ دلتنگی جوری سفت بغلش میکردم تا تمامِ دلتنگیش برود توی قلبِ من!
یا وقتی "بویِ موی دختری که دوست میدارد" را کم میاورد , کمکش کنم تا یادش بیاید !
یا وقتی خسته از فشارها , نا امید میشود , در گوشش زمزمه ی فردای ِ روشن تر سر بدهم!
تا ببوسم جایِ زخم های روحش را ....
.
.
.
الان هم دلتنگ هست ؛
الان هم ترسهای بزرگ و عزیزانِ دور دارد ؛
الان هم روحش بار ها و بار ها زخم میخورد , اما ؛
به راستی صبوری درسی ست که خوب تمرینش کرده ؛
و روحیه اش......
.
.
و من سعی میکنم بغلش کنم ,
یادش بیاورم ,
در گوشش زمزمه کنم ,
و ببوسم روحش را .....
از دنیای پشت دیوار , از اتاق ِ کوچکش و ترسهای بزرگش , از امید های بزرگترش...از دلتنگی ها ..
از بدنِ نازنینش که زیر ضربات کوفته میشد و روحِ زیبایش که زیر فشارها خسته میشد ولی صبوری را آموخته بود ...و روحیه اش , مهمترین ابزار سرِ پا ماندنش بود ...
هر از گاهی , خصوصا وقتِ صحبت از عزیزانِ همراهش , اشکی مژه هایش را تر میکند ولی به گونه ها نمیرسد ...
و من که سرا پا گوشم , خاطراتش را میبلعم , جوری که حس میکنم تمام ِ لحظاتش آنجا بوده ام , که ای کاش میبودم و گاهی وقتِ دلتنگی جوری سفت بغلش میکردم تا تمامِ دلتنگیش برود توی قلبِ من!
یا وقتی "بویِ موی دختری که دوست میدارد" را کم میاورد , کمکش کنم تا یادش بیاید !
یا وقتی خسته از فشارها , نا امید میشود , در گوشش زمزمه ی فردای ِ روشن تر سر بدهم!
تا ببوسم جایِ زخم های روحش را ....
.
.
.
الان هم دلتنگ هست ؛
الان هم ترسهای بزرگ و عزیزانِ دور دارد ؛
الان هم روحش بار ها و بار ها زخم میخورد , اما ؛
به راستی صبوری درسی ست که خوب تمرینش کرده ؛
و روحیه اش......
.
.
و من سعی میکنم بغلش کنم ,
یادش بیاورم ,
در گوشش زمزمه کنم ,
و ببوسم روحش را .....
No comments:
Post a Comment