امروز
تو صفِ تاکسی , آقای پالتو پوش ِ مو سفید ِ عینک به چشم و کیفِ خوشگل به
دستی از اوضاعِ مملکت و صفِ تاکسی و قیمتِ مرغ و گوشت و بقیه چیزهای عجیب و
غریب که کم هم نیستن شکایت میکرد , همه با تاسف سر تکون میدادن , میدادیم!
خانمی که به خوشگلیِ آقای مذکور هم نبود گفت : " آقا آخرش مرگه دیگه! "
و من با خودم فکر کردم :" واقعا مرگ بهترِ یا این زندگی؟ بعد دیدم نه
اینجوری زندگی کردن بدتر از مرگه , مرگ قسمتِ خوبه ماجراست ! اینجا تهِ خطه
نه مرگ..."
بعد خانمِ نسبتا خوش پوشِِ دستکش قشنگی گفت : " حقمونه...بس که بی عرضه ایم !"
و من باز با خودم فکر کردم :راست میگه؟ بی عرضه ایم؟؟......بعد دیدم بی عرضه , نه اصلا.....بی انگیزه , شاید! "
امروز تو صفِ تاکسی , خیلی فکر کردم...
No comments:
Post a Comment