دوشنبه صبح
پیاده زیرِ نم نمِ بارون
جلیقه ی بارونی ِ کلاه دار به تن
.
.
.
از اون ور ِ خیابون
خانمی با قدم های ِ تند به سمت من میاد و دست هاشو تند تند تو هوا تکون میده و خطاب به من : " بسه دیگه , زوده ....بنداز اونو...جوونی بابا " !!!!!
من با تعجب نگاهم اول به سمتِ دستم رفت تا از نبودِ سیگار لایِ انگشتانم مطمئن شوم و بعد که یادم افتاد من اصولا سیگار نمیکشم , چه برسد به صبحِ زود , آن هم در خیابان...نگاهِ پر سوالم را به زن انداختم که نگاهم کرد و زیر لب گفت : "جوون هم جوونای قدیم"!!!!!
و من نگاهِ متعجب و طعنه آمیزش را به کلاهم دیدم!.
.
.
از سرمایی که تو تنم بود بدم اومد
از خودم خجالت کشیدم که جوونِ قدیم نبودم
.
.
کلاهم رو برداشتم و بهش لبخند زدم و گذاشتم نمِ بارون, موها و صورتمو نوازش کنه , شاید حسِ جوونای قدیم تو تنم , تو رگهام , جاری شه و دلم بلرزه .....شاید دوباره لبریز شم از شورِ جوونی....شاید...
پیاده زیرِ نم نمِ بارون
جلیقه ی بارونی ِ کلاه دار به تن
.
.
.
از اون ور ِ خیابون
خانمی با قدم های ِ تند به سمت من میاد و دست هاشو تند تند تو هوا تکون میده و خطاب به من : " بسه دیگه , زوده ....بنداز اونو...جوونی بابا " !!!!!
من با تعجب نگاهم اول به سمتِ دستم رفت تا از نبودِ سیگار لایِ انگشتانم مطمئن شوم و بعد که یادم افتاد من اصولا سیگار نمیکشم , چه برسد به صبحِ زود , آن هم در خیابان...نگاهِ پر سوالم را به زن انداختم که نگاهم کرد و زیر لب گفت : "جوون هم جوونای قدیم"!!!!!
و من نگاهِ متعجب و طعنه آمیزش را به کلاهم دیدم!.
.
.
از سرمایی که تو تنم بود بدم اومد
از خودم خجالت کشیدم که جوونِ قدیم نبودم
.
.
کلاهم رو برداشتم و بهش لبخند زدم و گذاشتم نمِ بارون, موها و صورتمو نوازش کنه , شاید حسِ جوونای قدیم تو تنم , تو رگهام , جاری شه و دلم بلرزه .....شاید دوباره لبریز شم از شورِ جوونی....شاید...
No comments:
Post a Comment