Friday, January 18, 2013

4 فصلِ من....

بعد ِ چهل سال  ؛
دوباره اون بالای تهران؛
همونجا که تمامِ شهر پیداست ؛
زیر نم نمِ بهاری ؛
 اما این بار دیگه ژاکتت رو در میاری ;)  ؛
 چشمهات هنوزم گرم و تابستونی ؛
 روی موهات اما رد پای زمستون ؛
دستهات می لرزن اینبار ؛
 میگی واسه خاطرِ سرماست ؛
 دلِ من هم سردشه انگار!
میشینی روی صندلی کنارم ؛
خیره میشی به عکسِ تهران توی قابِ روبرومون ؛
میگی دیگه هیچیش مثل قبل نیست  ؛
میگم آخه رفتی که بیایی ؛
چشم به راهت موند, عوض شد؛
چیزی نمیگی , اما  ؛
چشمهات لو میدن حرفِ دلت رو ؛
توی گوشِت میگم آروم ؛
" دیگه این پاییز , با هم پای گندم ها میشینیم "








No comments:

Post a Comment