بانو ؛
غم هایت را در دامانت بریز ؛
گله هایت را به آب بده ؛
و حسادت را قاصدکی کن بر باد ؛
بانو؛
مبادا اشک بریزی ؛
اشک هایت را شبانه به دستِ بالشتت بده ؛
تا سپیده که زد , فقط تلخندی بماند و خشکی بر گونه ؛
نترس؛
او نمیفهمد ؛
آنقدر ها هم که میگوید دقیق نیست ؛
بانو؛
با او فقط بخند ؛
از هیچ نگو؛
از خاطره و رویا نگو ؛
از گندم و گندم ها نگو؛
او آنقدر ها هم محرم نیست !
بانو ؛
غم هایت را در دامانت بریز ؛
گله هایت را به آب بده ؛
و حسادت را قاصدکی کن بر باد ؛
بانو؛
مبادا اشک بریزی ؛
اشک هایت را شبانه به دستِ بالشتت بده ؛
تا سپیده که زد , فقط تلخندی بماند و خشکی بر گونه ؛
نترس؛
او نمیفهمد ؛
آنقدر ها هم که میگوید دقیق نیست ؛
بانو؛
با او فقط بخند ؛
از هیچ نگو؛
از خاطره و رویا نگو ؛
از گندم و گندم ها نگو؛
او آنقدر ها هم محرم نیست !
غم هایت را در دامانت بریز ؛
گله هایت را به آب بده ؛
و حسادت را قاصدکی کن بر باد ؛
بانو؛
مبادا اشک بریزی ؛
اشک هایت را شبانه به دستِ بالشتت بده ؛
تا سپیده که زد , فقط تلخندی بماند و خشکی بر گونه ؛
نترس؛
او نمیفهمد ؛
آنقدر ها هم که میگوید دقیق نیست ؛
بانو؛
با او فقط بخند ؛
از هیچ نگو؛
از خاطره و رویا نگو ؛
از گندم و گندم ها نگو؛
او آنقدر ها هم محرم نیست !
No comments:
Post a Comment