"ایستگاه ِ قیطریه"
صندلی ها تک و توک پر بود, با بی قیدی مخصوصِ خودش , گوشه ترین صندلی رو انتخاب میکنه و میشینه , کتاب شعر "احمد رضا احمدی " رو باز میکنه و چشم میدوزه به خطوط ِ کجِ صفحه ی اول ؛
خانومِ جوونی کیسه های سنگینی رو به زور دنبالِ خودش میکشه ؛
"دوناتِ تازه , لواشک , آبنبات" " خانوم توروخدا بخرین بچه دارم , ثواب داره "
بچه زیرِ چادرش خوابه ...
دختری با موبایلِ سفیدش بازی میکنه , معلومه نوِ...خیلی مواظبشه ... زنگ میزنه به دوستش و با خنده از نسخه ی 400 هزار تومنی میگه که صبح دکتر ِ پوستش بهش داده ...
صدایِ زن هنوز میاد ..."دونات, آبنبات , لواشک "
"ایستگاهِ حقانی"
دخترِ خوشگلی با روسریه قرمزِ خوشرنگ وارد میشه و یه گوشه می ایسته...اینور و اونور و نگاه میکنه , از تو کیفش چند تا روسری عینِ مالِ خودش در میاره , معلومه تازه کاره , صداش میلرزه ؛
" روسری ها ی نخی 20 تومنی بازار فقط 12 تومن, کسی میخواد بیارم ببینه "
دخترِ موبایل به دست هنوز با دوستش حرف میزنه ...فردا مهمونه , میخواد لباس بخره
صدای زن هنوز میاد ......"دونات, آبنبات , لواشک "
" ایستگاه مصلا "
دختر بچه ی حدودا 8 ساله ای , با لباس فرم ِصورتیِ مدرسه و یک کیفِ خرگوشی , یک کیسه ی سنگین دستشه ...میاد تو و شروع میکنه ؛
"خانوم ها ی محترم کی بادکنک میخواد ...کارت تبریک هم دارم , کسی نمیخواد؟؟"
کتابشو میبنده و زل میزنه به عکسِ خودش تو شیشه ی روبرو ....عکس تار میشه ؛
"ایستگاه هفت تیر "
با خمودگی که اصلا مخصوص خودش نیست , از در ِ آخر پیاده میشه ...
No comments:
Post a Comment