Saturday, February 23, 2013

این بد شانسی که من هستم...


تو فکر کن صبح پاشی با گلو دردی آنچنانی که منتهی شده به گوش دردی اینچنینی ؛
تب و لرزی هم , اِی , بیاد و بره ؛
اونوقت کلاس هم داشته باشی , تازه کجااااا؟؟؟ اونورِ دنیا ؛
بعد همه بهت بگن نمیخواد بری کلاس , بمون خونه استراحت کن ؛
تو هم پا تو بکنی تو یه کفش که نه , باید برم , عقب میمونم از درس و اِل و بِل و... تازه ممکنه 4شنبه هم برم شمال , دیگه حتما باید برم که غیبتام زیاد نشه !
و با لجبازیِ تمام در حالی که جون نداری رانندگی کنی , آژانس میگیری میری کلاس ؛
بعدِ یک ساعت ترافیک و غیره غیره میرسی و استاد و پیدا میکنی :
"استاد من حالم خیلی بده میشه درس رو دادین من برم خونه ؟؟ "
"اِ ؟... آره معلومه مریضی...خیلی قیافت داغونه !! اتفاقا امروز اصن درس نمیخوام بدم ... 2 تا تمرین میخوام حل کنم .. نمیخواد بمونی , پا شو برو خونه!!!! "
و اون لحظه بود که فحش هایی آبدار به ذِهنم میومد اما به دَهَنم نه!!
"حالا دیگه کاریه که شده ..عیب نداره , میرم خونه , عوضش خوب شد اومدم که غیبت نخوردم... 4 شنبه با خیالِ راحت میرم شمال ! "
" راستی وکیلی , 4شنبه هم کلاس تعطیله , من نیستم " !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آی یعنی تو فکر کن.....نه , تو فکر کن !
آژانس میگیرم برمیگردم!
پولِ آژانس رو بگو.... چرا انقدر گرونه؟؟؟
.
.
فکر کردی؟؟
میدونم, فکرشم آدمو اذیت میکنه!!

No comments:

Post a Comment