Wednesday, February 27, 2013

آمده اند


برگشته اند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
صدای خواندنشان نمی آمد؛
جایشان پشتِ پنجره ی حمام بود؛
از وقتی من به دنیا آمدم تا الان؛
شاید هم از قبل تر, از وقتی این خانه را ساختن؛
هر چه هست , صدایشان , صدایِ بچه گی هایم است؛
صدای حمام کردن های بچه گیم با مادرم؛
صدای بازی کردن های تنهایی در وانِ پر از آب؛
و بعد تر ها با آوازشان , گریه هایم را برای عشق های نو جوانی ام همراهی میکردن ؛
مادرم میگفت , بودنشان مبارک است , خوش شانسی است برا ی این خانه و آدم هایش؛
و من خوشحال بودم از این خوش شانسی؛
حالا مدت ها بود که نبودند؛
امروز صبح صدایشان را شنیدم؛
حتما برگشته اند دمِ عیدی , تا دوباره خوش شانس شویم ما آدم های این خانه به بودنشان ؛
"یا کریم ها "را میگویم؛
خیلی وقت بود نبودند؛
برگشته اند.....

No comments:

Post a Comment