Sunday, February 10, 2013

مشقِ شب


بچگی هایم را میخواهم ؛
دنیایم کوچک بود ؛
همقد ِ خودم کمی بلندتر , انقدر که نوکِ پا می ایستادم تمامش را میدیدم ؛
ته ِ داستان هایم همه به هم میرسیدن ؛
آدم های داستانم مهربون بودن و عاشق ؛
راستگو بودن و وفادار ؛
مهمتر اینکه آدمهای داستان مالِ خودم بودن , لازم نبود با کسی تقسیمشان کنم ؛
خوبتر اینکه حتی داستانهایم را میتوانستم انتخاب کنم ؛
فقط خوبهاشون , خنده دار هاشون ؛
ولی از همه بیشتر دنیای خالی از حسودی را؛
وقتی که بلد نیستی حسودی را ؛
و نمیدانی چه بد حالی ست این حسودی ؛
اصلا مرض است , دردِ بی درمان است این حسودی ؛
اگر بچه دار شوم قبل از دروغ و دزدی و سیگار و چه و چه , یادش میدهم حسادت بد است ؛
خودت را میکشی ذره ذره و هیچ کس نمیفهمدت ؛
بدتر این که درمان هم ندارد ؛
پس بیست خط بنویسم :
"حسادت بد است "
نقطه سرِ خط .
.

No comments:

Post a Comment