Saturday, February 16, 2013

خاطره مثلِ یه پیچک , میپیچه رو تنِ خستم...


"خاطره "

تو این تنهاییه شب
تو این ویروونه خونه
تو غمگینی روزهای این دوره زمونه
یه فنجون خاطره از تو میمونه
که صبح مینوشمش جای صبحونه
و عصر مثل یه عصرونه توی یک قهوه خونه
گاهی شب ها ,  قبل ِ خواب, یه جرعه از آن ,
برام مثلِ یه شات ویسکی میمونه ,
تلخ ,
 سرد,
بدونِ سودا,
با یخ لطفا.....
صبح های بعدِ هر شبِ خاطره نوشی ,
پر است از کم خوابی و دردِ هم آغوشی,
هم آغوشی که بی رحم است و ناشی,
نترس , خاطراتت را میگویم , نمی خواد ناراحت شی ,
راستی! همین خاطره ات مرا کافیست , برای وقتی که اینجا نباشی ...

No comments:

Post a Comment