Friday, May 3, 2013

هیچ وقت


ile
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را ٱنچنان که باید فراموش نخواهم کرد؛
تو جاری خواهی بود،
همیشه،
همیشه،
همیشه،
در عمقِ لحظه های گاه تاریکِ این خانه؛
روزها،
ماهها،
سالها،
هم که بگذرد،
باز هم حضور تو را در گرماگرمِ آغوشش حس خواهم کرد!
باز هم لبخندهایت را بر لبانِ او خواهم دید!
وحرفهایت را از زبانِ او ،
و گرمیِ دستهایت را از.....
.
.
.
و اِی کاش گرمیِ دستانت را!
.
.
.
وای بر من!
چه بی پروا خیانت میکنم،
چه بی پروا در عمقِ نگاهش، نگاهی مالامال از عشق را میخواهم،
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
و باز با هر بوی آشنایی،
با هر صدای پایی،
با هر نوازشِ چشمِ بی گناهی،
بر خواهم گشت؛
تو را خواهم جویید؛
و باز هم
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم؛
وای بر من چه بی پروا خیانت میکنم؛
شعرها،
شعرها،
شعرها،
میگذرد
و تو بر نخواهی گشت؛
و من هنوز در لابه لای طلایی های خرمنِ گندمم،
در سیاهی های سهرابِ شاهنامه ام،
و در سفیدیِ موهای روی شانه ام؛
تو را جستجو میکنم؛
نمیابم،
نمیابم،
نمیابم،
.
.
.
هیچ وقت،
هیچ وقت،
هیچ وقت،
تو را آنچنان که باید فراموش نخواهم کرد!

اول اردیبهشت 92

No comments:

Post a Comment