Saturday, September 15, 2012

رویایی که واقعی شد

این که من الان خیلی دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی, یعنی چی آخه؟؟؟
مثه اینوقتا که دلت میخواد یه چیزی بخوری ولی نمیدونی چی, ها...همونجوریم...چقدم بدِ... دیدی؟؟؟
اینو بگم که امروز من از رو تشکِ (دشک؟؟!؟! کدومشه؟!؟!)  نو و جدیدم مینویسم :) ..به به...گرم , بلند , نرم...نرم از اونا که به اندازه نرمه...یعنی نه خیلی نرمه که بری توش ...نه خیلی سفته که نری توش !! :))
حالا چرا یه تشک (دشک؟؟؟ ای بابا , یکی یه چیزی بگه ) باید انقد برای من خوشحالی بیاره؟؟؟
چون بنده مدت های مدیدیه, یعنی خیلیااااا , چندین و چند سالِ که رو تشک که چه عرض کنم , رو چوب های ِ کف تختم میخوابم... هر روز صب هم با کمر درد و گردن درد و کلا بدن درد پا میشدم  (واااای باورم نمیشه میتونم  برایِ این دردا از فعلِ ماضی استفاده کنم دیگه ) و هی میگفتم آخه بابا , پدرِ من یه تشک برایِ من بخرین..بابا کمرم شکست ...آخه چقد تفاوت..چقد اختلاف بینِ یه خواهر و برادر(فک میکنی شوخی میکنم؟؟؟ نه والله ....تا بوده تو خونه ی ما از این اختلاف گذاشتنا بوده , حالا من خودم عاااااااشقِ داداشمما ولی خب بسه بابا دیگه..آدم ناراحت میشه خب دیگه..نه؟؟) داشتم میگفتم , اُه اُه چه قاطی شد....
.خلاصه هی گفتم ..هی غر زدم...خودم به زمین ,دیوار , هر چی بگین کوبیدم  ولی کو گوشِ شنوا؟!؟!
همه هم  هی میخندیدن که آخی , نازی , چه بامزس !!!
یعنی اینجوری بگم که خاله ی ما تو این مدتی که من یه تشک ِ ناقابل میخواستم , یه خونه خرید!!!!!! اونم تو این اوضاع , احوال...ولی ما یه تشک نداشتیم ..دیگه خودتون حساب کنین چند سال میشه...
آره , بعد , بابای ما امروز اومد خونه و خیلی یککاره به ما گفت چرا تشک نخریدی؟!!!!
منو میگی..اصن صدام در نمیومد...پلک نمیزدم که اگه خواب میبینم , بیدار نشم... خدایا ...پروردگارا..چه شده؟  ما چه خوبی به درگاهِ تو کردیم روزی ,جایی؟ آیا این پاداشِ همان است؟ (آره همون ...فک نکن یادم رفته..به رو خودتم نمیاری من اون روز کار ِ خیر کردم , هی نشستم منتظر..ولی تو انگار نه انگار ) یا نکند با ما سرِ مزاح داری؟ نکند این یک شوخیِ زشت باشد؟ آه نه خدایاااا.... واینا
 خلاصه این ملو درام یه چند لحظه ای در فکرِ ما نقش بست که من دیدم باید به خودم بیام...بجنب میم ..الان وقتشه
خلاصه دردِ سرتون ندم ..همون موقع زنگ زدم جناب ِ آقای خوش برخورد و خوش قول ِ " رویا" یک عدد طبی-فنری , زیبا ,جادار , مطمئن برام فرستاد و من الان احساس میکنم  بر بلندای آسمانِ دهم...روی ابرها نشستم و مینویسم..:) یه همچین آدمِ کم توقعی هستم من :)

No comments:

Post a Comment