نشستم تو جمع , همه مشغولِ نوشیدن و خندیدن و خلاصه لهو و لعبن
ولی من دارم به این فکر میکنم که تا نیم ساعت پیش نفسم بالا نمیومد..احساس میکردم یه عالمه دستِ نامرئی دور گلومه
نمیتونستم حرف بزنم...چقدر حوصلشونو ندارم چقدر دلم نمیخواد اینجا باشم
.ولی یه زنگ! و
آآآآآآآآخ
... انگار راه نفسم باز شده
حالا همه چی یه جور دیگست...میتونم حرف بزنم, حتی میتونم فکر کنم
این یعنی چی؟
حالا هی بیام و نشون ندم که زنگ نمیزنی داغون میشم , که مسیج نمیدی کلافم...انقد طول و عرضِ اتاق و طی میکنم که سرم گیج میره
حالا هی من سعی کنم تو اینارو نفهمی...آخرش چی؟
خودم که میدونم اینجوریم
خودم که میدونم یه جای کار بدجور میلنگه
با اینا چی کار کنم؟
با خودم چی کار کنم؟؟؟؟
No comments:
Post a Comment