پاییز جان آمدی ؛
آمدی و باز هم تنَت به تنم خورد و دیوانه تر شدم؛
باز هم عطرَت را در جانم ریختی و هوایی شدم؛
باز هم آمدی و رنگ هایت را به رُخَم کشیدی و شاعر شدم !
باز هم برگ هایت را فرشِ زمین کردی تا خش خشِ شان از خود بی خودم کند؛
باز هم آمدی خودنمایی کنی و بروی تا سالِ بعد...
درست مثلِ این دخترهای طنازِ رُمان های قدیمی،
چادرِ گُل گُلی سَر میکردند،
دلبری میکردند،
عشوه میریختند،
ناز میکردند،
ناگهان میرفتند ، پشت سرشان را هم نگاه نمیکردند!
پاییز جان قول هایت را که یادَت نرفته؟
این پاییز میخواهم ، ماهی ها را در حوضِ فیروزه ای تماشا کنم،
میخواهم انار باشم،
میخواهم دانه های دلم پیدا باشد!
میخواهم یلدا را در آغوش بگیرم؛
میخواهم تا صبح با حافظ برقصم!
میخواهم شراب باشم؛
گَس،
تلخ،
ولی سکر آور...
این پاییز میخواهم از هر سال پاییزی تر باشم !
پاییز 92
No comments:
Post a Comment