Friday, October 25, 2013

1

این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
دل تنگِ اویی که خودش را دوست میداشت ؛
که از تنهایی نمی ترسید؛
اویی که عاشق بود؛
دل تنگِ اویی که میخندید؛
بلند , از تهِ دل , بی پروا....
اویی که می نوشت؛
کوتاه , ناشیانه , از همه جا ....
این روز ها مدام کم می آورم ؛
مدام میبینم و دم بر نمی آورم !
این روزها مدام میترسم ؛
می ترسم,
از تو ؛
از فردا؛
از سفر ؛
از تو ؛
این روزها بوی پاییز می آید ؛
بوی ِ خوبِ باران های بی وقتِ شبانگاهی؛
بویِ شیرینِ دل تنگی های کودکانه ی آذری ؛
بویِ تُرشِ دیووانگی های محضِ پاییزی؛
بویِ تلخِ عاشقی....
این روزها مدام دل تنگ میشوم؛
این روز ها مدام خودم را جا میگذارم؛
لا بلای عکس های جا مانده,
مابینِ خاطراتِ ته مانده ,
میانِ این همه حرفِ شب مانده...
این روز ها هر جا میروم دنبالِ خودم میگردم ؛
تمامِ کوچه ها ,
کافه ها,
پارک ها ؛
تمامِ خونه ها ,
خیابا نها ,
ماشین ها ؛
همه جا دنبالِ خودم میگردم...
لابلایِ برگ های کتاب ها ی نخوانده,
بینِ سطر های شعر های نگفته,
حتی وسطِ خط به خطِ خاطرات ننوشته,
دنبالِ خودم میگردم ؛
گُم شده ام جایی , راه را نمی یابم
آی مَردُم پیدایم کنید ,
من از تنهایی و تاریکی می ترسم ,
پیدایم کنید....

22 شیریور 92

No comments:

Post a Comment