بوی آشنای سفر می آید؛
تو میروی؛
اصلا ٱمده بودی که بروی؛
چمدانت همیشه همان نزدیکی ها ، جلوی چشمانم ، سمفونیِ بد آهنگ سفر مینواخت؛
تو میروی ؛
میروی و اینجا لحظه ها ثابت میمانند؛
میروی و اینجا آهنگ ها نمی خوانند؛
میروی و کسی نیست لحظه ها را ثبت کند؛
فقط میخواهم بدانم ٱنجا هم آسمانِ عاشقی همین رنگیست؟
آنجا هم کسی دلتنگ میشود؟
آنجا هم بوسه های فرانسوی همین طعم را دارند؟
آنجا با چه کسی روی سنگفرشهای خیابان قدم میزنی؟
با چه کسی میخندی؟
ببین ؛
یادت باشد ، چمدانت را که میبندی، به جایِ لباس از خاطره ها پُرش کنی ؛
شاید آنجا که رسیدی، دَرِ چمدان را که باز کردی ، بویِ خاطره ها به صورتت بخورد؛
شاید حالَت را خوب کند؛
شاید...
آخر شهریور 92
تو میروی؛
اصلا ٱمده بودی که بروی؛
چمدانت همیشه همان نزدیکی ها ، جلوی چشمانم ، سمفونیِ بد آهنگ سفر مینواخت؛
تو میروی ؛
میروی و اینجا لحظه ها ثابت میمانند؛
میروی و اینجا آهنگ ها نمی خوانند؛
میروی و کسی نیست لحظه ها را ثبت کند؛
فقط میخواهم بدانم ٱنجا هم آسمانِ عاشقی همین رنگیست؟
آنجا هم کسی دلتنگ میشود؟
آنجا هم بوسه های فرانسوی همین طعم را دارند؟
آنجا با چه کسی روی سنگفرشهای خیابان قدم میزنی؟
با چه کسی میخندی؟
ببین ؛
یادت باشد ، چمدانت را که میبندی، به جایِ لباس از خاطره ها پُرش کنی ؛
شاید آنجا که رسیدی، دَرِ چمدان را که باز کردی ، بویِ خاطره ها به صورتت بخورد؛
شاید حالَت را خوب کند؛
شاید...
آخر شهریور 92
No comments:
Post a Comment