به زور خودش را از پنجره به اتاقم مي اندازد؛
روي تختم؛
لحاف را به زور از رويم ميكشد؛
سرم را زيرِ بالشتم ميكنم؛
جايي كه عطرِ خاطره هايت را پنهان دارد؛
باز دست از سرم بر نميدارد....
سعي ميكنم چشمهايم را به زور ببندم ؛
ولي او سمج تر از اين حرفهاست....
قصد كرده است هر طور شده خودي نشان دهد؛
در تك تكِ سلول هايم بنشيند
و گندم به بار آورد!
قصد كرده است دوباره بازي دهد مرا؛
ديوانه كند دل را؛
پاييز را ميگويم؛
كه امروز عجيب شوخيش گرفته است؛
و آنقدر اين شوخي را جدي گرفته است
كه من از پايانش ميترسم!
٤شنبه ي پاييزي
No comments:
Post a Comment