نترس از غم و تنهایی ، بانو؛
که در این آشفته بازار ، دلِ مردمانش سیاه است ، سیاه!
نترس، گر نباشد تو را دو صد همصحبت؛
که در این وانفسا ، هر چه رازِ دل به کَس نگویی بهتر !
مردمان این خاک همه خوابیده اند به غفلت ؛
چَشم های همه شان پوشیده از بُخل و نفرت؛
همه شان شاد شوند از هر زمین خوردنِ تو؛
از هر فرود و بدبختیِ تو؛
پس دیده گریان نکن از این همه ظلم و رندی؛
سر در گریبان نکن ، در پیِ هر نامردی؛
دل شاد کن به بودن، هستی؛
دل بزرگ دار به خلقتِ این همه خوبی در این جهانِ هستی؛
که این ها ، همه چون قاصدکی در بادن؛
معلق و بی خبر و ٱزادن!
گفتم که ، این ها همه مردمانِ حزب بادن!
ٱخرین روز از شهریور 92
No comments:
Post a Comment